KNToosi.in - همکلاســــی

وبلاگ گروهی دانشجویان ِ دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی

KNToosi.in - همکلاســــی

وبلاگ گروهی دانشجویان ِ دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی

عاشقانه ترین پیام ها از عاشق ترین فرد

حرف از چنگ عود افتاد باز دل عاشق مایاد یار رو کردپس خوب گوش کنید که حرف از عشق راستین رو میخام بزنم اما نامحرمان اگر هم این رو بخونند باز هم چیزی رو نمی فهمن چون این رو من برای عاشقان راستین مینویسم هرچند تعدادشون کمه اما...مینوسیم
درنیابد حال هیچ پخته خام   *   پس سخن کوتاه کنم والسلام

بوی جانی سوی جانم میرسد* بوی یار مهربانم میرسد
چون کس اگاه نبود زین راز دل من *با هر ناکسی گفتم زین داغ دل

 

ان سگی که باشد در کوی اوی*من به شیران کی دهم یک موی او
نوازش سگی که در کوی لیلی بود به دست مجنون
وقتی مجنون میفهمد ان سگ در کوی لیلی بود شروع به نوازش و محبت به سگ میکند و میگوید من یک موی این سگ را به 100شیر هم نمیدهم
 خوب من ان مجنونم اما لیلی زمانه کجاست

 

 زندگی اجبار است/ مرگ انتظار است/ عشق یک بار است/ فکر تو تکرار است/ جدائی دشواراست/ کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب او باشد
چه گناهی که من را هفتاد تازیانه بزنند؟

اما
 این حرف جدی دارم میگم که با دوست بد در هر شرایط که شد دوست نشوید یک شعر معروف هم از سنایی در همین رابطه است که میگوید
با بدان منشین که تو که گر چه پاکی تورا پلید کند     *   آفتاب به آن بزرگی را تکه ابری نا پدید کند

 

 سکوتم را به باران هدیه کردم//، تمام زندگی را گریه کردم//، نبودی در فراق شانه هایت// به هرکسی رسیدم تکیه کردم

 


 یه شب یه ستاره شانس از اسمون افتاد رو زمین بهم گفت دنیارو می خوای یا یه دوست خوب ؟؟؟ گفتم هیچ کدوم . چون یه دوست دارم که واسم مثل یه دنیاست.گرچه مدتی هست که از اون دور افتادم اما گاهی  انتظارو جدایی هم قشنگه البته اگر امید دیدار دوست باشد
چه خوش بود روز اشنایی  *اگر با وی نیاشد بی وفایی


من نه بی کس  بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...........من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزدپس میمانم

 

 
چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی! چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه کودکانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یک کلمه مرا ترک کردی ! چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد! چه بیرحمانه! من سوختم !............ولی هنوز هم دوستت دارم! غریبانه

 

 
 اما با این وضعیت باز هم نمی دانم محبت را بـر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـی بنویسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبی بنویسم که هـرگز سـنگ نشود


 
یادته یه روزی بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیرِ بارون که نکنه نامردی اشک هاتو ببینه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نیومد چی؟؟ گفتی اگه چشم های قشنگ تو بباره آسمون گریه ش میگیره ... گفتم یه خواهش دارم ؛ وقتی آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ... گفتی به چَشم ... حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمی باره ... و تو هم اون دور دورا ایستادی و داری بهم می خندی


گفتم تو شیرین منی گفتی تو فرهادی مگر؟ گفتم خرابت میشوم گفتی تو ابادی مگر؟ گفتم ندادی دل به من گفتی تو جان دادی مگر؟ گفتم ز کویت میروم گفتی تو آزادی مگر؟ گفتم فراموشم نکن گفتی تو در یادی مگر؟ گفتم خاموشم سالها گفتی تو فریادی مگر؟ گفتم که بربادم مده گفتی نبر بادی مگر


دل دل گفت اشتباه دیده ام ؛ سیاهی قلبت ، تزویر چشمانت و بیگانگی دستانت را ، و باور نکرد ! در گوشش چه گفتی که حال اینچنین ضجه وار می گرید


نگران دنیا نباش بگذار دنیا خودش نگران خود باشد آنچه تو آرزو می کنی ،‌آنچه می پنداری و آنچه امید داری مهم نیست &‌آنچه تو هستی مهم است
دل حرم خداست در حرم خدا جز خدا کسی راه مده


تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ... تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ... تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم ... تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست .. . تنهایی را دوست دارم زیرا.... در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد


 این جمله قشنگ رو هم بخونید و یاد بگیرید زور وقدرت فصلی و زود می گذرد اما سخن حق تا قیامت باقی می ماند
 که این سخن رو جز دلدلدگان چه کسی میتواند بگوید

 آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم


: زیباترین... تو را برای زیبائی‌ات نمی‌خواستم... شیرین‌ترین... تو را برای شیرینی‌ات نمی‌خواستم... عاشق‌ترین... تو را برای عشقت نمی‌خواستم... تو را برای آرامش ابدی می‌خواستم... همواره در دو چیز آرام می‌گیرم... یکی در گهوارهء مرگ... یکی در آغوش تو... بنظرت کدامین، زودتر نصیبم خواهد شد...

 

 تو اولین عشق من و آخرین عشق من تویی نرو منو تنها نذار که سر نوشت من تویی هرگز نمی شد باورم از جدایی حرف بزنی بعد خدا تو زندگی تو خدای قلب منی دوست دارم به خدا بی نهایت به عشق تو به روی تو دیگه دل کرده عادت به خدا این ظلم دل عاشق رو بشکنی به تو محتاجم من مثه ظلمت به روشنی عشق من با من باش دردامو دامن باش تا که دنیا دنیاست پا رو قلبم نگذار دل به عشقم بسپار که دل من تنهاست دوستت دارم به خدا بی نهایت به عشق تو به روی تو دیگه دل کرده عادت


 اواز من پرسید من رو بیشتر دوست داری یا زندگی تو خوب من هم گفتم زندگیمو اون هم ناراحت شد اما عشق ساده من نمی دونست که زندگی من اونه

اما بدانید که اگر روزی مرده باشم از دوری دوست خواهم مرد
کان لحظه که مرده باشم  ** از دوری دوست مرده باشم

اما حرف اخر اینکه میدانم که این عشق روزی بلای  درد بی درمانم میشود و باعث شکار من خواهد شد همان طور که صیاد اهو را به خاطر ناف او شکار میکند
این شعر خواجه نصیر نیز حکایت ما شده

دشمن‌ طاووس‌ آمد پر اوای‌ بساشه‌ را بکشته‌ فر او

گفت‌ من‌ آن‌ آهوم‌ کزناف‌ من‌ریخت‌ آن‌ صیاد خون‌ پاک‌ من‌

شورای هماهنگی ِ انجمن های دانشجویان ِ الکترونیکی، تشکیل شد!


شورای هماهنگی ِ انجمن های دانشجویان ِ الکترونیکی، تشکیل شد!


به نام خدا

    شورای هماهنگی انجمن های دانشجویان الکترونیکی، پس از نظرخواهی از دبیران و هماهنگ کننده های انجمن های علمی ، فرهنگی، ورزشی ِ دانشجویان الکترونیکی تشکیل شد .

 

    این شورا متشکل از دبیران و هماهنگ کننده های کلیه ی انجمن های دانشجویان الکترونیکی می باشد ،

ادامه مطلب ...

سیاهچاله

سیاهچاله‌ها اجرام فضایی دارای شعاع بسیار کم (در حدود یک دهم شعاع زمین) و جرم بسیار زیاد می باشند ( بیش از 1.4 برابر جرم خورشید). یکی از خصوصیات آن‌ها گرانش زیاد آن‌ها است که حتی نور را هم در خود جذب می کند.(این برداشت که نور جذب سیاه چاله ها میشود کاملا غلط است چون در نظریه نسبیت عام اینشتین گفته شده است که فضا-زمان به علت وجود ماده انحنا پیدا میکند که در سیاه جاله ها حتی انحنا باعث ناپیوستگی در فضا زمان میشود و چون نور در این فضا-زمان حرکت میکند به ناچار وارد سیاه چاله میشود) گفتنی است این سیاهچاله ها از فرو پاشی (Collapse) ستارهای نوترونی و پس از آنکه هسته اتمها در آن به قدری بزرگ شدند که نیروی گرانش دیگر نتواند انرژی لازم برای جوش هسته ای را در آنها تامین کند به وجود می آیند.

سیاهچاله‌ها جذاب ترین و اسرارآمیز ترین اشیاء فضایی هستند. مهم ترین یافته های اخترشناسی سالهای 1960 تپ‌اخترها و اخترنماها هستند. تپ اختر ها منابع رادیویی و (حداقل در یک مورد) منبع نوری تپنده منظم هستند. اختر نماها منابع نوری و رادیویی بسیار شدیدی هستند که ظاهراً از زمین فاصله زیادی دارند. کشف تپ اختر ها و اخترنماها بیشتر در نتیجه پیشترفتهای اخترشناسی رادیویی تحقق یافت که در سالهای 1970 منجر به جستجوی طبقه تازه ای از اشیای آسمانی شد که عجیب ترین پدیده های فیزیکی در جهانند.

این پدیده ها، سیاهچاله‌ نامیده می شوند. آنها را از این رو به این نام خوانده اند که بی نورند و چون یک جارو برقی اختری، ماده و انرژی را از فضا می مکند. اخترفیزیکدانان، سیاهچاله‌ها را که بسیار کوچکند، آخرین مرحله تاریخ رندگی ستارگان بسیار بزرگ می دانند. دانشمندان، سیاهچاله‌ها را که بر اثر نیروی گرانش خودشان فرومی‌پاشند، از نظریه نسبیت عمومی آلبرت اینشتین استنتاج کرده اند. نظریه اینشتین در نظریه جاذبه (گرانش) نیوتون کاملاً تجدید نظر کرده است. اگر یک سیاهچاله‌ در فضای خارجی کشف شود. این رویدادها برای فیزیک و اختر شناسی با اهمیت خواهد بود. فیزیک کلاسیک نمی تواند سیاهچاله‌ را تبیین کند. اگر یک سیاهچاله‌ وجود داشته باشد، نسبیت عمومی به طور واقعی مورد تایید قرار خواهند گرفت

 
منبع: سیاهچاله ها 
 جمیز دی مورگان

آخرین اخبار دانشگاه‌ها...

عدم صدور ویزا برای دانشجویان ایرانی برای شرکت در مسابقات بین المللی

سفارت کانادا در تهران از صدور ویزا برای دانشجویان تیم های دانشگاه‌های امیرکبیر و تهران برای شرکت در مسابقات برنامه نویسی دانشگاهی بین المللی امتناع کرد.  عدم صدور برای شرکت دانشجویان یکی از عوارض غیررسمی تصویب قطعنامه سوم علیه ایران در شورای امنیت می باشد. همچنین پس از صدور قعنامه سوم، صدور ویزای شینگن کشورهای اروپایی نیز برای اتباع ایرانی با محدودیت های بسیار شدیدی مواجه شده است....


سعید فیض‌الله‌زاده آزاد شد

سعید فیض‌الله‌زاده دانشجوی محروم از تحصیل دانشگاه علامه و عضو انجمن اسلامی منتخب این دانشگاه هفتم اسفندماه به قید وثیقه 80 میلیون تومانی از زندان آزاد شد...


احضار یک دانشجو

عابد توانچه از فعالان دانشجویی که پس از دستگیری برخی از دانشجویان بازداشت و پس از مدتی اخیرا از بازداشت با قرار وثیقه آزاد گشته بود، طی تماس تلفنی احضار شد...


بهروز کریمی زاده فعال دانشجویی دانشگاه تهران همچنان در زندان اوین بسر می برد

برای بهروز کریمی‌زاده از فعالان دانشجویی دانشگاه تهران وثیقه 300 میلیون تومانی تعیین شده است که به دلیل عدم‌توان مالی خانواده برای تودیع این مبلغ، کریمی‌زاده همچنان در زندان به‌سر می‌برد. به‌رغم آزادی برخی از دانشجویان که در آذرماه 1386 بازداشت شدند، کریمی‌زاده به همراه علی کانطوری و پیمان پیران در زندان به‌سر می‌برد...


آخرین وضعیت انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شهرکرد

دبیر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شهرکرد خبر داد: با توجه به روند طی شده در اصلاحات اساسنامه این انجمن پیشنهاد برگزاری انتخابات انجمن اسلامی را از نیمه اول اسفند 86 به نیمه اول اردیبهشت 87 به هیات نظارت ارائه کردیم. «احسان محمدی» به ایسنا گفت: از آنجا که انجمن اسلامی دانشگاه شهرکرد بعد از اصلاح اساسنامه‌اش می‌تواند انتخابات خود را برگزار کند طبق اساسنامه این انتخابات باید در نیمه اول اسفند 86 برگزار می‌شد. از سویی به دلیل آنکه هیات نظارت نظر خود را در 19 اسفند راجع به اصلاحات اساسنامه اعلام کرد این تشکل پیشنهاد برگزاری انتخابات را در نیمه اول اردیبهشت ماه سال جاری به هیات نظارت ارائه کرد...


کلیه دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی بیمه شدند

معاونت دانشجویی و فرهنگی دانشگاه شهید بهشتی در ‌اطلاعیه‌ای اعلام کرد: کلیه دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی در نیمسال دوم سال تحصیلی 87-86 از طریق شرکت بیمه ایران در مقابل هرگونه حادثه ای در تمامی اوقات شبانه روز بدون قید زمان و مکان ( در داخل و یا خارج از ایران ) بیمه شده اند ...

آخرین اخبار روز...

 سال نو هم با گرانی آغاز شد

سال 1387 هم با گرانی آغاز شد. سومین سال دولت احمدی نژاد که با شعار «نفت بر سر سفره های مردم» روی کار آمد در حالی آغاز شد که با وجود قول و تعهدات مسوولان وی مبنی بر کنترل گرانی در ایام عید، باز گرانی بر سر سفره های مردم رفت تا مردم به یاد داشته باشند که سال جدید را باید با نرخ بالای تورم و افزایش قیمت دست و پنجه نرم کنند.

 قیمت هر کیلو گوشت مرغ در این ایام به حدود 3 هزار تومان و گوشت قرمز به 10 هزار تومان رسید. این در حالی است که قیمت هر کیلو گوشت مرغ قبل از ایام عید 2200 تومان و هر کیلو گوشت قرمز 8200 تومان بود. قیمت هر کیلو گوجه فرنگی از 250 تومان به 800 تومان، موز از 500 تومان به 1500 تومان، خیار از 450 تومان به 1500 تومان، کیوی از 500 تومان به 1300 تومان، سیب زمینی از 170 تومان به 330 تومان، کاهو از 100 تومان به 400 تومان، پرتقال درجه دو از 500 تومان به 1000تومان، کدو از 200 تومان به 700 تومان، پیاز از 200 تومان به 350 تومان و بادنجان از 1000 تومان به 2000 تومان افزایش یافت.در همین حال به گزارش ایسنا، توزیع پرتقال و سیب با قیمت های مصوب 700 و 750 تومانی که از مدت ها پیش وعده داده شده بود، تنها توانست بخشی از نیازهای بازار را برطرف کند و علاوه بر آن برخی میوه فروش ها هم ترجیح می دادند به عرضه میوه با قیمت آزاد اقدام کنند...


*تولید نفت خام ایران از مرز ‌٢/٤ میلیون بشکه گذشت*‌
وزیر نفت:‌
درآمد نفتی‌مان در سال گذشته ‌٧٠میلیارد دلار بوده است

درآستانه سال نو و همزمان با سالروزملی شدن صنعت نفت، تولید نفت خام ایران در روز چهارشنبه (29 اسفند 1386) از مرز چهار میلیون و 210 هزاربشکه درروز گذشت...


 در دیدار با وزیر کشور بیان شد؛تذکر مراجع تقلید برای مهار تورم

مهار تورم عمده ترین درخواستی بود که از سوی مراجع تقلید قم خطاب به وزیر کشور مطرح شد. روز گذشته مصطفی پورمحمدی وزیر کشور و محمد ناظمی اردکانی استاندار تازه منصوب شده قم در حالی به دیدار آیات عظام در قم رفتند که ناچار شدند توضیحاتی در خصوص تورم ارائه کنند؛ چرا که مراجع تقلید با اشاره به نارضایتی مردم از تورم موجود خواهان ریشه یابی در این خصوص بودند...


 انتقاد مطبوعات از گرانی‌های اخیر

اکثر روزنامه‌های امروز – از هر دو جناح سیاسی – به شدت از گرانی‌های اخیر و اوج‌گرفتن تورم انتقاد کردند. جمهوری اسلامی در گزارشی نوشته است: برخلاف وعده‌های برخی مسئولان مبنی بر عرضه نامحدود کالاهای اساسی در ایام نوروز، قیمت اکثر اجناس اساسی مورد نیاز مردم افزایش محسوس یافت و دیگر عقربه آن به پایین نیامد...اعتماد ملی در سرمقاله خود نیز نوشته است: این روزها رئیس‌جمهور در آرامشی کامل از سویی داد تحول اقتصادی برمی‌کشد و از سوی دیگر تورم سنگینی را می‌پذیرد اما شادمان است که سقف تورم فاصله زیادی با چنان رقمی دارد که دشمنان برای ایران خواستار بودند. اینکه اما تورم مورد نظر دشمنان چه مختصاتی دارد پرسشی است که به نظر می‌رسد پاسخ آن در هاله ای از ابهام و نامفهومی پیچیده شده باشد... به نظر می‌رسد یک بار دیگر باید شفافیت ناهنجاری اقتصاد کشور را در آستانه سال جدید به یاد دولتمردان ایرانی آورد؛ دولتمردانی که در کوران نفت یکصد دلاری باید بهانه‌های بهتری، جز بازی دشمنان برای افت مداوم اقتصادی دولتی – نفتی ایران تهیه و تجویز کنند...


 وزیر اقتصاد هم از دولت کنار گذاشته می شود

وزیر اقتصاد:من و رئیس جمهور درباره مسائل مختلف مثل سیاست پولی و مالی تفاوت دیدگاه داریم. شاید رئیس جمهور صلاح دیدند فرد هماهنگ تری انتخاب کنند...


 روزنامه ها و احتمال تغییرات تازه در کابینه

کیهان در تیتر نخست خود نوشت: روز گذشته برخی خبرگزاری ها و پایگاه های اینترنتی از وقوع برخی تغییرات جدید در دولت خبر دادند. برخی منابع خبری در این باره از تغییر قریب الوقوع وزیر اقتصاد خبر دادند و نوشتند: داود دانش جعفری از وزارت امور اقتصادی و دارایی می رود. این منابع علت این تغییر را به طور دقیق مشخص نکردند ولی از مباحثی همچون مخالفت دانش جعفری با تغییرات در هیئت مدیره بیمه ایران که سال گذشته انجام شد به عنوان یکی از دلایل تغییر وی نام بردند...جام‌جم نیز که تیتر اول خود را به این موضوع اختصاص داده، نوشته است: با اینکه دانش جعفری پیش از تشکیل کابینه به همراه غلامحسین الهام، فرهاد رهبر و مسعود زریبافان عضو تیم چهار نفره‌ای بود که تیم اقتصادی دولت نهم را گزینش می‌کرد و از این نظر بسیار به رئیس‌جمهور نزدیک بود، اما امروز به دلایلی اعلام نشده و احتمالا به خاطر اختلاف در اندیشه و روش اقتصادی همچون فرهاد رهبر از مقام خود کناره‌گیری می‌کند و از آن هیات گزینش 2 نفر در دولت باقی می‌مانند...تهران امروز در نگاهی انتقادی نوشت: دولت نهم گویا قصد دارد رکورد جدیدی را به‌جا بگذارد. گزارش‌های خبری در آغاز سال جدید از آن حکایت دارد که سه وزیر کابینه خداحافظی خواهند کرد....همشهری نیز نوشت: در سال پایانی دولت نهم انتظار می‌رفت تا محمود احمدی‌نژاد با ایجاد تغییرات کمتری در میان مدیران و همکاران خود در دولت، برای به ثمررساندن آنچه وی از آنها به عنوان برنامه‌ها و اهداف یاد می‌کرد تلاش کند اما زمزمه‌های مختلفی که شنیده می‌شود، این نظریه را رد می‌کند...


 تلاش دولت برای لغو مصوبه تغییر ساعت رسمی

غلامحسین الهام از تلاش دولت برای لغو مصوبه مجلس درباره تغییر ساعت رسمی کشور خبر داد. وی با اشاره به اینکه تفاوت افق میان شرق و غرب کشور پهناورمان بیش از یک ساعت است، خاطرنشان کرد؛ این امر مردم را در نقاط مختلف کشور از نظر تنظیم ساعات کاری و تعیین اوقات شرعی در فصول مختلف دچار زحمت می کند...

هر شب........

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

 

بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

 

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

 

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

 

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها  خوشا بر من

 

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی

 

ای دوست

 

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

 

که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم

 

 هرشب

 

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

 

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

 

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

 

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 

 

تیم فوتبال آقایان

دیگه صبرم تموم شده. هرچی صبر کردم دیگه کسی عضو نشد!!!

اعضای تیم ناقص فوتبال آقایان :

۱- صادق عباسی

۲- جناب آقای محمد حکمت

۳- جناب آقای منصور کیایی

۴- جناب آقای وحید احمد پور

۵- جناب آقای جویا یزدانی

۶-جناب آقای فرزین عزیزی

۷-...

۸- جناب آقای مهندس علی طهرانی (البته ایشون هنوز به عضویت تیم در نیومده من دوست داشتم ایشونم باشه. آخه تو همه پستها اسمش هست گفتم حیفه من این رکوردشو به هم بزنم. علی جان من کاری با دعواهای تو با بچه ها ندارم اما در مورد علی منتجمی یکم بیشتر حواستو جمع کن که چی داری میگی.!!!        چیه؟     آره.   من بالاخواشم)

از دوستانی که مایل به ثبت نام هستند دعوت میشود هرچه زودتر این کار را بکنند. دیگه داره دیر میشه...!!! 

keizal_021@yahoo.com 

 

رمان تلخ شورای صنفی........

ماجرای تشکیل شورای صنفی که با شور و اشتیاق دانشجویان در فراسوی تفکرات عادی وروزمره ای هرکسی و با هرنگرشی راه یکی شدن و پیوند مستحکم تر این جمع را هدف گرفته بود ودر سایه سار خود علاوه بر منافع بی شمارش پیام اتحاد ویکدلی  صلح و دوستی و اخلاق را نیز نوید می داد چه شد؟

به یقین تصور و درک وضعیت کنونی دانشجویان و مقایسه آن با وضعیت دیگر دانشجویان نه تنها مسئولین و متولین امور را باید به چالش و تکاپو بکشد بلکه وظیفه تشکلهای دانشجویی که خود از اولین قربانی های این داستان هستند را سنگین تر می کند.

تحول بنیادین در نوع نگرش به این جمع بزرگ که با اطمینان قلبیی عرض می کنم یکی از مستعدترین و شاخص ترین جمعهای فرهنگی و پویای کشور را در بین مسئولین جستجو می کنیم؟

در سالی که پرچمدار ولایت مقام معظم رهبری آن را سال نواوری و شکوفایی نامید و شعاری همچون ما تا اخر ایستاده ایم را سر مشق همه عاشقان ولایت قرار داد

سوالی دارم........؟

جوانی که با هزاران امید وآرزو  وتلاش پا به عرصه ای جدید در طول زندگی خود گذاشته آیا مستحق چنین برخوردهایی بود؟

در انتظار پاسخ و نه سکوت مسئولین باز به انتظار می نشینیم..............!

 

چراغ راهنمای گردش به چپ در انتخابات

چراغ راهنمای گردش به چپ در انتخابات

 

 

پیش بینی‌ها در مورد نحوه برگزاری انتخابات مهندسی شده مجلس هشتم مو به مو درست از کار درآمد؛ پیش از اینکه تعطیلات نوروز به سر آید، مردم از سفرهای بهاری بازگردند و رسانه‌های مستقل و اصلاح طلب کار خود را از سر گیرند، آب پاکی روی دست همه ریخته شد و صحت انتخابات تهران با تمام اما و اگرهای آن تائید شد.

نه اعتراض نمایندگان اصلاح طلب و مستقل و حتی نامزدهای محافظه کار طرد شده‌ی از جانب اقتدارگرایان به نحوه‌ی برگزاری، نظارت و شمارش آرا اثری بخشید، و نه اندک اهمیت و ترتیب اثری به نامه‌ی مشترک آقایان خاتمی و کروبی و نکات مندرج در آن داده شد، تا نتایج انتخابات فرمایشی پایتخت همان که باید می‌شد بشود؛
در قدم اول نوزده نامزد اقتدارگرا را وارد مجلس کرده تا با خیالی راحت بر صندلی‌های سبز رنگ ساختمان هرمی شکل میدان بهارستان جا خوش کنند، و در گام دوم مهندسی انتخابات، اصلاح طلبان به دور دوم رسیده با به ظاهر بی‌آبرویی بیشتر حذف شده و تتمه‌ی 30 کرسی تهران نهایی و تکمیل شود.

گمان من این است که سر مهندس انتخابات وقتی پس از رد صلاحیت‌های فله‌ای نامزدهای اصلاح طلب، مجوز بازگرداندن قطره چکانی آنان را صادر کرد، همانند انتخابات شورای شهر تهران، لیست نهایی کسانی را که باید از حوزه‌ی تهران، ری ،شمیرانات و اسلامشهر وارد مجلس هشتم شوند را در جیب دو قلوی برگزار کننده انتخابات، افشار- جنتی، قرار داد.

بر اساس این شواهد و قرائن و تحلیل سیاسی بود که در همان زمان توصیه شد در حوزه‌ی تهران نیز همانند بسیاری از حوزه‌های غیررقابتی مراکز استان و شهرهای خاص، انتخابات پایتخت غیررقابتی اعلام شده و لیست انتخاباتی ارائه نشود. در مقابل این پرسش که در این شرایط تکلیف چند نامزد شاخص تائید صلاحیت شده‌ها چه خواهد شد، پاسخ این بود که آنان یا چون دکتر عارف در اقدامی اعتراضی استعفا دهند، یا خود را به حوزه‌های کوچک‌تر نسبتا رقابتی واقع در شهرستان‌ها منتقل کنند - راهکاری که همانند بسیاری از توصیه‌های گذشته مقبول نیفتاد.

اکنون اگرچه آن توصیه‌ها به هیچ انگاشته شده، اما در مقابل تجربه‌ای گران سنگ نیز در کنارش به دست آمده است، به خصوص آنکه دیگر توصیه‌ی عمل نشده،
بحث ضرورت نظارت جریان‌های مستقل صاحب نفوذ و مقتدر یا نظارت بین المللی بر انتخابات به منظور "صیانت از آرای مردم ایران" بوده است.

اکنون حتی این تجربه نیز بار دیگر تکرار شده است که اقتدارگرایان نه به افکار عمومی داخلی و بین المللی وقعی می‌نهند، نه به خواسته‌ی قانونی و مشروع سران اصلاح طلب ارجی می‌گذارند، و نه از بی آبرو شدن واهمه دارند یا هرچه بیشتر مشروعیت خود را از دست دادن اهمیت چندانی می‌دهند. در مقابل، آنان فارغ از این مسائل کار خود را می‌کنند؛ آنچه را که بریده‌اند، به میمنت و مبارکی با الگو و مدل دلخواه خود می‌دوزند و در آرامش و آسایش کامل در میان جشن و پایکوبی به قامت ملت می‌پوشانند.

تجربه‌ی نامه نگاری آقایان خاتمی - کروبی که به احتمال زیاد با توصیه و فشار دبیرکل اعتماد ملی که نامزدهای حزبی مستقل‌اش به ردیف‌های انتهایی صد نفر اول تهران انتقال یافتند، صورت گرفت و برخورد دست اندرکاران انتخابات، به ویژه اعضای محترم شورای نگهبان، با درخواست بازشماری آرای تهران و ارائه‌ی لیست کامپیوتری هر حوزه انتخاباتی نیز در جای خود حائز اهمیت بسیار است.

پاسخ نامه‌ی این دو را نه یک مقام عالی‌ رتبه، بلکه با روشی ویژه و ظرافتی طراحی شده یک کارمند و ماموری عادی داد تا به گونه‌ای خاص اعلام کنند که آقایان خاتمی و کروبی به عنوان رهبران جریان اصلاح طلب محلی از اعراب ندارند، و روسای ستادهای انتخاباتی و حتی سران احزاب و گروه‌ها از نظر دست اندرکاران انتخابات در وزارت کشور و شورای نگهبان کاره‌ای نیستند، بلکه تنها نامزدهای منفرد هستند که رسمیت دارند:

تقی آبادی بازرس ویژه شورای نگهبان در انتخابات مجلس شورای اسلامی در حوزه انتخابیه تهران، ری ،شمیرانات و اسلامشهر در گفت و گو با خبرگزاری انحصاری انتخابات- خبرگزاری فارس- درباره تقاضای بازشماری آرای این حوزه
می‌گوید: "درخواست بازشماری آراء، حق قانونی و طبیعی کاندیداها است... به دلیل نظارت شورای نگهبان و نمایندگان کاندیداها بر فرآیند اخذ رای و شمارش آراء، بازشماری کل آرا صندوقهای تهران ممکن نیست".

وی پیش از بررسی اعتراض‌ها و شکایت‌های واصله نظر خود را چنین بیان می‌کند: "انتخابات هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی از جهت اجرا، نظارت و شمارش آرا صندوق‌ها جزو سالم‌ترین انتخابات‌ها است". در این مصاحبه درخواست آقایان خاتمی و کروبی به صورت به شکل توهین‌آمیز "برخی افراد و گروه‌ها" بازتاب می‌یابد و تقی آبادی در خصوص بازشماری صندوق‌های اخذ رای در حوزه‌ی انتخابیه‌ی تهران تاکید می‌کند: "بازشماری کل صندوق‌ها امکان پذیر نیست چرا که ناظرین شورای نگهبان و نمایندگان کاندیداها بر فرایند اخذ رای و شمارش آراء نظارت داشتند". وی حتی از همان ابتدا به کاندیداها توصیه می‌کند که "به جای تلف کردن زمان، از فرصت برای رقابت در مرحله دوم انتخابات استفاده کنند".

تنها چند روز فرصت کافی است تا روشن شود که نتایج این انتصابات از سوی سرمهندس انتخابات از پیش تائید شده است. سخنگوی شورای نگهبان در آستانه ی پایان تعطیلات و عادی شدن امور کشور و بازگشایی روزنامه ها باز در گفت‌وگو با خبرگزاری فارس آنچه را که باید بگوید اعلام می‌کند: "صحت انتخابات مجلس در تهران و ۳۵ حوزه انتخابیه دیگر (به طور کامل) تائید شده است".

عباسعلی کدخدایی با این اقدام مهر تائیدی می‌زند بر این نظر که "اصلاح طلبان تا زمانی که نتوانند از رای مردم صیانت کنند، باید دغدغه‌ی حضور در انتخابات را در سر نداشته باشند- حتی اگر مرحله ی دوم انتخابات مجلس هشتم باشد". شاید به این دلیل است که از چند روز پیش از اعلام رسمی تائید انتخابات حوزه ی تهران این زمزمه در ستادهای انتخاباتی اصلاح طلبان پیچیده می‌شود که نامزدهای راه یافته به مرحله ی دوم، در اقدامی اعتراضی قصد انصراف از مشارکت در انتخابات را دارند، چون معتقدند سر مهندس انتصابات تصمیم نهایی خودش را گرفته و کارها را به نحو مطلوب سامان داده است.

درانتخاباتی که نتایج "نظر سنجی" دو ماه پیش خبرگزاری فارس در مورد میزان مشارکت مردم در انتخابات در کل کشور حتی بدون یک درصد خطا تحقق می‌یابد و اعلام می‌شود که درست همان ۶۰ درصد پیش بینی شده در انتخابات مجلس هشتم شرکت کرده‌اند، مگر جای اما و اگری برای از پیش مشخص بودن نمایندگانی که باید از پایتخت بر صندلی سبز رنگ مجلس تکیه زنند باقی می‌ماند؟

انتظار این است که آقایان خاتمی و کروبی همانگونه که تا این مرحله از انتخابات نقش فعالی در سامان دادن و هدایت نامزدهای اصلاح طلب داشته‌اند، در این مرحله نیز پا پس نکشیده و این گروه هفت هشت ده نفره را تنها نگذارند. طبیعی است در وضعیتی که نامزدهای اصلاح طلب راه یافته به دور دوم انتخابات در حوزه تهران قصد اعتراض و اعلام انصراف از شرکت در مرحله ی بعدی را دارند، آنان نیز باید به صورت شفاف و روشن اعلام کنند که توصیه‌ی آنان به این جمع چیزی جز گزینش این راه نیست!

خاتمی و کروبی با اتخاذ این روش پیام روشن خود را به جریان‌های مختلف ابلاغ خواهند کرد. آنان نه تنها به نامزدهایی که به توصیه آنان ثبت نام کرده و رد صلاحیت شدند، نامزدهایی که تائید شده و از رای شان صیانت نشد، و به مردمی که به پای صندوق‌های رای رفتند اما مشخص نیست آرایشان چه شد، پاسخ شفاف و پیامی روشن خواهند داد، بلکه کار اصلی را نیز در مسیر تداوم اصلاحات و تحقق دموکراسی و حقوق بشر انجام خواهند داد و راه آینده را مشخص خواهند کرد. آنها از هم اکنون چراغ راهنمای گردش به چپ انتخابات ریاست جمهوری آینده را نیز خواهند زد. علامتی دیرهنگام، اما لازم برای هر انتخابات "آزاد، سالم و عادلانه" در ایران.


برگرفته از نوشتار عیسی سحر خیز با همین عنوان

پرگار مترجم و حد زدن مفسر

پرگار مترجم و حد زدن مفسر

ز دین ریا بی نیازم،

بنازم به کفری که از مذهبم می‌تراود

 
گویا دیگر بار سروش به عمق دریا زده و صید معانی کرده وگرنه چراست که چنین بی‌مهابا منجنیق فلک به سنگ تهمت و تکفیر و ارتداد نشانه‌اش رفته است؟
صالح و طالح متاع خویش نموده‌اند و بساط‌ دار حلاجی و شوکران سقراطی به پا کرده تا با هیزم کوته آستینی مستظهر به قدرت قدّار آتش خشمی به نشانه غیرت دینی شعله‌ور و عین القضاتی دیگر شمع آجین کنند.
 
صورت مسئله این است:
سروش از پس سالها غیبت از عرصه تولید تئوری و در امتداد و بسط دوگانه «قبض و بسط» و «بسط تجربه نبوی» یافته‌های معرفتی خود در باب پیچ و تاب‌های فرآیند پدیده وحی را عرضه کرده و البته جان جویندگان منتظری را سیراب و خماران کثیری را به جرعه‌ای می صافی صوفی افکن میهمان کرده است. در این میان بدیهی‌ترین گمانه آن بود که اهل تحقیق با ورود خود در این بحث، فضای محتضر مباحثات و مناظرات فلسفی، کلامی و هرمنوتیکی را جانی دوباره بخشند. گواینکه بزرگوارانی چون نراقی، ایازی، قائمی‌نیا و... به نقد و تحلیل نظریه پرداختند. نیز طبیعی مینمود که فقهائی به نمایندگی و در دفاع از حاملان قرائت رسمی از دین نظریه را به چالش کشیده و احیاناَ به رد آن بپردازند که آیت ا... سبحانی چنین کردند. نیز کما فی السابق فضل فروشی گران‌جانی را شاهد بودیم که خود گفت و خندید، آقای یحیی یثربی فرموده اند: قصد بحث با کسانی (بخوانید سروش) را ندارند که چندان برایشان شأن علمی قائل نیستند!
قصد جسارت نیست ولی ناخودآگاه به یاد استحمام شتر مثنوی افتادم «گفت خود پیداست از زانوی تو». البته گران‌جانی گناه نیست باری اما صاحب مواجید شجره طیبه شدن سبک باری و حقیقت‌جویی و در این مسیر تهمت و تکفیر و ضرب و زور قدرت چشیدن می‌خواهد. با پشمینه پوشی و روزمرگی و یک دست در زلف یارانداختن و با دستی دیگر بغل کردن صاحبان قدرت شایسته نیست که آدمی لاف گزاف همسری با عالمان زند.
بیا وز غبن این سالوسیان بین
صراحی خون دل و بربط خروشان
حیرتا اما شواهد این بار حکایت از آن دارند که گویا نرخ تورم هزینه نظریه‌ پردازی بسی بالاتر رفته است. فقیهی از مسند مرجعیت٬ صاحب نظریه را با سلمان رشدی مقایسه کرده و فرموده است که «ریشه قرآن و نبوت را زده است». مجیدی کارگردان٬ که طی این همه سال نسبت به خطاهای رفته بر همکاران و اساتیدش مهر خموشی بر لب زده بود، این بار از غیرتمندان خواسته تا سکوت بشکنند و سرّ حقّ را بر ورق شعبده ملحق کرده، با این ادّعا که سروش «به پیامبر نسبت شاعری داده» و «قرآن را خطا پذیر دانسته» و «آن را کلام خدا ندانسته» است، وی را کافر دانسته و از مسلمانان خواسته تا به وظیفه‌ی خویش عمل کرده و حساب آن کافر را تسویه کنند.
شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش
گر بدین فضل و هنر نام کرامات نهیم
بهاءالدین خرمشاهی سروش را قرآن‌ستیز و قرآن نشناسی خوانده که پا از حد مجاز تأویل فراتر گذاشته و با تأویلات غیرقانونی و پراکنده گویی‌های ضد اصول اسلامی به ارتداد آلوده شده است.
تو گویی کارنامه و سند زوال و انحطاط شوره‌زار ایران معاصر غائله سقراط کشی را کم دارد!!؟
با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم
که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان
پاسخ همه موارد اتهامی پیش از این و به صورت دقیق در آثار سروش ثبت شده است و مرور بر آن سخنان باطل السحر و فیصله بخش و صافی جان‌های درد آلود را به آثار سروش حوالت می‌دهم و به زعم خویش نکات عاجل‌تری را در میانه می‌آورم:
 
۱) سروش خود می‌گوید «دین‌شناسی من بر مبنای استنباط‌هایی صورت گرفته که از مولانا آموخته بودم، من دین‌شناسی‌ام را از فقیهان نگرفته‌ام بلکه از عارفان گرفته‌ام». پر واضح است که دین‌شناسی فقیهانه و دین‌شناسی عارفانه با مبناها و پیش فرض‌های متفاوتی به سراغ مسائل دینی می‌روند واحیاناً (نه لزوماَ) به نتایج متفاوتی هم می‌رسند فلذا در پاسخ به آن دسته از ناقدان و تکفیر کنندگان که دین‌شناسی آنان مشروب از فقه است، به نظر می‌رسد که مناظرات به نتیجه‌ای نخواهد رسید، نه مگر این است که اختلاف و دعوای فقها و عرفا٬ همیشه خدا استوار بوده است؟
حلاج بر سر دار این نکته خویش سراید
از شافعی نپرسید امثال این مسائل
فتوائیان را فرض است تا تکلیف خود را قبل از تکفیر سروش با منابع دین‌شناسی وی روشن کنند. این محترمین چه می‌فرمایند با مولوی که گفت:
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
که یعنی کفر و ایمان به مرحله قبل از وصال متعلق است و در لحظه حضور اشتغال به این مقولات خود عین کفر است و از این هم بالاتر:
حلاج اشارت گو از خلق بدار آمد
وز تندی اسرارم حلاج زند دارم
بیش از این روا نبود گر نه:
به صوت چنگ بگوییم آن حکایت‌ها
که از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش
رموز سر انا الحق چه داند آن غافل
که منجذب نشد از جذبه‌های سبحانی
متواضعانه و از سر صدق دل همزبان با حافظ، خدمت بزرگوارانی که از مسند فقه و افتاء علاوه بر پرداختن به ریزه کاری‌های فنی و تخصصی، صاحب نظریه را تکفیر و نفرین کرده‌اند، عرض میکنیم:
جفا نه شیوه دین پروری بود حاشا
همه کرامت و لطف است شرع یزدانی
۲) سال‌ها پیش٬ بهاءالدین خرمشاهی که قرآنی با ترجمه خویش روانه بازار کره بود به طوری که نقد و نظرهایی را برانگیخت، زنده یاد گلشیری هم نقدی بر آن منتشر کرد. در کمال حیرت و ناباوری، خرمشاهی پاسخی از سر جزمیت و غضب آلود و توهین‌آمیز خطاب به گلشیری به چاپ رساند. آنچه بیش از هر چیز دیگری مایه تأسف می‌نمود، به آن قسمت از پاسخ بر می‌گشت که گلشیری را بدلیل نامسلمان بودن و با لحنی تهدید آمیز فاقد صلاحیت جهت ورود به مسائل قرآنی دانستند. حقیقتاَ اگر ایشان دم از حافظ‌ شناسی نمی‌زدند بحثی نبود ولی سکوت نمی‌توان کرد که کسی بر سر سفره حافظ بنشیند و در کار تهمت و تکفیر و تهدید روزگار بگذراند:
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پس امروز بود فردایی 
حالیا بار دیگر کارگاه کفر تراشی و دین فروشی خرمشاهی به راه افتاده تا کسی را به سنگ ارتداد رجم کند که زین پیشتر در مقدمه حافظ‌نامه استادش خوانده بود و البته استاد را چه غم؟
چه غم بود به همه حال کوه ثابت را
که موج‌های چنان قلزم گران گیرد؟
خرم شاهی با «قرآن‌ستیز» و «قرآن نشناس» خواندن سروش می‌گوید ایشان «از حد تأویل مجاز فراتر رفته است» و «به ارتداد آلوده شده است». در عجبم یک انسان سرتا پا تقصیر از چه رو جسارت می‌ورزد و از جایگاه خدایی حکم ارتداد صادر می‌کند؟
سر خدا که در تتق غیب منزوی است
مستانه‌اش نقاب ز رخسار برکشیم
حافظ نه حد ماست چنین لاف‌ها زدن
پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
و چرا لحظه‌ای تأمل نمی‌کند تا حد مترجمی خویش بشناسد و مفسّر را حدّ نزند؟ چرا در نمی‌یابد که با هیچ قانونی نمی‌توان دست و پای «علم» و «ایمان» را بست؟ چرا یاد نگرفته است که «علم» و «ایمان» برای محققین هیچ‌گاه یک امر تمام شده نیست؟ که شعار علما و محققین «نحن انباءالدلیل» بوده و خواهد بود؟
در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
جمله شاهانند آنجا بردگان را بار نیست
گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ما
حد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست
و مگر سروش مقلد است که او را به «ایمان بر وفق ارتد کسی اسلامی» حوالت داده‌اید؟
نسخه قانون ما عین شفاست
مصحف ما مستفاد از مصطفاست
خرمشاهی دادنامه خود را اینگونه به پایان برده است:
تو کز سرای طبیعت نمی‌روی بیرون          
کجا به کوی حقیقت گذر توانی کرد
باری زندگی عملی انسان‌ها شاهد خوبی است بر میزان صداقت این سخن و من جمله زندگی عملی خرمشاهی و سروش.
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
و جان کلام آنکه:
احولی چون دفع شد یکسان شوند
دو سه گویان هم یکی گویان شوند
۳) آقای مهاجرانی فرموده‌اند که از پس چله نشینی، چشم انتظار جام صافی بوده‌اند ولی درد آلودش یافته‌اند. به ایشان پیشنهاد می‌شود آیه جف القلم بخوانند. داستان ایشان، داستان مردی است که از خدا گنج خواست، خدایش فرمود: برو فلان جا و تیرت را رها کن، هر جا که تیر فرود آمد همان جا را بکن که گنج آنجاست و باقی قضایا.
در این صوفی وشان دردی ندیدم
که صافی باد عیش درد نوشان
 
۴)اینجانب به «مکتب روشنفکری دینی» از آن رو که همسایه دیوار به دیوار اقسام «ایدئولوژی‌ها» می‌باشد اعتقادی ندارم ولی طبیعی‌ترین انتظار آن بود تا بزرگوارانی که علم روشنفکری دینی را برافراشته‌اند و به آن مباهات می‌کنند و فخر می‌فروشند، آستین قلم بالا زده و در این ایام بلا خیز، اگر نه از دینداری و مسلمانی، دست کم از آزادی بیان سلسله جنبان روشنفکری دینی معاصر دفاع کرده و بدین‌سان حق شاگردی و روشنفکری و دینداری و آزاد اندیشی را به جای می‌آوردند.
بر منار آشنایی ها نمی‌سوزد چراغی
آتش اندر تیرگی افتد که آتش زد به جانم
۵)
تو به نادر آمدی در جان و دل
ای دل و جان از قدوم تو خجل
امیدوارم سفره برکت خیز و چشمه جوشان این «دوزخ آشام مست» جان‌های گرسنه و لب‌های تشنه را همچنان سیراب کرده، متواضعانه و از سر غیرت شاگردی به آن آفتاب معرفت محمدی و شارح کبیر مثنوی عارضم که مبادا غوغای بهاءالدینی و شعبده‌های مجیدی و کرشمه‌های عطاءالهی و... گره بر آبرویشان بنشاند و از غواصی بحر معانی و صید جواهر قرآنی باز دارد.
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف
نکته‌ای هرگز نشد فوت از دل دانای تو
آب حیوانش زمنقار بلاغت میچکد
طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکر خای تو
و تو ای عزیز با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام. بگذار بادهای مخالف شکن زلف اندیشه‌ات را موزون‌تر نمایند که کام مشتاقان از تمنای لبت سیراب نگشته هنوز
ای ز غیرت بر سبو سنگی زده
وان شکستت خود درستی آمده
خم شکسته آب ازو ناریخته
صد درستی زین شکست انگیخته
جزو جزو خم برقصست و بحال
عقل جز وی را نموده این محال

برگرفته از نوشتار رئوف طاهری با همین عنوان

نه با من دوست آن گفت و نه آن کرد

نه با من دوست آن گفت و نه آن کرد******که با دشمن توان گفت و توان کرد

گرفت از من دل و زد راه دینم******ز دین و دل گذشتم قصد جان کرد

کی از شرمندگی با مهربانان******توان گفت آنچه آن نا مهربان کرد

منش از مردمان رخ می نهفتم******ستم بین کخر از من رخ نهان کرد

تو با من کردی از جور انچه کردی******من از شرم تو گفتم آسمان کرد

دو عالم سود کرد آن کس که در عشق******دلی درباخت یا جانی زیان کرد

نه از کین خون هاتف ریخت آن شوخ******وفای او به کشتن امتحان کرد

**هاتف اصفهانی**

به نظر شما چطوریش حال میده؟! شما چی دوست دارین؟

من و آقای نصرابادی داشتیم با هم صحبت می کردیم که یهو صحبت مردن و اینا پیش اومد  که مثلا چطوری مردن خوبه یا چطوری مردن رو دوست داریم


گفتم از شما هم بپرسم به نظر شما چطوری مردن خوبه؟ یا چطوری مردن باکلاسه؟ چطوری مردن ترس داره؟ چطوری مردن حال میده؟ و از این جور چیزا!!  و شما کدومش رو دوست دارین ؟

داستان شهادت حضرت محمد به دست زن یهود

داستان شهادت حضرت محمد با منبع موثق
 کشتن پیامبران،آن قدر در بین آنها معمول شده بود که صورت‏
طبیعی به خود گرفته بود چنانچه در روایات است که:«یهود،ما بین طلوع فجر،
تا طلوع آفتاب هفتاد پیامبر را سر می‏بریدند،و سپس دکانهای خود را باز
می‏کردند مثل این که هیچ کاری نکرده‏اند».
قصص الانبیاء
از جمله پیامبرانی که به دست آنها به قتل رسیدند،«یحیی»و«زکریا»بودند
که فقط به خاطر آن که آنها را از فحشاء و منکرات منع می‏کردند،مستحق قتل‏
شدند».
چنانچه می‏خواستند«هارون»را به قتل برسانند.
و برای عیسی علیه السّلام چوبه‏ی دار نصب کردند.
و از همه بزرگ‏تر پیامبر اسلام را شهید کردند،چنانچه در تاریخ می‏نویسند:

 

«پس از فتح«خیبر»همسر«سلام بن مشکم»یهودی که ظاهرا اسلام آورده بود
طعامی از گوشت سردست گوسفند مهیّا کرده و به خدمت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله‏
فرستاد،پیامبر که هیچ وقت عادت نداشت غذا را تنها میل کند«بشر بن براء»را
دعوت کرد بشر هم دست برده،و قطعه‏ای از آن گوشت را تناول کرد،اما همینکه‏
پیامبر گوشت را در دهان گذاشت و مقداری از آن را جوید،یک مرتبه لقمه را از
دهان انداخته،و فریاد زد:«به خدا قسم که این گوشت به من خبر می‏دهد که‏
مسموم است»آن زهر آن قدر قوی بود،که بشر را در جا مسموم نمود و
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را پس از چند هفته شهید کرد.»(1)
 منبع موقف علماء السلام من الیهود،ص 29؛


معروف این است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمودند:این بیماری از آثار غذای مسمومی است که آن زن یهودی پس از فتح برای من آورد ‏

پروتکل دانشوران یهود

بهرام محسن پور

 

 

 

دعوت به مبارزه و بحث علمی در مقابل سخنان سروش

اما دوستان من میدانم که سخنان من خوشایند بعضی از دوستان نیست که خوب هر کس نظر و عقیده ای دارد حال درست یا غلط اما من چنان از سخنانم مطمئن هستم که هر کس که دوست داشته باشد را به مبارزه و بحث علمی و بنیادی در این زمینه دعوت میکنم من  اماده هستم

در مقابل سخنان انحراف امیز سروش خواهیم ایستاد


خوب بحث ما درباره سخنان انحراف امیز سروش بود راستش وقتی میبنم دوستانی مثل اقای صفری سخنان من رو میفهمن انگیزه من هم برای نوشتن این مطالب زیا د میشه .خوب برمیگردیم به اصل موضوع راستش وقتی من میبینم فردی با اگاهی سطحی و عاریت نه اصل از اسلام و پیامبر این گونه با مهمترین ارزش ها بازی میکنند ناراحت میشوم گرچه این خود زمینه را برای مبارزه من و دیگر افراد میشود.خوب میدانید دوستان سخن مثل شمشیری دو رویه است و میتوان از ان به دو نوع گوناگون برخورد کرد که برای مثال ما  این بحث را در بخش ادبیات این موضوع را به طور واضح داریم داریم مثل ایهام . خوب ابن موضوع در مورد های فراوانی میتوان موجود باشد مثل سخنان محاوره ای که هر کدام از ما این را تجربه کرده ایم حال سخنان پیامبر و دیگر اشخاص مثل مولانا  همین طور است همان طور که شیخ رومی در مثنوی بارها گفته ((پرده از سخنان و کلمات بردارید و به اصل سخن پی ببرید))خوب با این اوصاف من مطمئن میشم که سروش هم درچار این حالت شده او از سخنان اشخاص به طور کاملا یک طرفه برخورید میکند واین وضع را به وجود میاورد مثلا در داستان پر جبرئیل و محمد از مثنوی معنوی این وضع را به طور کامل مشاهده مکنیم

احمد ار بگشاید آن پر جلیل
تا ابد مدهوش ماند جبرئیل

این شعر رو سروش در نامه به پیر روشن گر ایت الله سبحانی گفته بود که داستان این بود که محمد از جبرئیل درخواست کرد که جبرئیل روح و وجود خودش را به محمد نشان دهد که جبرئیل محمد را از این انجام کار امتناورزید اما محد اصرار کردتا سرانجام جبرئیل تسلیم خواسته محمد شد  با نشان دادن و انجام این کار محمد ترسید و  و نیمه هوش شد و شروع به لرزیدن کرد جبرئیل محمد را در اغوش گرفت و گفت نترس . شیخ میگوید  اگر محمد وجود خود را به جبروئیل نشان میداد جبرئیل تاابد از هوش میرفت

احمد ار بگشاید آن پر جلیل
تا ابد مدهوش ماند جبرئیل

خوب شما از این داستان چه برداشتی میکنید بیایید خرد را به داوری بر گزینیم .اما درباره قران سروش میگویید چرا قران به عربی نازل شده من در جواب او میگوییم سروش ایات اول سوره فصلت را بخوان و بر کار خدا عیب نگیر .اما این که می گویید قران اثر محمد است من میگویم که بیا به لغت رسول در عربی و پیامبر در فارسی بنگر معنی این کلمه که  پیام رسان معنی میدهد نه پیام ساز پس دیگر فتنه و اشوب درست نکن.و این را بدان که خداوند در قران به محمد خطاب کرده تو رسولی بیش نیستی فقط همین پس تو ای سروش چه طور میگویی محمد افریننده قران است تو  سخن خدا را نیز داری به انحراف میکشانی و خداوند بارها در قران فرموده که این کتاب فقط از جانب اوست.بگو این کتاب از جانب کسی است که دانای غیب و اشکار است(( قران کریم)). اما سخن اخر من این که اگر سخنان سروش درست و بی طرفانه بود چرا و چرا دشمن  ترین  دشمنان محمد همان کسانی که او به قتل رساند به سروش پناه میدهند میدانیم او از او از اوستادان مهمان دانشگاه هلند بوده مرکز صهیونیست ها در اروپا اقای سروش بگو چرا دشمنان قصم خورده اسلام تو را به اغوش میکشند ما منتظر جواب تو  هستیم.
به خدا میشود و میتوانم صفحه ها و صفحه ها  مطلب بنویسم اما مجال نیست و امکان انحراف بعضی ها وجود دارد پس لب خود را میگزم و سخن را تمام میکنم محمد فتاحی 87.1.15

کاش می شد.....

کاش می شد عشق را تفسیر کرد

 

 

خواب چشمان تو را تعبیر کرد

 

 

کاش می شد همچو گلی ساده بود

 

 

سادگی را با تو عالمگیر کرد

 

 

کاش می شد در حریم سینه ها

 

 

عشق را با وسعتش تفسیر کرد

 

 

کاش می شد در خراب آباد دل

 

 

خانه ی احساس را تعمیر کرد

 

 

قرار مذاکره در مورد نظریات دکتر سروش

بالاخره قرار مذاکره شد یکشنبه ساعت ۳ دانشکده عمران

ولی من از برنامه هام زدم تا این جو دوستانه بهم نخوره

در رابطه با سوال آقا الیار:

با سلامی گرم به دوستان عزیز
اگر به بنده حقیر نیز اجازه دهید تا در جمعتان به عنوان شنونده باشم افتخاری است برای من

الیار جان شما بیا آنجا صحبت کن چرا شنونده باشی ولی من هم بهت پیشنهاد می کنم بیای چون جواب هایی که آنجا می شنوی تا حالا نشنیدی

در رابطه با سوال صادق جان:

آقا میخواین از اول بگین قضیه چیه؟
ما هم بفهمیم بد نیستا!!!!!!!!!!

خدمت شما عارضم که یه اختلاف نظر هایی  سر قرآن شده که یکشنبه همه به درستی این کتاب جاویدان انشالله پی می برند

خب علی منتجبی هم  که خیلی به جلسه حضوری مشتاق بود هم خوشحال میشیم که بیاد در این جلسه حضوری و از شرکتش مرخصی بگیره

وصیت نامه داریوش کبیر که درود خدا بر انسان های پاک باد


داریوش هخامنشی بر او سلام ورحمت خدا باد

اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند.
جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .
هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی .
کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .
افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید .
بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده .
عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای.بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است

مسابقه طراحی و ساخت اسباب بازی های فیزیکی


مسابقه طراحی و ساخت اسباب بازی های فیزیکی


قابل توجه عموم دانشجویان به خصوص

 دانشجویان ِ فیزیک و مکانیک ِ دانشگاه صنعتی خواجه نصیر


 

به گزارش روابط عمومی دانشگاه الزهرا(س) – انجمن علمی- دانشجویی فیزیک با همکاری گروه فیزیک اقدام به برگزاری مسابقه طراحی و ساخت اسباب بازی های فیزیکی نموده است. دستگاه های ساخته شده باید به نحوی مبین یک پدیده فیزیکی باشند. مهلت تحویل دستگاه تا 25/1/1387،همچنین همایش و مراسم اهدای جوایز اردیبهشت 1387 می باشد. علاقمندان جهت کسب اطلاعات بیشتر می توانند به دانشگاه الزهرا ، ساختمان اداره کل فرهنگی و فوق برنامه دانشجویی، طبقه همکف، اتاق انجمن ها مراجعه نمایند.


چنانچه برای شرکت در این مسابقه ایده ی خاصی در نظر ندارید می توانید از بخش فیزیک ِ سایت دانشگاه مریلند بهره ببرید :

 

http://www.physics.umd.edu/lecdem/services/services.htm


با تشکر از دانشجویانِ محترم دانشگاه ِ الزهرا که این خبر را برای همکلاسی ارسال کردند !

 

http://www.alzahra.ac.ir/persian/news/asbabbazi.htm

مروری بر زندگی، آرا و اندیشه‌های سروش - قسمت سوم

 

مروری بر زندگی، آرا و اندیشه‌های

 

عبدالکریم سروش

 

قسمت سوم

 

دکتر عبدالکریم سروش


 

کیهان فرهنگی

 

پس از مدتی سروش از ستاد انقلاب فرهنگی جدا شد و به فعالیت‌های علمی خود بازگشت. او کتاب «تفرج صنع» شامل گفتارهایی در اخلاق و صنعت و علوم انسانی را در سال 1366 منتشر کرد و در آن مجموعه دیدگاه‌هایش را در دفاع از علم جدید و نفی علوم سنتی گرد آورد: «هفته ها و ماه هایی که این مصاحبه ها در آن انجام می شد و تحریر می یافت ایامی توفانی و پر التهاب بود و نام علوم انسانی در مخاطب ناآشنا نفرت و وحشت را با هم برمی انگیخت.»

در این کتاب صریحا از در مخالفت با کسانی درمی آید که به اندیشه اسلامی و فقه و فلسفه اسلامی اتکا دارند. سروش همچنین در این کتاب از فیلسوفانی که غرب را کلیتی تجزیه ناپذیر و ناسازگار با سنت معرفی می کنند انتقاد می‌کند و بر امکان انتخاب مسلمانان از میراث غربیان اصرار می‌ورزد. سروش در نقد اخیر جبهه‌ای جدید را می گشاید که در همان سال ها گشوده شده بود و آن سوی این جبهه حلقه ای از استادان فلسفه چون رضا داوری اردکانی حضور داشتند که پس از ذبح شدن سر مارکس با چاقوی پوپر دریافته بودند، سر بعدی از آن ایشان است.

سروش اکنون از آرمان «علوم اسلامی انسانی» دست کشیده بود. او بعدها گفت: «یکی از درس‌هایی که روشنفکران دینی به ما اموختند، این است که نباید برای استخراج مدرنیته سراغ متون دینی برویم این نکته‌ یکی از چاله‌هایی بود که کثیری از روشنفکران در آن افتادند اما به وسیله خرد و انصاف روشنفکران دینی از این دام بیرون جهیدند تا دیگر آن همه وقت و انرژی که مصروف استخراج علم و فلسفه و سیاست مدرن از متون دینی شده بود، منتفی شود... در تاریخ اروپا هم وقتی متفکرین مغرب‌زمین به این نتیجه رسیدند که فلسفه از دین بیرون نمی‌آید، قرون وسطی به پایان رسید. در تاریخ روشنفکری دینی قرون وسطی این جریان هم به پایان رسیده‌است.»[i]

پس از مدتی سروش به سراغ ماهنامه «کیهان فرهنگی» رفت. این نشریه جز نشریات زیرمجموعه موسسه کیهان بود که توسط شهید شاهچراغی[ii] و مرحوم حسن منتظرقائم راه‌اندازی شده‌بود. پس از شهادت شهید شاهچراغی و در گذشت حسن منتظر قائم، کیهان فرهنگی در اختیار کمال حاج‌سیدجوادی و سیدمصطفی رخ‌صفت قرارگرفت. بعد از مدتی حاج سیدجوادی به وزارت ارشاد رفت و رخ‌صفت به تنهایی نشریه را اداره می کرد.

سروش خود در این مورد می‌گوید: ««دوستانی که کیهان فرهنگی را راه اندازی کردند آقایان رخ صفت و ]رضا[ تهرانی و ]ماشاءالله[ شمس]الواعظین[ بودند. آن سه نفر کیهان فرهنگی را با ایده‌های نو و پخته خود منتشر کردند.»[iii]

حجت‌الاسلام محمدعلی معلی مدیرمسئول کنونی کیهان فرهنگی البته روایت دیگری دارد. وی معتقد است که افرادی چون رضا تهرانی، ماشاءالله شمس‌الواعظین، هادی خانیکی و ... از ابتدا در کیهان فرهنگی نبودند. وی می‌گوید:«شما اگر شماره های مختلف کیهان فرهنگی را از اولین شماره در سال 63تا 69 ورق بزنید، اسمی از آقای تهرانی و آقای شمس الواعظین نمی بینید؛ اما این دو به همراه آقایان: رضا تهرانی، هادی خانیکی، محمدرضا عطریانفر و غفاری در شورای سردبیری روزنامه کیهان بودند. کیهان فرهنگی از آغاز مستقل شروع کرد. اگر شناسنامه کیهان فرهنگی آن دوره را نگاه کنید، تنها اسامی آقایان: کمال حاج سیدجوادی، رخ صفت و مرحوم منتظر قائم را می بینید.»

وی در خصوص ایجاد اختلاف درون موسسه کیهان می‌گوید: « در سال66 آقای ]مهدی[ نصیری طلبه‌ای در قم بود که گه‌گاه مقاله ای برای روزنامه کیهان می فرستاد و بعد مسئول جذب مقالات حوزه علمیه قم برای روزنامه و سپس مسئول صفحه مقالات کیهان شد و به تهران آمد. بعد از مدتی به خاطر ابراز لیاقت و شایستگی در کار، آقای اصغری[iv] حکم شرکت در شورای سردبیری را هم به او داد. آن موقع، آقایان: رضا تهرانی، هادی خانیکی و بعضی های دیگر، در شورای سردبیری روزنامه کیهان، یک گروه بسته بودند و تفکر و سازماندهی خاصی بر ذهن آنها حاکم بود، به نحوی که حاضر نبودند در جمع شان شخص یا تفکر دیگری حاضر شود، آنها در مقابل این تصمیم آقای اصغری، ابتدا خیلی مقاومت کردند، اما آقای اصغری بر سر حکم اش ایستاده بود. آنها می گفتند: اگر آقای نصیری به شورای سردبیری روزنامه بیاید ما استعفا می‌کنیم. تصورشان این بود که آقای نصیری جوان و کم تجربه است و در صورت کناره گیری آنها، نمی تواند روزنامه را منتشر کند. به همین خاطر شورای سردبیری روزنامه را ترک کردند تا روزنامه تعطیل شود. الحق در آن شرایط دشوار، آقای نصیری مقاومت خوبی از خودش نشان داد، چون اعضای تحریریه روزنامه، همراه سه نفر یادشده، علیه او کارشکنی می کردند. اما آقای نصیری مقاومت کرد و نگذاشت روزنامه تعطیل شود. در آن شرایط، آقایان: تهرانی، خانیکی و شمس الواعظین که خودشان را از روزنامه حذف کرده بودند، جایی نداشتند، اما چون با رخ صفت سابقه دوستی داشتند، بدون هیچ سمت و حکمی، به صورت غیررسمی به کیهان فرهنگی آمدوشد می‌کردند و بر مشی کیهان فرهنگی تأثیر سوء گذاشتند. در این زمان بود که کیهان فرهنگی مبلغ اندیشه های سروش شد. از سوی دیگر مهدی نصیری به عنوان تنها سردبیر روزنامه کیهان و طلبه ای که درس دینی خوانده بود، مقالات سروش را خلاف دین و آیین می دید و در روزنامه به نقد آن مقالات می پرداخت.»[v]

سروش خود درباره حضورش در کیهان فرهنگی می‌گوید:«دوستان ما در کیهان فرهنگی و خصوصا صدر آن‌ها آقای رخ‌صفت که شاید دقیق‌ترین عنصر آن مجموعه بود، شخصا به افکار من علاقه‌مند بود و دوستی شخصی هم از گذشته داشتیم ... چان‌که بعدها هم به من گفت تو حرف‌هایی برای گفتن داری و چه بهتر که این‌جا تریبونی برای آن افکار باشد.»

سروش چنان افکار «کارل پوپر» را با پیرایه‌ها و آرایه‌‌های اسلامی تبیین می‌کرد که گویی دست اسلام از آستین پوپر درآمده است. اما در مقابل او دیگرانی هم بودند، هایدگری‌ها به میدان آمده بودند. رضا داوری اردکانی و احمد فردید که متأثر از هایدگر بودند و هر دو راه سروش را نادرست می دانستند. داوری به آرامی سخن از هگل می گفت و هایدگر را تفسیر و توصیف می کرد. تاریخ سنت را پایان یافته می خواند و التقاط تجدد غربی را با سنت اسلامی انحراف می دانست.

به هر حال سروش فعالیت‌هایش را در «کیهان فرهنگی» شروع و از آن طریق یارگیری کرد. البته همکاری سروش با کیهان فرهنگی به صورت آزاد، از شماره دوم نشریه شروع شد. اما اولین مقاله او که با ادبیاتی خشن همراه است، با عنوان «غربیان و حسن و قبح شؤن و اطوار آنان» و در پاسخ به مقاله ای بود که دکتر رضا داوری با عنوان «نفسانیت، جوهر غرب» در شمال اول کیهان فرهنگی در فروردین 63 و در نقد غرب نوشته بود. در حقیقت، اولین مقاله سروش، نقد ناقدین غرب بود.

در آن هنگام که با انتشار اولین ترجمه کتاب عظیم پوپر در ایران، «جامعه باز و دشمنان آن» هم‌زمان شده بود، داوری در پاسخی تحت عنوان «علم و آزادی آری، التقاط نه» در کیهان فرهنگی نوشت: «این پوپر کیست که هم دشمنان انقلاب اسلامی در خارج از کشور اثر او را وسیله مخالفت کرده اند و هم در داخل جمهوری اسلامی گروهی برایش سر و دست و پا می شکنند و مخالفت با او را مخالفت با مقدسات می شمارند.»[vi]

اما واکنش سروش جالب تر بود.

شاید اکنون سروش‌ فراموش‌ کرده‌ است‌ که‌ بعد از پاسخ‌ رضا داوری‌ به‌ وی‌ در نشریه‌ کیهان‌ فرهنگی، طی‌ نامه‌ای‌ اعلام‌ کرد که‌ دیگر حاضر به‌ پاسخگویی‌ به‌ وی‌ نیست‌ و مسوولان‌ وقت کیهان‌ فرهنگی‌ را - که‌ از دوستان‌ و شاگردان‌ وی‌ بودند - مجبور به‌ انتخاب‌ یکی از میان‌ وی‌ و داوری‌ برای‌ چاپ‌ مطالب‌ کرد.

او که کیهان فرهنگی را سخنگوی فرزندان فکری و تریبون نشر افکار خویش می دانست از التقاطی خوانده‌شدن در چنین نشریه ای برآشفته شد. چه گمان می‌کرد سند این نشریه به نام وی و هم‌فکرانش خورده‌است. پس نامه ای «با مسئولان کیهان فرهنگی در باب گزافه فروشی» نوشت و با قلمی آتشین اعلام‌ کرد که‌ دیگر حاضر به‌ پاسخگویی‌ به‌ دکتر داوری‌ نیست‌: «دور نمی بینم که کیهان فرهنگی به نیت نیکوی تشدید مواجهات فرهنگی باز هم گام در صراط سنت سابق نهد و ناسزاهای دیگری را از ناسزاگویان رواج و انتشار دهد اما حاشا که دیگر ازین قلم، کلامی درین مقام و مقالی درین مجال ملال افزای ارباب کمال گردد... این برادران از نشر این گونه نوشتارها چه مقصودی دارند؟ و کدام خدمت را به کدام قشر می خواهند انجام دهند؟... آیا می خواهند گوی سبقت را از همه جراید بربایند و نشان دهند که حاضرند هر سخن بی دلیل و بی مایه و فحش آلودی را طبع کنند؟»

پس داوری دیگر در کیهان فرهنگی ننوشت. اما فرزندان معنوی سروش بی‌کار ننشستند. اکبر گنجی این عنصر اطلاعاتی سابق که امروز به یک روشنفکر تبدیل شده، دو ماه بعد با استفاده از منابع اطلاعاتی در اختیار خویش در مقاله ای افشاگرایانه، پرونده داوری را گشود و او را متهم به ارتباطات خاص در  رژیم گذشته کرد و مدعی پیوند هایدگر و هگل با فاشیسم شد.

در این زمان بود که در سوی دیگر، دفتر تحکیم وحدت به محفلی برای نقد اندیشه‌های عبدالکریم سروش تبدیل شده بود. اعضای آن زمان دفتر تحکیم وحدت، سلسله جلسات درس دکتر محمدرجبی را در این زمینه فراموش نمی‌کنند. اما بحث دامنه دار و چند ساله درباره لزوم پویایی فقه، محمل خوبی برای داعیه‌هایی بود که با آن‌چه امام از «پویایی فقه» اراده کرده بودند به صورت بنیانی تفاوت داشت. این تفاوت اساسی، چند سال بعد یعنی زمانی آشکار شد که سروش و هم‌فکرانش قائل به «دین اقلی» و «جدایی دین از ایدئولوژی» شدند.

به هر حال، روال کیهان فرهنگی همچنان ادامه داشت تا این که به تدریج در سال67 با چاپ مقالات «قبض و بسط تئوریک شریعت» کاملا به تریبون سروش یا تبدیل شد. گویی رسالت این نشریه فرهنگی تنها در طرح و بسط افکار سروش خلاصه است. این روند منجر بدین شد که این ماهنامه در نظر بسیاری از خوانندگان به طنز «سروش نامه» لقب گرفت.

آن‌گاه همه یاران جدید وی در کیهان فرهنگی گردآمده بودند. برخی از این نام ها در سال های بعد بیشتر به گوش رسید: سیدمصطفی رخ صفت، رضا تهرانی، ماشاءالله شمس الواعظین، اکبر گنجی و ... در کیهان فرهنگی نام مرتضی مردیها، مجید محمدی، حمید وحید و دیگران نیز به چشم می خورد.

اما در این میان پس از خروج داوری شخص دیگری هم وارد کارزار شد. او شخصی نبود جز مهدی نصیری سردبیر وقت کیهان. همان‌طور که پیش‌تر گفته شد پس از ایجاد اختلاف در شورای سردبیری کیهان و استعفای جمعی آنان، نصیری تنها سردبیر کیهان شده‌بود. او که انحرافات سروش را می‌دید ساکت نماند و اقدام به نقد نمود.

حجت‌الاسلام معلی می‌گوید: «اصحاب کیهان فرهنگی از این روال و نقدهای روزنامه به شدت ناراحت بودند زیرا آقای نصیری با هوشیاری دریافته بود که طرح مقالات سروش در کیهان فرهنگی و دعوت از علمای حوزه علمیه قم برای پاسخگویی به این مقالات، یک توطئه فرهنگی برای تقابل حوزه و دانشگاه است. او می دانست که این آقایان می خواهند سروش را به عنوان نماینده روشنفکران دانشگاهی در مقابل حوزویان برجسته قرار دهند. از این جهت، کوشش می کرد تا با نقدهایی خارج از حوزه علمیه، به شبهات سروش پاسخ بدهد و نقشه آنها را خنثی کند، چیزی که آنها هرگز دوست نداشتند. در حقیقت آقای نصیری با این کار توطئه آنها را برهم زد. آقایان می خواستند کسی که پاسخ سروش را می دهد، به نمایندگی از حوزه علمیه قم وارد این بازی شود. آنها نمی خواستند منطق سخن حاکم باشد، می خواستند جناح و گروهی پشت ماجرا قرار بگیرد، تا هر گروهی تعصب «صنفی» را پشت سر خودش داشته باشد و در حقیقت، درگیری فکری، به یک درگیری قبیله ای تبدیل شود، نه اندیشه ای، نه درگیری دو منطق. به همین دلیل است که می بینید در آخرین شماره کیهان فرهنگی قبل از تعطیلی در سال 69 نوشته اند که ما سراغ اساتید درجه یک حوزه علمیه قم رفتیم که بیایند به دکتر سروش پاسخ بدهند، کسانی که برخی از آنها حالا در موقعیت مرجعیت هستند، اما تقریباً کسی دعوت آنها را نپذیرفت، چون به توطئه آنها پی برده بودند... این طیف به مدیریت مؤسسه فشار می آوردند که روزنامه پاسخ مقالات سروش را ندهد، اما موفق نشدند، نقدهای مستدل روزنامه کیهان توطئه آنها را با شکست مواجه کرد، این بود که ناگزیر کیهان فرهنگی را به تعطیلی کشاندند و در نشریه ای دیگر بلندگوی افکار سروش شدند و خط خاصی پیدا کردند.»[vii]

 

 



[i] سخنرانی در منزل عبدالله نوری، خبرگزاری ایلنا، آبان 1385

[ii] سرپرست وقت مؤسسه کیهان که هواپیمای وی در هنگام اعزام به جبهه های حق علیه باطل در آسمان مورد هدف دشمن قرارگرفت و به شهادت رسید.

[iii]گفت وگو با دکتر عبدالکریم سروش هفته نامه شهروند امروز، 25 آذر1386 ، ص 66

[iv] مدیرمسئول وقت روزنامه‌ی کیهان

[v] کیهان فرهنگی- گفتگو با محمد علی معلی، شماره256-255، دی و بهمن 86

[vi] کیهان فرهنگی

[vii] همان

 

 

 


 

مطالب پیشین:

 

مروری بر زندگی، آرا و اندیشه‌های سروش - قسمت اول

مروری بر زندگی، آرا و اندیشه‌های سروش - قسمت دوم

 

نشست نویسندگان انجمن فیلم و نمایش٫یکشنبه!!

نشست نویسندگان

انجمن فیلم و نمایش!!

 

 

طبق آخرین پستی که در همین سایت زده شد٫ قرار بر این شد که نویسندگان محترم نوشته های خود را تا آخر تعطیلات کامل نموده و آماده تحویل بنمایند!

حال از نویسندگان عزیز درخواست می شود:

 

روز:

 

یکشنبه ۱۸/۱/۸۷

 

ساعت ۹ صبح!

 

 

مکان:

 

جنگل رو به روی فتوکپی دانشجویی

 

دانشکده علوم!

 

 

تشریف فرما شده تا در مورد فیلم نامه ها به بحث و گفتگو بنشینیم!

مطمئن ام که بعد از این چند روز تعطیلی دست پر میایید!

 


نویسندگانی که ایده های خوبی برای نمایش تئاتر دارند و حتی کسانی که ایده ای ندارند هم تشریف بیاورند٫ تا یک موضوع خوب انتخاب کرده و نوشتن یک نمایشنامه تئاتر را هم شروع کنیم! امید است به زودی یک اجرای تئاتر برای همه ی دانشجویان الکترونیکی داشته باشیم!!  !!  


دیگر اعضای انجمن فیلم و نمایش نیز می توانند به این جلسه آمده و در جریان کار قرار گیرند!!برای غیر نویسندگان اختیاریه!

(ولی من جاتون بودم می رفتم!  ! )

 

با تشکر!!


 

یک فلش بک از پست قبلی:

هدفمندتر شدن انجمن فیلم و نمایش!!... یه جشنواره عالی پیدا کردم ...... انجمن با ذوق ما که از هر عضوش کلی هنر می تراود ... ... سال ۸۷ قراره بیست و پنجمین جشنواره ملی فیلم کوتاه تهران برگزار بشه!  البته هنوز فرم فراخوانش چاپ نشده ... از نویسندگان عزیز در خواست می شود در رابطه با هر موضوعی که خواستند فیلم نامه های خود را کامل نوشته و ...می توانید تک نفره و یا یکی دو نفره یک فیلم نامه اشتراکی بنویسید!... کار (یا کار ها) باید تا اوایل تیر ماه تمام شود تا به جشنواره برسد!... ...توجه: نویسندگان لطفا هنگام نوشتن٫ شرایط و امکانات انجمن را در نظر بگیرند٫ یعنی مثلا از انفجار و... ... در ضمن فعلا ۹ بازیگر آقا و ۴ بازیگر خانم در انجمن عضو هستند٫ ... توصیه می شود برای بهتر شدن کار از تعداد نقش های فیلم نامه کاسته و بر غلظت موضوع بیافزایید!...جشنواره فیلم کوتاه تهران... http://www.shortfilmfest-ir.com... پس آستین ها رو بالا بزنید!کار انجمن جدی شد!!...  !!

 

 

موفق باشید!!

 


لینک ثابت اخبار انجمن ها را به خاطر بسپارید :

 

 http://kntu.blogsky.com/?PostID=2692


 

 

پاسخ دکتر مهاجرانی به نظرات دکتر سروش

متفکر ارزشمند، آقای دکتر سروش با طرح نظر و اندیشه ی خود در باره مقوله ی وحی و نسبت آن با پیامبر اسلام، فضایی را ایجاد کرده اند که بار دیگر مساله ای بسیار مهم و گران سنگ- مقوله ی وحی و نسبت آن با پیامبر عظیم الشان اسلام- مورد بحث و بررسی قرار گیرد. نقد هایی که بر سخن ایشان نوشته شده و نوشته خواهد شد، بی شک به دور از برخی تعابیر درشت و ناهموار نبوده و نخواهد بود. پس از مدتی این درشتی ها و ناهمواری ها به کناری می رود. فاما الزبد فیذهب جفا ء واما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض، کف و خس و خاشاک دل آزار به کناری می رود و چهره روشن آب و آفتاب جمال قرآن می تابد. سخنانی از زمره "قرآن ستیز" و " خروج از دایره ی اسلام و مسلمانی" سخنانی ست، تاسف بار. شمشیر های برهنه ای که ضاربان تیغه آن را در کف گرفته اند و با قبضه اش سروش را نواخته اند. دست و دامان ضاربان است که خونین است...اما! آیا سخن سروش سخته و پذیرفتنی است؟
پیش از آن که به اصل سخن ایشان بپردازم. شایسته است بگویم که طرح موضوعی با این درجه ی از اهمیت و حساسیت در یک مصاحبه کوتاه با خبرنگاری که مطامع سیاسی آشکاری دارد و در مقدمه مصاحبه، آن را پنهان نکرده، بالقوه چنین نقد و نظر هایی را در پی دارد. مطالبی از این دست را باید با فراغ بال نشست و نوشت، با افراد اهل فن مشورت کرد، متن را بارها خواند و واژه ها را از هر نظر سنجید. مثل همان که سال ها پیش، نهاد ناآرام جهان را مرحوم آیه الله حائری یزدی و ایه الله مطهری پیش از انتشار دیده بودند. دکتر سروش به صراحت می گوید، کتاب " نهاد نا ارام جهان" وامدار مطهری و حائری یزدی است. این اعتراف بر ارزش کتاب می افزاید. خواننده با اطمینان بیشتری کتاب را می خواند. به گمانم سخن در باره قرآن مجید و طرح عنوان " کلام محمد صلوات الله علیه" و" نقش محوری پیامبر در آفرینش قرآن " و " سخن از مصون نبودن بخش تاریخی و طبیعی قرآن مجید از اشتباه" ، به مراتب اهمیت و حساسیت بیشتری از نظریه نهاد نا آرام جهان دارد. به دور از غوغا هایی که معمولا پس از طرح نظری تازه مطرح می شود و رگ های گردن به حجت قوی،و دارالملک ایمان آکنده از غوغا! باید سپاسگزار سروش بود که با طرح مساله موجب برانگیخته شدن اذهان و اندیشمندان می شود. گویی اگر گه گاه سروش سخنی نمی گفت، در ساحت نقد و اندیشه در کشور ما دیگر سخنی نبود! تا ناقدان جلوه کنند و متاع خویش به بازار آورند. من از زاویه ای دیگر به نقد و بررسی نظریه سروش می پردازم. نه او را قرآن ستیز می دانم و نه خارج از دایره تنگ اسلام و مسلمانی برخی ناقدان نامهربان. آنان که سروش را می شناسند. نمی توانند بی بهره از تلالو معنویت و شیدایی اوبه اسلام و قرآن باقی بمانند. نزدیک به چهل سال پیش! نوجوان بودم. صبح زود به جلسه دعای ندبه در منزل حاج ابراهیم حسینجانی رفته بودم.-آن خانه اکنون تبدیل به مدرسه نمونه شده است- دکتر سروش پس از دعا در باره ی آیه " انا عرضنا الامانه..." سخن گفت. غزل حافظ را هم خواند: "آسمان بار امانت نتوانست کشید... طعم خوش آن جلسه و آن صحبت و آن غزل برای همیشه در کامم ماند... یک دهه بعد کتاب : نهاد نا ارام جهان" به شکل پلی کپی با حروف آبی به دستم رسید. دانشجوی دانشگاه شیراز بودم. سال 1356، درست سی سال پیش!ان کتاب هم مرا مست کرده بود... وقتی مصاحبه سروش را دیدم. انتظار داشتم پس از اربعینی که سپری شده است، شرابی صافی در باره قرآن بنوشم:
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بماند اربعینی!
دیدم نه! این سخن و این شراب غبارآلود است و صداع آفرین. گرچه سروش در مصاحبه ای دیگر- به هنگام- به توضیح و توجیه سخن خود پرداخت. شنیده ام که در صدد است در این باره مقاله ای به تفصیل بنویسد. اما دیدم نمی توانم به عنوان دوستدار ایشان، برداشت و نقد خودم را مطرح نکنم. ممکن است من در برداشتم اشتباه کرده باشم. اما به پاس زندگی و انس با قرآن مجید نمی توانم سخنی نگویم.
سخن درست بگویم نمی توانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم.
تردیدی نیست که سروش هم نمی تواند اندیشه و باور خود را بری و به دور از نقد و نارسایی و اشتباه بداند. صدرالمتالهین در آغاز جلد هفتم –الجزء الثانی من السفر الثالث -اسفار بحث نسبتا مفصلی در باره قرآن مجید دارد. پس از این به سخن او بسیار می پردازم. شگفت انگیز بود که هیچکدام از ناقدان حوزوی و دانشگاهی سروش به نوشته ملا صدرا نپرداخته اند. ملا صدرا نکته ای می گوید تکان دهنده"
رب ادیب اریب عاقل فصیح عارف بعلم اللغه و النحو و البلاغه، متکلم قادر علی فن المناظره مع الخصام و الالزام فی علم الکلام، لم یسمع حرفا من حروف القرآن و لا فهم کلمه واحده من کتاب الله النازل علی عبده..."(الحکمه المتعالیه، جلد 7 ص.43)
چرا چنان دانشمند ادیب زبان دان بلیغ متکلم که رقیبان خود را ساکت می کند، حرفی از قرآن نشنیده و کلمه ای از آن را نمی داند؟ چرا ملاصدرا آن دانشمند فرضی را چنین کوچک کرد و قرآن را چنان عظیم و دست نایافتنی؟ او کلام خدا را چگونه می دید؟ با کدام نگاه به قران نگاه می کرد، که می گوید:" در هر حرفی از حروف قرآن مجید هزار راز ورمزو کرشمه و اشاره و شیدایی و دلربایی و مجلس آرایی نهفته ست."( همان: ص.44)
" هیهات! ما و امثال ما از قرآن غیر از سیاهی حرف ها چیزی نمی بینیم. ما در جهان تاریکی به سر می بریم. سهم ما از قرآن همان مرکبی است که بر کاغذ نقش شده..."(همان ص.33)
ادامه دارد...

   پایان خبر

خلیج همیشه فارس

آقای پندار یوسفی نابغه ۲۶ ساله ایرانی بلایی سر گوگل اورده که یه هفته همشون سر کارن.

اگه میخواید بدونید چه کار کرده تو سایت گوگل سرچ کنید arabian gulf. بعدش سه تا لینک اول رو باز کنید.

پیامی رو مشاهده میکنید که شما رو وادار میکنه که pershian gulf رو سرچ کنید.

و برای همیشه لغت ساختگیه arabian gulf  رو به قبرستون بفرسیتد.

به قول شاعر < من وطن پرستم / تعصب دارم / از ایران یه بهشت تصور دارم/... >

قسمتهای از صحبتهای امام خمینی که هیچگاه از تلویزیون پخش نشد

آیت الله خمینی : پدران ما چه حقی دارند که برای ما سرنوشت مشخص کنند

سرنوشت هر ملتی به دست خودش است. ما در زمان سابق، فرض بفرمائید که زمان اول قاجاریه نبودیم، اگر فرض کنیم که سلطنت قاجاریه به واسطه یک رفراندمی تحقق پیدا کرد و همه ملت هم ما فرض کنیم که رای مثبت دادند، اما رای مثبت دادند بر آقامحمدخان قجر و آن سلاطینی که بعدها می آیند. در زمانی که ما بودیم و زمان سلطنت احمدشاه بود، هیچ یک از ما زمان آقا محمدخان را ادراک نکرده، آن اجداد ما که رای دادند برای سلطنت قاجاریه، به چه حقی رای دادند که زمان ما احمد شاه سلطان باشد سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت در صد سال پیش از این، صدوپنجاه سال پیش از این، یک ملتی بوده، یک سرنوشتی داشته است و اختیاری داشته ولی او اختیار ماها را نداشته است که یک سلطانی را بر ما مسلط کند. ما فرض می کنیم که این سلطنت پهلوی، اول که تاسیس شد به اختیار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختیار مردم تاسیس کردند و این اسباب این می شود که - بر فرض اینکه این امر باطل، صحیح باشد- فقط رضاخان سلطان باشد، آن هم بر آن اشخاصی که در آن زمان بودند و اما محمد رضا سلطان باشد بر این جمعیتی که الان بیشتر شان، بلکه الا بعض قلیلی از آنها ادارک آنوقت را نکرده اند، چه حقی داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در این زمان معین کنند؛ بنابر این سلطنت محمدرضا اولا که چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنیزه تاسیس شده بود مجلس، غیر قانونی است، پس سلطنت محمدرضا هم غیر قانونی است و اگر چنانچه سلطنت رضاشاه فرض بکنیم که قانونی بوده، چه حقی آنها داشتند که برای ما سرنوشت معین کنند هر کسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ مگر آن اشخاصی که درصد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می توانند سرنوشت یک ملتی را که بعدها وجود پیدا کنند، آنها تعیین بکنند؟ این هم یک دلیل که سلطنت محمدرضا سلطنت قانونی نیست. علاوه بر این، این سلطنتی که در آنوقت درست کرده بودند و مجلس موسسان هم ما فرض کنیم که صحیح بوده است، این ملتی که سرنوشت خودش با خودش باید باشد، در این زمان می گوید که ما نمی خواهیم این سلطان را. وقتی که اینها رای دادند به اینکه ما سلطنت رضاشاه را، سلطنت محمدرضاشاه را، رژیم سلطنتی را نمی خواهیم، سرنوشت اینها با خودشان است. این هم یک راه است از برای اینکه سلطنت او باطل است.

ایشان فرمایشات دیگری هم داشتند که نمیشه نوشت

پاسخ عبدالعلی بازرگان به مباحث دکتر سروش

هوی یا هدی؟
پاسخ عبدالعلی بازرگان به عبدالکریم سروش
کد خبر: ۸۴۲۳ تاریخ انتشار: ۱۶:۵۱ - ۱۴ فروردین ۱۳۸۷ تعداد بازدید: ۳۵۱۱
... و راسخان (ریشه داران) در علم گویند:
بدان باور داریم، همه کتاب از جانب پروردگار
ماست، و تنها خردمندان پذیرای این پندند.
(آل عمران ۷)

استاد عالیقدر جناب آقاى دکتر سروش، مصاحبه خبرنگار رادیو جهانی هلند با جنابعالی را که تحت عنوان «کلام محمد» منتشر شده بود، پس از مدتی از انتشار آن خواندم و استقلال رأی و شجاعت علمی شما را در بیان آنچه درست می‌پندارید ستودم، بی تردید نظریات شما در مواردی هم که خلاف باورهای عمومی است، از آنجا که حرکت آفرین و انگیزنده ایمان‌های آرام گرفته و ساکت است، باید مورد استقبال و استفاده قرار گیرد و صاحبان اندیشه را به میدان تضارب آراء و تبادل افکار فرا خوانده و در جدالی احسن و دعوتی حکیمانه به سوی حقیقت، فضای فرهنگی بسته و بی نور جامعه ما را گشایشی بخشد.

این قلم نیز که همواره از آثار فکری شما سود برده و گهگاه نیز نقد و نظریاتی تقدیم داشته است، این بار نیز می‌خواهد با طرح سؤالاتی که از تعارض استنباط خود از کتاب خدا با نظریات اخیر جنابعالی ناشی شده است، به بارور شدن این بحث با بضاعت مزجات خود مددی برساند، باشد تا به یاری نازل کننده کتاب، گامی به شناخت کلام وحی نزدیک‌‌تر شویم.

عرایض بنده پراکنده و از زوایای مختلفی است که ذیلاً به استحضار می‌رساند:

گوینده و مخاطب قرآن کیست؟
پاسخ این سؤال را خارج از بحث‌های کلامی و مجادله‌های لفظی، به سادگی می‌توان با یک بار مرور این کتاب دریافت کرد. ظاهر قرآن آشکارا نشان می‌دهد که حتی یک بار هم پیامبر سخنگو نیست و حتی یک آیه هم در سراسر قرآن نمی‌یابیم که گوینده‌اش رسول مکرم باشد! البته، در مواردی با ذکر: قال الرسول، اذ تقول و ... گفتار او نقل شده است، ولی گوینده آن خداست نه پیامبر! و این حقیقتاً شگفت آور است.

چند سال قبل ترجمه‌ای از قرآن را به یک معلم آمریکایی که پس از وقایع یازده سپتامبر سال ۲۰۰۱ کنجکاو به محتویات قرآن شده بود، دادم. اولین سؤالی که در دیدار بعدی بلافاصله از من کرد، این بود که: «گوینده و مخاطب قرآن کیست؟!»

او که در کتاب مقدس همواره حواریون و نویسندگان بخش‌های مختلف کتاب را «گوینده» مستقیم (یا از قول حضرت موسی و حضرت عیسی) یافته بود، از تنوع و تغییر دائمی گوینده و مخاطب در قرآن (که کاملاً مغایر و متفاوت با کتابهای متداول بشری است) شگفت زده شده و این تغییر مستمر ضمایر و زمان (گذشته، حال و آینده) او را آشفته کرده بود!!

من البته در آن روز پاسخ مختصری به او دادم، ولی سؤالش همچنان در ذهنم باقی مانده بود تا امروزکه به برکت مصاحبه شما توانستم پاسخ دقیق‌تری برای آن به شرح ذیل پیدا کنم:
الف: گوینده قرآن البته «خدای نامه» است و یکسره از قول او با ضمایر متکلم وحده (من)، متکلم مع الغیر (ما) یا غائب و در زمان‌های مختلف روایت می‌کند، با این حال گاهی فرشتگان گوینده می‌شوند، گاهی انبیاء، گاهی هم خود ما (در سوره حمد، یا در خلال ربناهای قرآن) و بالاخره گاهی هم ابلیس! از آن عجیب‌‌تر در مواردی هم زمین و آسمان و پوست بدن (فصلت ۱۱، ۲۱ و مشابه آن).
ب: مخاطب تنوع در مخاطبین قرآن به مراتب بیش از گویندگانش است و این فراگیری و شمول را در هیچ کتاب دیگری نمی بینیم . خودِ همین تغییر دائمی زمان (ماضی، مستقبل و حال) و ضمائر (همه حالات ششگانه) و تفاوت مخاطبین، نشانه خدائی و فرا زمانی فرا مکانی بودن آن است که دیگران را از آوردن مشابهش نا توان می‌سازد.

امّا انواع مخاطبین:
• مخاطب قرآن در مواردی، بخصوص در سالهای نخست، شخص پیامبر است یا اهل بیت او ... (۱)
• گاهی مخاطب مومنین اند و خدا درباره پیامبر با آنها سخن میگوید!در این حالت آورنده قرآن غائب فرض می‌شود.(2)
• مردم معاصر پیامبر (اعم از مومن و کافر و منافق) مخاطب مستقیم آیات زیادی هستند.
• در بسیاری از موارد، اهل کتاب و بنی اسرائیل مخاطب واقع شده اند، به گونه‌ای که انگار این کتاب برای هدایت آنها و در تأیید و تصدیق و تقویت تورات و انجیل نازل شده است.
• «ناس»، یعنی توده‌های مردم، صرف نظر از ملت و آئین با خطاب‌های: یا ایها الناس (۱۹ بار) یا ایها الانسان، یا بنی آدم و ... مخاطبین آیه‌های زیادی هستند. قرآن خود را: «هدی للعالمین» (هدایت برای عالمیان)، «کافة للناس» (فراگیرنده همه مردم)، «نذیراً للبشر» (هشدار دهنده به بشریت) و «رحمهً للعالمین» معرفی کرده است.
• مخاطب قرآن گاهی فرشتگان هستند (۳)، گاهی هم ابلیس (۴)
• زمین و آسمان (۵) و حتی موجودات (۶) نیز گاهی مخاطب قرآن واقع شده اند! در موارد فوق، اعم از گوینده یا مخاطب، خدا به عنوان یکی از دو طرف گفتگو و پیام مطرح است.
عجیب این که در آیاتی از قرآن خدا نه گوینده است و نه مخاطب، بلکه آنچه نقل شده «دیالوگ» یا گفتاری است در زمینه‌های زیر: • مکالمه اهل بهشت با یکدیگر یا با جهنمیان (۷)
• مکالمه جهنمیان با یکدیگر یا با بهشتیان (۸)
• مکالمه فرشتگان با بهشتیان یا جهنمیان (۹)
• مکالمه ابلیس با جهنمیان (و بر عکس) (۱۰) عالم قیامت هنوز رخ نداده است و جز خدا، که خالق زمان و مکان و خارج از آندوست، کسی نمی تواند ناقل این احوال و اقوال باشد. چگونه پیامبر محدود در زمان و مکان می‌توانسته گوینده این سخنان باشد؟

همانطور که گفته شد، حتی برای نمونه، یک آیه هم در قرآن نمی بینیم که پیامبر به زبان خودش (نه نقل خداوند) مردم را مخاطب قرار داده باشد. در حالی که اشعار مولوی و حافظ، مگر در مواردی نادر، تماماً سخن مستقیم آنان خطاب به مردم است.

آیات قرآن در پنج زمینه:
۱- گذشته (تاریخ انبیاء و امت‌های پیشین)
۲- حال (معاصرین پیامبر)
۳ - آینده (احوالات قیامت)
۴- طبیعت (آیات خدا در آفاق و انفس)
۵- شریعت (اصول و قوانین زندگی سالم)
نازل شده و هر سوره‌ای ترکیب و آرایشی از این هماهنگی را نشان میدهد.

پیامبر اسلام به دلیل «امّی» بودن، به جز مختصری از مورد سوم، هیچ اشراف و اطلاعی از این مجموعه، نداشته است تا گوینده این شگفتی‌ها باشد.
قرآن اصرار دارد بر این نکته تأکید کند که او (قبل از نزول قرآن) «نمیدانست کتاب چیست و ایمان کدام است». (۱۱) در عمر خود نه کتابی خوانده و نه خطی نوشته بود (۱۲) و «فقط» از «وحی» تبعیت می‌کرد. (۱۳)

دیکته کردن قرآن
چگونه ممکن است قرآن کلام پیامبر باشد در حالی که در این کتاب ۳۳۲ بار فرمان «قل» (بگو) به پیامبر داده شده و او عیناً این فرمان را با ذکر کلمه «قل» در قرآن آورده است!!

از قذافی (راست یا دروغ) نقل شده است که گفته بود حال که پیامبر همه این اوامر را ابلاغ کرده است، بهتر است برای خلاصه کردن قرآن همه «قل‌ها» را حذف کنیم!!

باز هم عجیب آن است که ۳۳۱ بار در این کتاب سخن دیگران و عموماً مخالفین (با افعال: قالوا، یقولون و ...) آمده و قرآن با آزاد منشی پند آموزی عیناً گفتار دشمنان خدا و رسول را نقل کرده تا یکطرفه به قاضی نرفته باشد!!
آیا می‌توان گفت پیامبر شخصاً خلاف تعالیم خود چنین تصمیمی را گرفته بود؟
لحن قرآن درباره پیامبر آنچه برخی از خوانندگان قرآن را به شگفتی، و برخی از مفسران را به توجیه و تغییر ظاهری برخی آیات وا داشته است، لحن این کتاب درباره پیامبران، به طور اعم و پیامبر مکرم اسلام به طور اخص است، به طوری که بیش از تجلیل و تمجید و تحسین، لحن تذکر و تربیت و تنبیه و حتی تهدید!! دارد. ما معتقد هستیم که «متولی باید احترام امام زاده را نگه دارد»! راستی چرا خدا بندگان برگزیده‌اش را عتاب و خطاب می‌کند و هشدارهای هراس آور می‌دهد؟

• حد اقل چهار بار در موضوعات مربوط به: قضاوت میان مردم، تحمل مخالفین، توحید و قیامت، به پیامبر اسلام دستور «استغفار» داده است (۱۴) هر قدر هم در توجیه و تأویل و تغییر معنای متعارف «استغفار ذنوب» تلاش کنیم، اصل آنرا نمی توانیم انکار نمائیم.
• نوزده بار در قرآن هشدار صبور بودن به پیامبر داده شده است.:
احقاف ۳۵- همچون رسولان دارای اراده صبر کن و بر(ایمان آوردن مخالفان یا عذاب آنان) طلب شتاب مکن...
ص ۱۷- بر آنچه می‌گویند صابر باش و بنده ما داود را بیاد آر که (در تحمل گفتار مخالفین) نیرومند بود.
قلم ۴۸- در تحقق حکم پروردگارت صابر باش و همچون صاحب الحوت (یونس) نباش که ...
• ۹ بار خداوند با فرمان «لا تطع» (مبادا اطاعت کنی) پیامبر را از پیروی کافرین، منافقان، غافلان، اکثریت گمراه و ... هشدار داده است.

• سوره احزاب که بخشی از آن درباره پیامبر و اهل بیت آنحضرت است، با جمله: «ای پیامبر از خدا بپرهیز» «یا ایها النبی اتق الله ...» آغاز می‌گردد.
• اصلاً یک سوره در قرآن با اشاره به «محروم کردن پیامبر بر خود، آنچه را که حلال بود)! سوره «تحریم» نامگذاری شده است، تا با مذمتی تلویحی نشان دهد پیامبر اسلام حتی در مورد شخص خود نیز اختیار اِعمال نظر نداشته است، چه رسد به اصل کتاب!:
یا ایها النبی لم تحرم ما احل الله لک ... (ای پیامبر چرا چیزی را که خدا بر تو حلال کرده بود بر خود حرام کردی ...)
• تنها مذمت فوق نیست، که در ارتباط حبیب و محبوب صادر می‌شود، سوره‌ای دیگر به نام «عبس» یک چهره در هم کشیدن ساده پیامبر را در برابر کوری که مجلس هدایتی مهمی را با خطاب‌های بلند «یا محمد» خود مختل کرده بود، نامگذاری می‌شود و این نقد را در تاریخ ابدی می‌کند!

ابطال‌پذیرى اشارات تاریخى قرآن
جناب دکتر، از آنجایی که شما در تأیید نظریه‌تان اشاره‌ای به دیدگاه مرحوم طالقانی داشتید، عبارت ذیل را که عیناً در تفسیر سوره «عبس» و درباره روی در هم کشیدن رسول آمده باستحضارتان می‌رسانم: «شخص پیامبر اکرم (ص) در طریق رسالت و دعوت آنچنان محکوم و مقدور وحی بوده که در کمترین اندیشه و حرکاتش مراقبت می‌شده، و همین دلیل قاطع است که وحی پیامبران از نوع کشف و الهامات عادی نیست و همچنین از مبدء لاشعور که روان کاوان جدید برای توجیه هر پدیده نفسانی به آن روی می‌آورند و آن را کلید رمز برای گشودن اسرار روحی می‌شمارند نمی باشد ...
مبدء وحی که در طریق انجام رسالت الهی و پیشرفت آن، مراقب رسول مسئوول رسالت بود آن چنان که به اندیشه‌ها و اطوار و حرکات، حتی نگاه‌ها و خطوط چهره‌اش عنایت خاص داشت» جنابعالی اظهار داشته اید: «آن چه قرآن درباره وقایع تاریخی، سایر ادیان و سایر موضوعات عملی زمینی می‌گوید، لزوماً نمی تواند درست باشد.» در جای دیگری اضافه کرده اید: «اگر قرآن را بخوانید، حس می‌کنید که پیامبر گاهی اوقات شاد است و طربناک و بسیار فصیح، در حالیکه گاهی اوقات پر ملال است و در بیان سخنان خویش بسیار عادی و معولی است.» امّا آن چه خداوند «درباره وقایع تاریخی و سایر ادیان» در قرآن ذکر کرده است صریحاً مؤکد ساخته که: «اینها اخبار غیبی است که بر پیامبر وحی می‌شود (ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک) نه نقل سینه به سینه مردم و اسطوره‌های تاریخی» نگاه کنید:
سوره هود آیه ۴۹ (درباره داستان طوفان نوح)
این از اخبار غیبی است که بر تو وحی می‌کنیم . نه تو و نه قومت هیچکدام قبلاً از آن آگاهی نداشتید .

سوره یوسف آیه ۱۰۳ (درباره ماجراهای یوسف و برادرانش)
این از اخبار غیبی است که بر تو وحی می‌کنیم، تو نزد آنها نبودی آنگاه که قرعه کشی می‌کردند تا کدامیک کفالت مریم را به عهده بگیرند و آنگاه (نیز) که با یکدیگر در این موضوع مخاصمه می‌کردند.

سوره هود آیه ۱۰۰ (درباره ماجراهای فرعون و قومش)
این از اخبار مردم شهرهاست که «ما بر تو می‌سرائیم) برخی همچنان بر پا و برخی از صحنه هستی درو شده‌اند.

به طور کلی قرآن همه قصص انبیاء را «کلام خدا» و ذکر و یادآوری مستقیم او بر رسول نامیده (طه ۹۹) و آنها را «قصص الحق» یعنی ماجراهای تحقق یافته و راستین، نه سمبلیک و اسطوره‌ای شمرده است.

خداوند از این که پیامبر با حسن نیت و خوش بینی ذاتی خود همواره اجازه خواستن منافقان برای ترک جبهه به بهانه‌های مختلف را رخصت می‌داد و حکمت و ضرورت «نه گفتن» را بعضاً نادیده گرفته بود، او را «مشمول عفو خدا» می‌شمارد:
توبه ۴۳ – خدا تورا ببخشد! چرا به آنها اجازه دادی ... (عَفَا اللّهُ عَنکَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ...) جناب دکتر، اگر «پیامبر آفریننده و تولید کننده وحی است»، چگونه می‌توان دلایل روشن و تهدیدهای بسیار شدید ذیل را نادیده گرفت:
حاقه ۳۸ تا ۴۹:
«سوگند به همه آنچه می‌بینید و همه آنچه نمی بینیدکه این قرآن قطعاً سخن رسول گرامی (جبرئیل) (۱۵) است و سروده‌های یک شاعر نیست، ولی اندکی باور می‌کنند! گفتار یک کاهن هم نیست، هرچند اندکی پند می‌پذیرند، بلکه نازل شده‌ای از جانب رب العالمین است . اگر او (پیامبر) سخنانی بر ما بسته بود، قطعاً او را به چنگ قدرت می‌گرفتیم، آنگاه شاهرگش را قطع می‌کردیم، در حالیکه هیچیک از شما قادر به دفاع از او نبود.»

همچنین: اسراء ۷۳ و ۷۴
«نزدیک بود از آن چه بر تو وحی کردیم غافلت کنند که غیر آن را به ما نسبت دهی، تا در این صورت تورا به دوستی گیرند، و اگر تو را ثبات قدم نبخشیده بودیم، نزدیک بود اندکی به آنان متمایل شوی .در این صورت تو را دو چندان در حیات دنیا و دو چندان پس از مرگ می‌چشاندیم و در برابر ما هیچ یاوری برای خود نمی یافتی.»

پیامبرى و شاعرى جنابعالی با استفاده از استعاره شعر برای تبیین مسئله وحی آورده اید: وحی «الهام» است. این همان تجربه‌ای است که شاعران و عارفان دارند... وحی بالاترین درجه شعر است، شعر ابزاری است معرفتی ... شاعر احساس می‌کند منبعی خارجی به او الهام می‌کند ... شاعر می‌تواند افق‌های تازه‌ای را به روی مردم بگشاید. بنده مطلقاً منکر وجوه مثبت شعر و ادب و انواع هنرها در تلطیف روح انسانی و تقویت اهداف آرمانی آدمی نیستم، و نیز میدانم که کاربرد و مدعای شعر امروز با آنچه در روزگار جاهلیت مرسوم بود بعضاً متفاوت است، با این حال از آن جائی که شناسائی وحی از طریق استعاره شاعری را در تعارض با اصرار جدی قرآن در تفکیک این دو مقوله می‌یابم، بیم دارم که چنین تمثیل و تشبیه و استعاراتی محتوای خدائی وحی را در سطح ذهن پردازی‌های بشری نازل کند.

جنابعالی بهتر می‌دانید که «شاعری» اتهامی بوده است که منکرین پیامبر علیه او به کار می‌بردند و قرآن اصرار داشته تصریح نماید: «پیامبر را شعر نیاموخته ایم و (شاعری) شایسته او هم نیست، آن (چه عرضه کرده) جز یادآوری و خواندنی روشنگری نیست . تا هر آن کس را که زنده است از خطرات هشدار دهد و گفتار را درباره ناسپاسان تحقق بخشد» (یاسین ۶۹)
شما شعر را در کنار علم و فلسفه ابزاری معرفتی تلقی کرده اید، که از منبعی خارجی به شاعر الهام می‌شود. امّا قرآن این منبع را اوهام و خیالات و ذهنیات دور از عمل می‌نامد که موجب سرگردانی در وادی‌های بی مسئولیتی و دل خوشی به خیال پردازی‌های سرگرم کننده می‌شود، البته بااستثناء شمردن کسانیکه هنر خود را در خدمت دفاع از محرومین و ظلم ستیزی قرار می‌دهند:
سوره شعراء آیه ۲۲۴:
شاعران را رهروان گمراهی (نه رشد) پیروی می‌کنند، آیا نمی بینی که در هر صحرای سخن سرگردانند و سخنانی (به مبالغه) می‌گویند که به آن عمل نمی کنند؟

اگر شاعرانی همچون سعدی و حافظ و مولوی و امثال آنها در سرزمین‌های دیگر سخنانی نغز و نکته آموز گفته اند، یا از منبعی الهی الهام گرفته و به «حبل الله» چنگ زده اند و یا به حبلی از مردم (حبل الناس) و حمایت از آنها در برابر ستمگران آویخته اند. و گرنه تاریخ ما لیست بلندی از شاعران مدیحه سرای درباری که صله بگیر سلاطین و سرپوش ستم کاریهای آنها بودند پیش رو دارد.
وحى مکانیسمى عام جنابعالی در تبیین خود از مسئله وحی و با نقد دیدگاه سنتی، در واقع دو نظریه مخالف را به سادگی تعریف کرده اید:
۱- دیدگاه سنتی، که قرآن را به تمامه کلام خدا، مصون از خطا، و پیامبر را همچون ضبط صوت تکرار کننده الهامات می‌داند .
۲- دیدگاه نو گرایان، که قرآن را کلام پیامبر، و در مسائل این جهانی و جامعه انسانی خطا پذیر و قابل نقد می‌داند. این قلم را گمان بر این است که ضمیر به کاربرده شده در مکانیسم وحی، چه بسا راهنمای مفیدی برای نزدیک شدن به فهم مسئله و رسیدن به تلفیقی از این دو تلقی باشد و به خواست خدا برخی سوء تفاهم‌ها را مرتفع سازد .

توضیح آنکه خداوند در قرآن افعال خود را گاهی با ضمیر «من» (انی، انا، و ...) مطرح کرده است (۱۶) و گاهی هم با ضمیر «ما» (انّا، نحن و ...) (۱۷) و عجیب اینکه مسئله وحی را، به غیر از یک استثناء (۱۸)، همواره (۳۳ مرتبه) با ضمیر متکلم مع الغیر (ما) عنوان کرده است! (۱۹) مثل: اوحینا (ما وحی کردیم)، نوحی (ما وحی می‌کنیم)، نوحیه، نوحیها، وحینا (وحی ما) .

براستی چه تفاوتی میان «منِ» خدا با «مای ِ» او در مکانیسم وحی وجود دارد و چرا مسئله وحی را مربوط به «ما» شمرده است؟! این ما چه کسی یا چه کسانی هستند؟!
در مثالی ساده شاید بتوانیم به فهم مسأله نزدیک شویم، وقتی مدیر مدرسه‌ای اعلام می‌کند «ما» امسال یکصد نفر در دانشگاه قبولی دادیم، هیچکس فکر نمی کند که این موفقیت با دخالت شخصی و پارتی بازی شخص مدیر حاصل شده است، بلکه بدیهی می‌داند که عملکرد مدیران، معلمان و کارکنان مدرسه تحت سرپرستی و برنامه ریزی مدیر از یکطرف، و همت و تلاش قبول شدگان از طرف دیگر این پیروزی را بار آورده است.

در مدرسه هستی نیز پیامبران و اولیاء الهی شاگردان ممتازی هستند که توفیق ورود به دانشگاه سعادت و رضایت رب را پیدا می‌کنند، با این تفاوت که نقش مدیر در مدارس دنیائی محدود و معین و عاملی در کنار عوامل دیگر است و نقش «رب العالمین» مطلق و همه جانبه و مولد و موجد بقیه عوامل می‌باشد.

جنابعالی با دخالت دادن احساسات و احوالات روحی پیامبر و حتی تأثیر شاد و طربناک یا ملول و محزون بودن او در متن این کتاب، در حقیقت قرآن را به دو بخش خدائی (مربوط به خدا شناسی، آخرت و اخلاقیات) و بخش تاریخ و اجتماعیات و ... که ابطال پذیر و در معرض خطا هستند تقسیم کرده اید!؟ و پیامبر را شاگرد اولی شمرده اید که تنها بعضی از نظریات مدیر مدرسه هستی را منتقل کرده است.

از آن جایی که در مکانیسم وحی، ضمیر «ما»، نقش پروردگار (مشیت حکیمانه هدایت و رحمت او) را در به کار انداختن انرژی‌ها و عوامل وحی (جبرئیل امین) نشان می‌دهد، و شخص رسول جزئی از ضمیر «ما» و میوه و محصول این فرآیند است، این جزء که «امانت دار» پیام و مأمور ابلاغ آن به مردم است، نمی تواند حامل بخشی از پیام بوده و بخشی دیگر را «به زبانی که خود می‌داند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصویر و دانشی که خود در اختیار دارد منتقل نماید.»

اگر شاگرد اول مدرسه هستی، نقش کاملاً مشابه بقیه شاگردان (در مدارس دنیائی) پس از خاتمه تحصیلات داشت، اشکالی پدید نمی آورد که به راه خود برود، اما از آنجا که حامل امانتِ «نبوت» و آگاهی بخشی به دیگران شده، منطقاً نمی تواند تعالیمش مخلوطی از «جنبه‌های کاملاً بشرى» و محصول طربناکی یا تلخکامی او از یک طرف و «جنبه‌های الهی» از طرف دیگر باشد.
«مـن ِ» محمّد در تسخیر «وحى» الهى (۲۰) آیا دین و کتاب الهی محصول تراوشات ذهنی خّلاق پیامبر است،که پس از جستجوها و تجربیاتی طولانی و تفکرات و تلاش‌هائی در حل معضلات اجتماعی، تحت تاثیر الهامات الهی به تدریج شکل گرفته است؟
آیا منشأ و محور و مقصود اصلی، شخص پیامبر است و او آفریننده وحی و قرآن است؟

چنین باورى تناقض صریح با برخی آیات قرآن که مکانیسم دریافت وحی را صد در صد مستقل از تجربه و تلاش و حتی اراده رسول معرفی کرده است دارد. از جمله: قیامت ۱۶ الی ۱۹
لَا تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ. إِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ. فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ .ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا بَیَانَهُ
(ای رسول، به هنگام دریافت وحی) زبان خویش حرکت مده تا بر (خواندن) آن شتاب کنی . جمع کردن آن (در حافظه تو) و خواندنش بر ماست، پس همینکه ما خواندیم آن را دنبال (تکرار) کن، پس از آن نیز بیانش بر ماست. مرحوم علامه طباطبائی (ره) در تفسیر المیزان، این توصیه را به عنوان جمله معترضه‌ای برای «رعایت ادب الهی برای پیش نیفتادن در خواندن وحی قبل از اتمام آن» تلقی کرده است، مثل اینکه معلمی به شاگرد خود که در حین درس سؤال می‌کند، می‌گوید حرف نزن بگذار من سخنم تمام شود و اضافه کرده است: «جمع کردن آنچه به تو وحی می‌شود و پیوسته کردن اجزاء آن بیکدیگر و قرائت آن بر تو به عهده ماست و هیچیک از اینها از ما فوت نمی شود تا تو عجله کنی و قبل از خواندن ما آنرا بخوانی ... نخست آنرا در ذهن تو از فراموشی و دگرگون شدن حفظ نموده و سپس با زبانت برای مردم می‌خوانیم و بیان می‌کنیم.» هرچند توضیحات مرحوم طباطبائی مستقل بودن وحی را از تلاش ذهنی و حافظه و حواس و حتی زبان گیرنده آن نشان می‌دهد، با این حال جمله «رعایت ادب الهی» و مثالی که زده شده، قیاسی بشری به نظر می‌رسد.

برداشت دقیق‌‌تر و فنی‌‌تر و علمی‌‌تر از این آیه را در تحلیل «مالک بن نبی» نویسنده نو گرای ِ متفکر و مبارزِ بزرگِ الجزائری در کتاب «پدیده قرآنی» می‌توان یافت که مناقضات بین وحی قرآنی و «من ِ» محمد یا استعداد و گرایش طبیعی او را با آنچه وی را در حالت پذیرندگی وحی قرار می‌داد به روشنی بیان کرده است: «در آغاز رسالت، هنگامی که پیامبر خود را در حالت پذیرش وحی می‌یافت، طبیعتاً حافظه‌اش را به کار می‌گرفت تا آیات را به تناسب وحی شدنشان حفظ نماید. این عمل، یک رفتار غریزی و ماشینی بوده مثل هرکس که به دیگری گوش می‌دارد و می‌خواهد گفتار او را حفظ نماید و به همین دلیل گفتار را در دل خود تکرار می‌نماید. تکرار کردن، در واقع، اجرای یک عمل ذهنی غریزی و فطری اساسی است ...
این عمل به طور طبیعی از خود «من» در هر مرحله‌ای از آگاهی باشد سرچشمه می‌گیرد... آیه بالا دقیقاً در جهت عکس و بر خلاف رفتار طبیعی محمد نازل می‌شود، چه وی برای تکرار و حفظ کلماتی که در فضای ذهن او پدیدار می‌شوند و ذهن او را با طنین آهنگین خود، تحریک کرده و متمرکز ساخته اند تا حدی اراده خود را آزاد گذارده است ... و به این دلیل، آیه قصد دارد که در وجود محمد فعالیت آزادانه حافظه را – که مکانیسم آن دقیقاً در «تکرار منع شده» است، حذف نماید... بدین ترتیب، آیه باز هم فراتر می‌رود، نه تنها قدرت اختیار و اراده انسانی و تمایل موجود در محمد برای عمل ذهنی غریزی (حفظ آیات) را، بلکه حتی قانون روانی فعالیت «حافظه» را نیز در بر می‌گیرد و منع می‌نماید ... تضاد دوگانه این آیه با تمایل طبیعی محمد و با قانون کلی حافظه، به نحوی خاص غرابت و شگفت انگیزی پدیده‌ای را مطرح می‌سازد که بدین ترتیب، در زمینه‌ای مطلق و مستقل از عوامل مؤثر روانی و زمانی جایگزین می‌گردد، در نتیجه، این تضاد دوگانه، ویژگی ماورائی و مطلق پدیده قرآن را مشخص می‌نماید.» (۲۱) پدیده فوق شبیه نوشتن متنی عالمانه به دست فردی عامی و بی سواد است که به عنوان «مدیوم» تحت تأثیر هیپنوتیزم و القای روانی در حالت خواب قرار گرفته باشد، یا کسی که با چشمان بسته نیمه‌های شب از بستر خارج شده و مسیری مشخص را به راحتی طی کرده باشد. (۲۲) در این مورد گوئی اندام و اعضاء و جوارح او در اختیار نیروئی بیرونی است و به اراده او حرکت می‌کند. آیا می‌توان گفت پیامبر در اخذ و انتقال وحی شبیه دستگاههای ضبط و پخش عمل کرده است؟

ما هر قدر ذهن پیامبر را پاک و خالص و حافظه او را نیرومند و خطا پذیر تصور کنیم، نمی توانیم نسبی بودن ظرفیت درک و فهم انسان و تأثیر زمینه‌های تجربی و تربیتی او را در آنچه می‌فهمد نادیده بگیریم. در این صورت جریان وحی همچون آب خالصی که از منشآ جوشش و جریان خود به تدریج رنگ و رسوب بستر را می‌گیرد، سخنان پیامبر تلقی او از کلام الهی و درک و فهمی نسبی، با توجه به امی بودن آن رسول، محسوب می‌گشت، نه عین کلام الهی و آنچه برای هدایت بشر تا آخرت نازل شده است.
شکیب نه شتاب: طه ۱۱۴
فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن یُقْضَى إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَقُل رَّبِّ زِدْنِی عِلْمًا
پس خداوندِ پادشاهِ حقِ برتر و بالاتر است و تو به خواندن (آنچه بر تو وحی می‌شود) قبل از اتمام آن شتاب مکن و بگو پروردگارا علم مرا بیفزای. این آیه نیز همچون آیه ۱۱۶ سوره قیامت رسول را از شتاب برای خواندن آنچه بر او الهام می‌شود، قبل از انقضای وحی، باز می‌دارد و انگیزه‌اش را برای علم بیشتر افزایش می‌دهد.
آیا چنین توصیه‌ای اگر محتوای وحی محصول تراوشات فکری و تجربه و تفکر و تلاش‌های سیاسی اجتماعی پیامبر بود معنائی داشت؟

کدام منطق ممانعت از شتاب و شکوفائی ذهن خلاق و جرقه‌های جستجو گرانه را می‌پذیرند؟
در این صورت، مطالبِ علمیِ فراوان قرآن را که دور از ذهن معاصرین پیامبر بوده است، چگونه می‌توان توجیه کرد؟

به قول «موریس بوکای» پزشک عالیقدر فرانسوى: «نمی توان پذیرفت که بسیاری از مطالب قرآنی که جنبه علمی دارند، با توجه به درجه آگاهی و معلومات در زمان محمد(ص) اثر یک انسان باشد... بدین ترتیب کاملاً معقول و صحیح است که نه تنها قرآن را به عنوان یک وحی بپذیریم، بلکه حتی به اصالت تضمین شده‌ای که عرضه می‌دارد، و وجود قضایای علمی که پس از تحقیق در زمان ما به عنوان یک شکست برای فرضیات بشری تلقی می‌شود، برای «وحی قرآنی» نیز مکانی کاملاً ممتاز قائل شویم.»
مکانیسم محافظت کننده از وحى (در برابر عوامل بیرونی و درونی ذهن پیامبر) سوره جن ۲۶ تا ۲۸
عَالِمُ الْغَیْبِ فَلَا یُظْهِرُ عَلَى غَیْبِهِ أَحَدًا .
إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا .
لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَیْهِمْ وَأَحْصَى کُلَّ شَیْءٍ عَدَدًا .

(خداوند)، دانایِ پنهانی‌های عالم است و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمی سازد.
مگر رسولی را که پسندیده باشد، (در این صورت حتماً) رصدی (نیروی نگهبان و مراقبی) از پیش رو و پشت سر (مسیر بین گیرنده وحی تا مردم و بین مبدأ وحی تا رسول) داخلِ (سیستم) می‌کند.
تا بداند (اطمینان حاصل نماید) رسالت پروردگارشان (انتقال وحی به مردم را) ابلاغ کرده اند یا نه، خداوند به انچه در (اندیشه و دل) آنان است، احاطه کامل دارد و به شماره (کمیت) هر چیز در عالم آگاه است. از آیات فوق اجمالاً نتایج مهم زیر استنباط می‌شود:
۱- خداوند رصدی (نیرو یا فرشته ای) بر رسولان گیرنده وحی می‌گمارد تا آنچه را بر آنان وحی می‌شود، بدون کم و کاست و دخالت ذهن و اندیشه به مردم ابلاغ نمایند.
۲- این رصد، هم مسیر ابلاغ به مردم را حفاظت می‌کند و هم مسیر مبدأ صدور تا گیرنده وحی، یعنی جبرئیل را (بین یدیه و من خلفه)
۳-ظرفیت‌های ذهنی گیرندگان وحی و میزان معلومات و تجربیات زندگی آنها برای فرستنده وحی کاملاً آشکار است و او احاطه کامل به افکار و اندیشه‌های آنان دارد، لذا می‌تواند از نفوذ نظریات و برداشت‌های شخصی آنان در محتوای وحی ممانعت نماید.
۴- عدد اشیاء، یعنی نظام مقداری همه چیز، از جمله وحی و مباحث هدایتی، نزد خدا شمرده شده و متناسب و مقدر است. بنابر این، نمی تواند تابع تلقی ذهنی و استنباط‌های مستقل و پیش بینی نشده و خارج از نظام تقدیریِ فرد گیرنده باشد. مرحوم طباطبائی ذیل این آیه در تفسیر المیزان گفته است: «سلوک رصد پیش رو و پشت سر رسول برای حفظ وحی از هر تخلیط و تغییر دادن، یعنی کم و زیاد کردن است ... برای این رصد می‌گماریم تا محقق شود که رسولان رسالاتِ پروردگارشان را به مردم ابلاغ کرده اند و بدون تغییر و تبدیل ابلاغ کرده اند... آیه شریفه می‌رساند که وحی خدا، از مصدر وحی گرفته تا نفس رسول و از رسول گرفته تا مردم، از هرگونه تغییر و تبدیلی ایمن است.» طباطبائی مفهوم تعبیر «بین یدیه و من خلفه» را «امتداد و مسافت موهومی دانسته که انسان از شنیدن کلمه رسالت در ذهن خود تصور می‌کند». «بین یدیه»، یعنی مردمی که رسول به سوی آنها فرستاده شده و «من خلفه» یعنی مصدر وحی.
تضمین حفاظت ابدی در برابر عوامل ابطال کننده علاوه بر آیات ۲۶ تا ۲۸ سوره جن که مکانیسم محافظت کننده از وحی را از طریق «رصد» (نیرو یا فرشته محافظت کننده» بیان می‌کند، آیات دیگری نیز بر تضمین سلامت وحی، از دخالت عوامل بیگانه تکیه دارد که ذیلاً به مهمترین آنها اشاره می‌کنیم:
 
۱- حجر ۹
اِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ
همانا ما خودمان ذکر را نازل کرده و همانا ما خود محافظ آن هستیم.
در این آیه کوتاه، مسئله محافظت از وحی از چندین طریق ادبی مورد تأکید قرار گرفته است (۲۳) همه این ادوات تأکید نشان می‌دهد تا چه حد موضوع حفاظت از وحی مهم و محوری می‌باشد.
منظور از «ما» (انّا، نحن) در آیه فوق خداوند و فرشتگان، یعنی همه عوامل و نیروهای مؤثر و دست اندر کار جهان هستی، می‌باشند که در حفاظت از «ذکر» (قرآن) در برابر عوامل و اندیشه‌های ابطال پذیر بشری مشارکت دارند.
منظور از حفاظت، حفاظت مطلق و همیشگی از زمان نزول وحی تا قیام قیامت بوده، هم ظرفِ پذیرنده وحی، یعنی قلب پیامبر را شامل می‌گردد و هم ظرف زمانی ِ پس از ابلاغ و تلاوت آیات برای مردم را، تا آخر زمان. این سخن را آیه زیر بهتر توضیح می‌دهد:
 
۲- فصلت ۴۱ و ۴۲
... َإِنَّهُ لَکِتَابٌ عَزِیزٌ
لَا یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِیلٌ مِّنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ
محققاً آن (قرآن) کتابی فراتر (ابطال ناپذیر) است. باطل نه از پیش رو (زمان حال و آینده) و نه از پشت سر (گذشته تاریخ) بر آن راه نمی یابد، (چرا که) از جانب حکیمی حمید نازل شده است. به تعبیر«المیزان»: «ما بین یدیه و من خلفه» زمان نزول قرآن و عصرهای بعد از آن تا روز قیامت را در بر می‌گیرد. یعنی قرآن از هر جهت مصون از دستخوش بطلان بوده، ممکن نیست چیزی که از قرآن نباشد در آن راه یابد و یا تحریف و تغییر نماید.» اینکه مکانیسم این محافظت چگونه است، برای ما روشن نیست، همین قدر گفته شده که آن حقیقت، پیام خواندنی دارای مجد و معنایی بس بلند است که در «لوح محفوظی» قرار گرفته است: بروج ۲۱ و ۲۲
بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَّجِیدٌ . فِی لَوْحٍ مَّحْفُوظٍ
بلکه این قرآنی مجید است . در لوحی محفوظ. اتفاقات غیر منتظره‌ای همچون: افک عایشه، جنگ احزاب، داستان ابولهب، شیطنت‌های منافقین و امثالهم که به آنها به عنوان حوادث غیر مترقبه و پیش بینی نشده‌ای که در شکل گیری قرآن نقش داشته اند، نگاه می‌شود، تماماً محمل‌ها و مصادیقی برای انتقال پیام بوده اند و اگر چنین حوادثی اتفاق نمی افتد، در قالب حوادث دیگری این پیام‌ها منتقل می‌گردید.
ما اگر شرایع الهی را صد در صد تابع تحولات تدریجی شخصیتی و تجربه تاریخی رسولان بدانیم، در توجیه تحولاتی که قرآن از زندگی آنها بیان داشته، دچار تناقض می‌شویم.
علوم دقیقه نظم فعلى قرآن را اثبات مى کند آیا جای یک یک سوره‌ها و آیات به دستور خدا و زیر نظر خاص پیامبر تعیین شده و قطعیت یافته و به همان ترتیبی که الان در دست ماست تقدس ماورائی دارد، یا بر مبنای دخالت نظر و اجتهاد اصحاب شکل گرفته است؟

اگر در گذشته‌های دور با فلسفه و کلام و عرفان و ادبیات، رسیدن به حقیقتِ وحیانی بودن کامل قرآن، مشکل و محال می‌نمود، امروز از طریق علوم دقیقه، بخصوص ریاضیات و آمار و به کمک کامپیوتر و ابزار الکترونیکی، به نتایجی می‌توان رسید که با کنکاش‌هایِ قابلِ چون و چرایِ عقل نظری، تفاوت اساسی دارد. در اینجا دیگر ذوق و سلیقه دخالتی ندارد و ارقام و اعدادِ قطعی، منصفان را مجبور به تسلیم می‌کند.

ملاحظات «رشاد خلیفه» محقق مصری، در کشف کد ریاضی قرآن (هرچند بعد‌ها ادعاهای باطلی کرد و برخی یافته‌هایش جای چون و چرا دارد) حقایق غیر قابل انکاری را آشکار ساخت. مضرب مشترک بودن عدد ۱۹ در ۲۹ سوره‌ای که با حروف مقطعه آغاز می‌شوند، و صدها شاهد آماری برای اثبات این نکته و نکات ریاضی فراوانی که توسط او یا شاگردانش مطرح گردید (از جمله روابط بسیار حیرت آوری که اعداد ۷ و ۹ و ۴۰ و ... در قرآن دارند) نشان داد که حتی یک کلمه را نمی توان در قران جا به جا کرد، چه آنکه خواسته باشیم اجتهاد اصحاب را در ترتیب فعلی قرآن دخیل بدانیم.

تحقیقات فوق در ایران نیز از جمله توسط آقای دکتر سید محمد فاطمی استاد فیزیک دانشگاه تهران پیگیری و تکمیل گردید و در سال ۱۳۷۲ در مجموعه‌ای به نام «آیت کبری» همراه با دهها جدول و نمودار با صدها رابطه شگفت آور ریاضی عرضه گردید.

نویسنده دیگر مصری «عبدالرزاق نوفل» در کتاب «معجزات عددی قرآن» به حدود ۱۵۰ رابطه یا تساوی عددی در قرآن اشاره کرده همچون تساوی واژه‌های متضاد: دنیا و آخرت، صبر و شکر، زن و مرد، شیطان و فرشته و ... همچنین تکرار ۳۶۵ بار کلمه یوم (مساوی تعداد روزهای سال)، ۱۲ بار کلمه شهر (تعداد ماه‌های سال) و ... روشنگر این حقیقت اند.

کتاب «سیر تحول قرآن» (۲۴) که از زاویه و با متدی دیگر در جستجوی کشف ترتیب نزول آیات سوره‌های قرآن بوده، بدون پیش داوری و فرضیه ذهنی قبلی و تحمیل تئوری و تمایلات اعتقادى، به نتایجی رسیده است که نشان می‌دهد تعداد کلمات و آیات نازل شده در ظرف ذهن پیامبر، در تمامی بیست و سه سال رسالت، چه آن زمان که پیامبر فقط خدیجه (س) و علی (ع) را در کنار داشت و مذهبش مخفی بود، چه آن زمان که دعوتش علنی گشت و اسلام شبه جزیره را فرا گرفت و هر ماه در جنگ و جریانی اجتماعی بود و مناسباتی با دنیای آن روز پیدا کرد، در همه حال ثابت و یکنواخت و «کیلی» ثابت! داشته است، این سخن یعنی استقلال وحی از تجربه درونی و بیرونی پیامبر!

جناب دکتر سروش عزیز،
با عذر خواهی از تصدیع و طولانی شدن کلام و با دعای سلامتی و سعادت و سبقت و سرعت در نیل به مغفرت و رحمت الهی برای شما، سخن خود را با تکرار آیه‌ای که در ابتدای مطلب آوردم، و دعائی که از زبان راسخین علم به دنبال آن آمده است، ختم می‌کنم: ... و راسخان (ریشه داران) در علم گویند:
بدان باور داریم، همه کتاب از جانب پروردگار ماست، و تنها خردمندان پذیرای این پندند.
پروردگارا، دل‌های ما را پس از آنکه هدایتمان کردی دستخوش انحراف مگردان
(تا در کشف مبهمات قرآن دچار لغزش نشویم) و از جانب خویش رحمتی بر ما ارزانی دار
که بخشاینده تویی، تو
 
عبدالعلى بازرگان            
اسفند ۱۳۸۶  
             

--------------------------------------------------------------------------------
۱ - با خطاب‌های یا ایها النبی، یا ایها الرسول ف یا ایها المزمل، یا ایها المدثر، یا نساء النبی و ...
۲ - مثل توبه ۱۲۷ و احزاب ۶۹-۵۶-۵۳-۴۰-۲۱-۴ و مشابه آن

۳ - مثل بقره ۳۰ و ۳۴ اعراف ۱۱، حجر ۲۸ و ...
۴ - حجر ۳۲ – ص ۷۵ و ...

۵ - فصلت ۱۱ و ۱۲
۶ - نحل ۶۸ و ۶۹

۷ - طور ۲۵، مدثر ۷۴
۸ - ابراهیم ۲۱، غافر ۴۷ و حدید ۱۳

۹ - نحل ۳۲-۲۸
۱۰ - ابراهیم ۲۲

۱۱ - شورا ۵۲
۱۲ - عنکبوت ۴۸

۱۳ - در ۱۳ آیه از جمله اعراف ۲۰۳
۱۴- نساء ۱۰۶ – غافر ۵۵ – محمد ۱۹ – نصر ۳

۱۵- با توجه به مورد مشابه در سوره تکویر آیه ۱۹ و همچنین آیه ۹۷ سوره بقره می‌توان فهمید منظور از «رسول کریم» جبرئیل است.
۱۶ - عمدتاً در مواردی که مسئله توحید مطرح است و بندگان باید فقط نقش اورا بشناسند، مثلاً در دعا، عبادت، توکل، شکر و غیره.

۱۷- در یک جستجوی تحقیقی، معلوم گشت که خداوند در قرآن ۳۲۶ بار خود را با ضمیر متکلم وحده (من) و ۱۷۷۲ بار با ضمیر متکلم مع الغیر (ما) معرفی کرده است . ارقام فوق که از یک جستجوی چشمی حاصل شده ممکن است کمتر از واقعیت و مشمول خطا باشد.

۱۸- مائده ۱۱۱ – وحی مستقیم خدا به حواریون حضرت عیسی برای ایمان به خدا و رسولش .

۱۹ - این ارقام البته مربوط به مواردی است که خداوند مستقیماً متکلم است، امّا مواردی هم وجود دارد که از خدا به عنوان سوم شخص (هو= او) یاد می‌شود و وحی به «ا و» نسبت داده می‌شود(۱۱ بار) و یا فاعل وحی مجهول است (۱۴ بار) .

۲۰ - مطالب از این به بعد خلاصه‌ای از نکاتی است که قبلاً در این زمینه از این قلم مطرح گشته است.
۲۱ - کتاب «پدیده قرآنی» صفحات ۱۵۸ و ۲۵۶

۲۲ - هرچند مبانی علمی این امور، که فراوان نیز نقل می‌شود، برای این قلم ناشناخته است.
۲۳ - طور ۴۸ ... تو زیر نظر ما هستی...

۲۴ - این کتاب از آثار مهندس مهدی بازرگان است که در سال ۱۳۴۵ در زندان قصر نوشته شد و برای اولین بار در سال ۱۳۵۵ توسط شرکت سهامی انتشار به چاپ رسید و بارها تجدید چاپ شد.
در کتاب دیگری به نام «جمله شناسی قرآن» که توسط همین نویسنده و ناشر عرضه گردیده است، متن قرآن با بسیاری از متون بشری همچون گلستان سعدی، کلمات ژان پل سارتر و کتاب «دارالمجانین» محمد علی جمال زاده، مقایسه گردیده و همه جا نظمِ حیرت آور، در کنار بی نظمی و اغتشاش را، از طریق جداول و نمودار نشان داده است.
 
 
منبع سایت تابناک

ساده کرده‌ایم...

ساده کرده‌ایم...

سریال طنز "مرد هزارچهره " که این شب‌ها از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می‌شد اگر چه دارای طنز آزار دهنده‌ای بود اما به نوعی حکایت زندگی ماست.
از جمله اینکه بینندگان تلویزیون سالهاست عادت کرده‌اند به آنچه آقای مهران مدیری می‌سازد بخندند حتی اگر گریه‌دار باشد. 
دو قسمتی که مردهزارچهره در کسوت یک پزشک جراح اعصاب، بازی می‌کرد به شدت احساس شد که به جامعه پزشکی و دانشگاهی اهانت شد. این قابل قبول است که یک پزشک که در کنار طبابت به ساخت و ساز هم مشغول است به طنز کشیده شود و یا اینکه آوازه پوشالی برخی پزشکان که خودشان و یا دیگران برای میزان تبحر آنها تبلیغات دروغین می‌کنند موضوع طنز قرار گیرد اما دیگر قابل قبول نیست که جمیعت اساتید، انترن ها و دانشجویان پزشکی در یک بیمارستان دانشگاهی که در پای سخنرانی مرد هزارچهره نشسته و با علاقه، دقت و حیرت به او گوش فرا می‌دهند که می‌گفت ما بیماری‌های اعصاب را ساده کرده‌ایم یا می‌گوئیم اعصاب ندارد، مثل مادر من که مدام گریه می‌کند و یا می گوئیم اعصاب زیاد دارد مثل پدر من که حافظ می‌خواند، به طنز کشیده شود. این مسخره کردن یک مجموعه و یا قشر است نه یک فرد از یک قشر. با این حال من جوردیگری دیدیم.
حقیقت آن است که ما مسخره شده‌ایم. نه بعنوان پزشک و نه در این سریال تلویزیونی، به گزاف نمی‌گویم در هنگام دیدن این قسمت از سریال به جامعه خودمان در این سه سال گذشته فکر می‌کردم، به سیاست و کشورداری رایج فکر می‌کردم. کسانی دراین دو سه سال مرتب به کارشناسان هر رشته و فنی گفته‌اند مسائلی که شما کارشناسان سخت می‌گیرید ما ساده کرده‌ایم. از مسائل کوچک مثل تغییر ساعت در اول سال یا تغییر ساعت شروع به کار بانکها تا مسائل بسیار مهم مثل نرخ بهره بانکی، سیستم برنامه و بودجه کشور، طرح‌های زود بازده، کاهش نرخ بیکاری، مسائل کلان اقتصادی، سیاست خارجی، موضوع هسته‌ای، امنیت اجتماعی، فرهنگ، بوروکراسی، دموکراسی، انتخابات و ... همه ساده شده‌اند تنها مشکل، اکنون این است که دوستان ناراست چوب لای چرخ می‌گذارند و اگر هر مشکلی هست از جانب آنهاست.
جامعه ما هم مانند آن جمعیت نشسته در سالن، حرف‌های حیرت آور را با دهان باز گوش داده و برخی هم آنچه را فهمیده نمی‌شده است را به حساب شجاعت، فضل و کرامت سخنران گذاشته‌اند. حال باید منتظر بنشینیم تا صحنه مشابه چنان دادگاهی کی برپا شود تا دکتر طبیبیان‌های ظاهربین و زودباور و سرگرد فلانی متوهم و خوش خیال و لابد برخی خام‌ اندیشان مدعی که امروز آتش بیاران معرکه هستند، بفهمند و در جایگاه مدعی قرار بگیرند و بخاطر سوء استفاده از عواطف ساده آنها خواستار اشد مجازات متهمی شوند
که اصرار دارد از خود دفاع کند و بگوید من یک کارمند ساده بودم که جهل عوام و به به و چه چه برخی خواص مرا جو گیر کرد و به اینجا رساند که امروز با این عنوان محاکمه شوم...


برگرفته از نوشتار علی شکوری‌راد با همین عنوان


دموکراسی در ایران

دموکراسی در ایران

 

دموکراسی در سال ۱۳۸۲
یک گروه منتخب، متشکل از نمایندگان پارلمان کانادا و تعدادی پژوهشگران متخصص، به سفارش پارلمان کانادا به ریاست برنارد پارتی (Bernard Party) درسال ۱۳۸۲ پژوهشی درباره وضعیت دموکراسی در جهان اسلام انجام دادند. اعضای گروه به مطالعه وضعیت دموکراسی در کشورهای مختلف اسلامی و یا دارای بیش از ده درصد جمعیت مسلمان پرداختند و کشورها را براساس میزان وجود شاخص های یک نظام دموکراتیک و استحکام ساختار دموکراسی دراین کشورها ، در یک درجه بندی ۲۰ امتیازی با امتیازاتی از ۱۰- تا ۱۰ دسته بندی کردند. هرچند این گزارش نسبت به مردم فلسطین جفا بود و وضعیت دموکراسی در اسرائیل را بدون توجه به وضعیت سخت و مظلومانه فلسطینیان ارزیابی کرده بود، اما سایر وجوه گزارش کاملا قابل توجه بود. این گروه با دادن امتیاز ۳ به دموکراسی در ایران و امتیاز ۷ به دموکراسی در ترکیه تنها به این دو کشور مسلمان در منطقه، نمره قبولی داده بود. دراین پژوهش سایر کشورهای منطقه خاورمیانه، شمال آفریقا و خلیج فارس فاقد دموکراسی تعریف شده بودند و به کشورهایی چون پاکستان، تمامی کشورهای عرب منطقه و تقریبا همه کشورهای آسیای میانه وقفقاز امتیازاتی بین ۶- تا ۱۰- تعلق گرفته بود. در این گزارش وضعیت دموکراسی در پاکستان با امتیاز ۷- بسیار بد تعریف شده بود. بدترین امتیازات یعنی ۹- و ۱۰- متعلق به کشورهای عرب حوزه خلیج فارس بود.

نگاه خوشبینانه همراه با ستایش جامعه جهانی نسبت به ساختار دموکراسی سازگار با دین در ایران که گزارش پارلمان کانادا نشانه‌ای کوچک از آن، محسوب می‌شد؛ از چند جنبه حائز اهمیت بود و یک پیروزی برای نظام جمهوری اسلامی ایران تلقی می‌شد: 



۱) نگاه مثبت و غیرمشروط پارلمان کانادا، نسبت به یک نظام سیاسی که تفاوت‌های مهمی با ساختار سیاسی متعارف غربی دارد، کمک مهمی به ایجاد زمینه تفاهم و تعامل بیشتر میان جمهوری اسلامی و سایر دموکراسی های جهان بود. چنین نگاهی به ساختار نظام مردم سالار سازگار با دین در ایران، باعث ارتقاء منزلت و عزت جمهوری اسلامی ایران در سطح جهان از جمله درمیان کشورهای غیر مسلمان بود. 

۲) اهمیت گزارش پارلمان کانادا آن بود که برای اولین بار یک مرجع غربی از یک کشور دارای ساختار دموکراسی قابل قبول با ملاک‌های مورد قبول خودش، رسما ساختار مردم سالاری سازگار با دین در ایران را یک دموکراسی قابل قبول اعلام کرده بود. این مسئله برای جمهوری اسلامی ایران که منادی یک نظام سازگار با دین بود اهمیت زیادی داشت. نظام دموکراسی در ایران از واپسین روزهای پس از انقلاب اسلامی در معرض این پرسش قرارداشت که چگونه یک دموکراسی می تواند هم دموکراسی باشد و هم سازگاری با دین داشته باشد. بسیاری از صاحب نظران غربی براساس ملاک‌هایی که از تجربه دموکراسی در غرب داشتند نسبت به قابل جمع بودن این دوپدیده تردید جدی داشتند و معتقد بودند که چنین نظامی نهایتا زیر فشار باورهای دینی در مسیر دموکراسی باقی نخواهد ماند. گزارش پارلمان کانادا ردیه مهم براین نظریه بود. 

۳) گزارش مثبت پارلمان کانادا در شرایطی منتشر شده بود که نمایندگان مجلس در ایران انتقادهای روشنی به برخی نارسایی‌های جدی نظام مردم سالار در کشور داشتند و در تلاش بودند که راهی برای اصلاح این نارسایی‌ها بیابند. این گزارش نشان می‌داد که تلاش اصلاح طلبان در نقد نارسایی‌های مردم سالاری در کشور نه تنها ارکان نظام را تضعیف نکرده بود بلکه باعث ارتقاء نظام جمهوری اسلامی ایران و همه ارکان آن در سطح جهان شده بود. 

۴) این گزارش در شرایطی منتشر شده بود که مسئله مردم سالاری قابل قبول د رجوامع اسلامی، یک پرسش جدی درباره وضعیت توسعه و دموکراسی در جهان اسلام بود. تمامی آنان که از رشد افراط گرایی و ظهور جریان های تروریستی چون القاعده و طالبان و محبوبیت این گروه‌های جنایتکار در میان جوانان برخی کشورهای اسلامی بطور جدی نگران بودند، در پی پاسخ این پرسش بودند که چه الگویی می‌تواند جانشین شرایط نابسامان سیاسی در کشورهای اسلامی باشد. آنان باورداشتند که دموکراسی غربی پاسخگوی مناسبی برای جوامع اسلامی نیست و غرب ستیزی مانع مهمی برای تحقق این فرآیند است. آنان نیز باورداشتند که ممکن است یک نظام دموکراسی سازگار با اسلام بتواند جایگزین مناسبی برای افراط‌گرایی روبه رشد در جهان اسلام باشد. این گزارش نیز همچون مباحث دیگری که دراین رابطه مطرح می‌شد تایید می‌کرد که تنها سه الگوی جدی در این رابطه وجود دارد. الگوی ترکیه با تکیه بر کاهش رویه‌ها و مقررات ضد اسلامی، الگوی مالزی با تکیه بر توسعه ملی، همراه با احترام به اسلام و الگوی ایران با ادعای یک دموکراسی تمام عیار سازگار با اسلام.

نگاه خوشبینانه این گزارش نسبت به نظام جمهوری اسلامی ایران و تمامی یافته‌های مشابه جامعه جهانی درباره نظام اسلامی ایران، در سال های اول دهه هشتاد، که موید ارزش‌های دموکراتیک نظام جمهوری اسلامی بود، پس از نقدهای تند علیه اندیشه دموکراسی سازگار با دین، در تمامی سال‌های پس از انقلاب اسلامی ایران، اهمیت زیادی داشت. مسلما این گزارش و تمامی یافته‌های مشابه درباره ارزش‌های دموکراتیک نظام جمهوری اسلامی ایران مدیون روایتی بود که دولت اصلاحات از نظام جمهوری اسلامی ایران به جهانیان ارائه کرده بود. اما مسئله مهم آن بود که تغییر این نگاه مثبت به نظام حکومتی ایران، به جناح یا شخص خاصی تعلق نداشت؛ بلکه با این تحول، جایگاه ومنزلت همه نظام و همه جناح‌ها و ارکان آن، در باور جهانی ارتقاء یافته بود واین گزارش ادای احترام به همه ارکانی بود که نظام جمهوری اسلامی ایران را تشکیل می‌داد.

تصور اصلاح طلبان آن بود که اگر خود هم مسئولیتی در نظام نداشته باشند، دیگران این فرصت ارزشمند را برای نظام اسلامی پاس خواهند داشت و اجازه نخواهد داد که این درک مثبت نسبت به ارزشهای دموکراتیک جمهوری اسلامی ایران مخدوش شود، اما متاسفانه این وضعیت چندان دوام نیاورد و دخالت‌های نهادهای نظامی و رد صلاحیت‌های شورای نگهبان در انتخابات مجلس هفتم، لطمه زیادی به روایت جامعه جهانی از دموکراسی سازگار با دین در ایران زد.




دموکراسی در سال ۱۳۸۶
درطی سال جاری سه انتخابات در سه کشور مسلمان منطقه آسیای غربی در جریان داشته است. انتخابات پارلمانی و انتخاب رئیس جمهور جدید در ترکیه ، انتخابات پارلمانی در پاکستان و انتخابات پارلمانی در ایران.

نخبگان ترکیه سال‌های درازی است که درجهت رفع مشکلات دموکراسی در این کشور تلاش می‌کنند. این کشور همواره با چالش دخالت نظامیان در سیاست مواجه بوده و هرگاه که تحولی خلاف باورهای نظامیان شکل گرفته به هرج و مرج و کودتای نظامی و یادخالت نظامیان از طریق نهادهای تاثیر پذیر از نظامیان منجر شده است. برخلاف رویه متعارف ترکیه سال جاری شاهد بردباری باور نکردنی نظامیان ترکیه بود. نظامیان قدرتمند ترکیه در سال جاری در معرض مهمترین تحولات تاریخی این کشور قرار گرفتند و نهایتا به چیزی تن دادند که هرگز برایشان قابل تصور نبود. نظامیان ترکیه بدون بکارگیری ابزار فشار و تهدید و زور، همه تلاش های دموکراتیک ممکن را بکار گرفتند تا مانع پیروزی یک رئیس جمهور اسلام گرا و اصلاح قوانین مربوط به منع حجاب در این کشور شوند. نهایتا آنان به نتیجه تن دادند که آنرا بسیار نامطلوب تشخیص می‌دادند. به نظر می‌رسد تحول مهمی که در میان نظامیان ترکیه روی داده تغییر باور آنان نسبت به اقتدار ملی و پیشرفت و توسعه کشورشان است.

پاکستان یکی از سرزمین‌های مادری افراط گرایان جهان اسلام، سال‌های طولانی است که گرفتار فروپاشی نظام دموکراسی و حاکمیت نظامیان در این کشور است. نظامیان پاکستان سال‌هاست که با برجسته کردن خطرات ناشی از نابسامانی در این کشور، ضرورت حضور نظامیان در راس حکومت را تبلیغ کرده‌اند و با بهره‌برداری از ابزار تحت اختیارشان راه را برفرآیندهای دموکراسی در کشورشان بسته‌اند. در سال جاری و به دنبال فراز و نشیب‌های خونین این کشور، نظامیان به برگزاری انتخابات آزاد پارلمانی تن دادند و به شکست عظیم جناح حاکم در انتخابات گردن نهادند و به تداوم فرآیندی که برای بازگشت دموکراسی به پاکستان شکل گرفته احترام گذاشتند. به نظر می‌رسد که نظامیان در پاکستان باور دارند که در قبال از دست دادن پست‌های سیاسی در کشورشان، باعث افزایش اقتدار ملی در کشورشان شده‌اند و به فرآیند توسعه غیرقابل بازگشت کشورشان کمک کرده‌اند. بی‌تردید انتخابات پاکستان، به رغم همه فرازو نشیب های خونین و همه مشکلات ساختاری‌اش، یک تحول چشمگیر در جهت ارتقاء منزلت و عزت مردم و دولت پاکستان در سطح جهان و منطقه بوده است.

در ایران، کشور مدعی داشتن نظام مردمسالاری سازگار با دین، چالش‌های بی سابقه انتخابات پارلمانی به وجه دموکراتیک نظام لطمه جدی زده است. دراین دوره نظامیان بیش از همیشه و صریح‌تر از همیشه به دخالت در انتخابات مشغول شدند و برای اولین بار از این مشی خود که کاملا مخالف مشی امام راحل (ره) بود به صراحت دفاع کردند. انتصاب نظامیان در پست‌های مربوط به انتخابات و اظهارات آنان درباره ضرورت دخالت نظامیان در سیاست، موید تمامی نگرانی‌هایی بود که درباره رفتار نظامیان و دخالت‌های پنهان آنان در تعیین سرنوشت انتخابات از سال ۱۳۸۲ شکل گرفته بود. رد صلاحیت بی‌نظیر و گسترده نامزدهای مجلس شورای اسلامی توسط ماموران دولتی و ماموران شورای نگهبان وضعیت نابسامان انتخابات را بسیار نابسامان کرد. آنان برخلاف رویه‌های متعارف جهان از جمله پاکستان و ترکیه که تایید افراد و معرفی افراد ناشناخته توسط احزاب را ملاک صلاحیت آنان تلقی می‌کنند، برای اولین بار عضویت افراد در احزاب را به صراحت ملاک رد صلاحیت افراد قراردادند و به این صورت یکی از ارکان مهم دیگر نظام دموکراسی یعنی دخالت نهادهای سیاسی و احزاب در امور سیاسی را متزلزل نمودند.

بدون شک تا همینجای کار، سال ۱۳۸۶ برای وجه دموکراتیک، نظام دموکراسی سازگار با دین در ایران سال ناگوار و بدی بوده است. جمهوری اسلامی ایران نه تنها قادر نیست که درباره الگوی مردم سالاری برای جهان اسلام صحبت کند بلکه در مقابل رفتار نیروهای سیاسی و نظامی کشورهای پاکستان و ترکیه نیز شدیدا کم آورده و از آنها عقب مانده است. تقریبا باور همه آن است که حداقل ۱۸۰ کرسی مجلس شورای اسلامی از قبل از برگزاری انتخابات تعیین تکلیف شده و یکی از نامزدهای جهان راست کشور سپرده شده است و برگزاری انتخابات برای آن کرسی در حد یک انتخابات دخالت درون جناح راست و یا یک انتخابات تشریفاتی برای انجام رویه قانون برای نماینده انتخاب شده توسط مسئولان است.
این تحول که نتیجه عملکرد دولت و نهادهای ناظر انتخابات است باعث کاهش عزت و منزلت جمهوری اسلامی ایران در جهان و جهان اسلام و منطقه شده است.



دموکراسی در سال ۱۳۸۷
چند صباحی است که دیگر همه کشمکش‌ها برسر انتخابات و نتیجه آن پایان یافته. بخشی از ملت به پای صندوق‌ها رفتند و رای دادند. اما حاصل آن برای عزت و منزلت کشور چه بود؟ آیا سال ۱۳۸۷ وجهه دموکراسی نظام جمهوری اسلامی ایران باز هم تنزل بیشتری خواهد یافت و بدتر از سال گذشته خواهد شد؟ آیا بازهم کشورهای نابسامان بیشتری در منطقه با اصلاح رفتارشان به جمهوری اسلامی ایران فخر خواهند فروخت و نظام اسلامی باز هم از دیگران عقب‌تر خواهد افتاد؟ یا همه آنان که خواهان عزت نظام هستند تلاش خواهند کرد که با ارتقاء وجهه دموکراتیک نظام، و اصلاح روش‌هایی که به این وجهه لطمه زده از تنزل منزلت و عزت نظام اسلامی درسطح جهان جلوگیری کرده و برای ارتقاء آن همت نمایند؟

تکلیف اصلاح طلبان روشن است. آنان معتقد هستند که نظام جمهوری اسلامی ایران یک نظام دموکراتیک است. دموکراسی بخش تفکیک ناپذیر هویت این نظام است و به همین دلیل به رغم همه مشکلات در صحنه انتخابات مانند تا با چنگ و دندان هم که شده از هویت دموکراتیک نظام دفاع کنند و برای آن تلاش نمایند. آنان معتقدند که عزت نظام نه تنها درگرو وجهه اسلامی نظام بلکه به همان میزان در گرو نهادهای دموکراتیک آن است و برای حفظ و ارتقاء این عزت تلاش می‌کنند. به همین دلیل به رغم همه مشکلات بزرگی که در انتخابات هست، احزاب سیاسی اصلاح طلب انتخابات را رها نکرده و با حضور در انتخابات با حداکثر ظرفیتی که به آنها اجازه داده شده، برای رقابتی کردن انتخابات تلاش کردند. برای اصلاح طلبان روشن بود که چه خواهد شد. عمده نامزدهای سرشناس اصلاح طلب و اعضای احزاب اصلی اصلاح طلب رد صلاحیت شدند. و حال پس از ان انتخابات نابرابر٬ حاصلش یک اقلیت نسبتا قوی برای اصلاح طلبان شد٬ که این نتیجه نیز در شهرستان‌های جدا از تهران رقم خورد و در تهران به دلایل مشکوک این نتیجه حاصل نشد. 

در اینجا تکلیف اقتدارگرایان روشن نیست. معلوم نیست که آنان واقعا تاچه حد هویت و عزت و منزلت نظام اسلامی را در گرو وجه دموکراتیک آن می‌دانند. البته بی‌شک عده‌ای از آنان معتقدند که وجه اسلامی نظام همه چیز را به نظام می‌دهد و هرگاه لازم باشد می‌توان وجه دموکراتیک نظام را بکلی نادیده گرفت و حتی آنرا تخریب کرد. آنان معتقدند که یک حکومت اسلامی غیردموکراتیک می‌تواند همه عزت مورد نظر آنان را برای نظام اسلامی فراهم کند. طبعا اینان نه منادی تفکرات بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران هستند و نه فهمی از عزت یک نظام در جهان امروز دارند. در جهان اسلام نظرات افراطی‌تری هم هست. ملاعمر معتقد است که دموکراسی شرک و مظهر جاهلیت جدید است و بکلی آنرا خلاف اسلام می‌داند. اما طبعا اینان هم اسلام ناب را نمایندگی نمی‌کنند. بلکه برعکس، با کج فهمی‌ها و جنایات ناشی از این کج فهمی‌هایشان، ضربات بزرگی به عزت و منزلت اسلام در جهان زده‌اند. خطاب این پرسش آن دسته از مخالفان اصلاحاتی است که درایتی دارند و برای عزت اسلام و نظام اسلامی دل می‌سوزانند. آنان می‌خواهند چه کنند؟ آیا قصد دارند که همچنان با تخریب وجهه دموکراتیک نظام همراهی کنند یا واقعیت‌های زمانه و جهان، آنان را به تجدید نظر واخواهد داشت؟
باید منتظر ماند و دید که درسال ۱۳۸۷ سرنوشت دموکراسی در نظام دموکراسی سازگار با دین جمهوری اسلامی ایران، چه خواهد بود.


برگرفته از نوشتار

تفسیر و تجربه ی ستم

تفسیر و تجربه‌ی ستم

محمدرضا نیکفر

 

عبدالکریم سروش، که از متفکران نامدار و تأثیرگذار اصلاح‌طلبی دینی است، در دوره‌ی اخیر فکری خویش روی مسأله‌ی «تجربه‌ی نبوی» (یعنی آن «تجربه»‌ای که محمد بن عبدالله را «نبی» کرد) متمرکز شده و به دلیل اهمیت صدر اسلام برای کل تاریخ اسلام گویا این تصور را دارد که با تفسیر تازه‌ای از تجربه‌ی صدر می‌تواند آن تاریخ را بازنویسی کند. این تلاش به عنوان یک تلاش ذوقی فردی ارزشمند است، اما بعید است که به سرانجام مؤثر راهگشایی برسد.

در تفسیر دین، چه درون - دینی و چه برون - دینی، اولویت با چه موضوعی است؟ اگر اولویت، با بصیرت اخلاقی و نظر منصفانه به الزامات عصر تعیین شود، بایستی موضوع ستم و خشونت را در کانون توجه قرار داد.

نوشته‌ی زیر این الزام را توضیح می‌دهد. انگیزه‌ی نگارش آن نکته‌‌ای درباره‌ی ظلم است در بحث‌هایی که نظر دکتر عبدالکریم سروش درباره‌ی «تجربه‌ی نبوی» برپا کرد.

نوشته با ذکر نکاتی درباره‌ی هرمنوتیک و تاریخ آن می‌آغازد، در ادامه‌ به تفسیرهای اصلاح‌گرانه در اسلام می‌پردازد، رویکرد آنها را به جامعه قدر می‌نهد و استدلال می‌کند چرا در نگاه انتقادی به دین بایستی عزیمتگاه را ستم حکومت دینی گذاشت و در ادامه موضوع ظلم را در کل تاریخ پی گرفت. نوشته در پایان برمی‌نهد که شرط بازخوانی متن کانونی دینی به عنوان متن، گرفتن قدرت استراتژیک آن است.

انسان مدام در کار فهم جهان است، جهان را تفسیر می‌کند تا در آن جهت‌یابی کند. تفسیر جهان به بیان درآمده و زمانی فرو نوشته می‌شود و در کنش نوشتن تسلیم منطق نوشتن نیز می‌شود که فراتر از یادداشت نظر است. نوشتن، شاخ و برگ دادن است؛ این یک تجربه‌ی همگانی است.

متن، به عنوان تفسیر جهان، خود موضوع تفسیر قرار می‌گیرد. متن تفسیر می‌شود، تا تفسیر آن از جهان بازگشوده شود. تفسیر، بدون نظریه‌ای درباره‌ی تفسیر آغاز شده است. اینکه تفسیر بایستی قاعده‌مند و نظام‌مند باشد، حکمی‌ است که نخست در هنگام تفسیر متن‌های دینی پیش گذاشته می‌شود.

در ادبیات نیز موضوع مطرح می‌شود. میان صورت و محتوا فرق می‌گذارند و پس از این فرق‌گذاری خلاق به اندیشه‌ی نظام‌یافته بر هر دو وجه می‌پردازند. درون‌مایه‌ها را به سختی می‌توان دسته‌بندی کرد. در مورد صورت اما دسته‌بندی ساده‌تر است. حاصل کار بر صورت ادبی، شناخت صنایع بیانی است.

متن-محوری و سنت-محوری

در سنت، قاعده‌ی تفسیر متن‌های دینی وفاداری به توجیه‌های آیینی با نظر به الزام‌های سنتی و نیازهای دوره و لحظه است. خودِ متنِ آیین‌ساز در زیر سیطره‌ی آیین قرار دارد. تمثیل‌وار می‌توان گفت که خود آن از نخستین زندانیانِ زندانی است که خود در بنای آن نقش داشته. متنِ مقدس، دقیقتر بگوییم این تکه یا آن تکه‌ی آن، فرصتی برای رهایی مقطعی می‌یابد، آنگاه که در جریان اصلی آیین انشعابی رخ دهد.

از طریق انشعاب، متن مقدس در متن دیگری از رخدادها و برداشت‌ها و روایت‌ها نشانده می‌شود و برای آن سنت دیگری اختراع و سرهم‌بندی می‌شود. بدین اعتبار برای اینکه متن دینی را بشناسیم، بایستی به نحوه‌ی خوانش آن در دوره‌های انشعاب توجه ویژه‌ای کنیم.

انشعاب‌های متفاوت تأکیدهای متفاوتی بر متن دارند. وجه مشترک همه‌ی ملل و نحل اسلامی این است که سنت‌محور اند، نه متن‌محور، یعنی همه بر محور برداشتی از رویدادهای دوران شکل‌گیری دین بنا شده‌اند و برای آنها موضوع‌های خانوادگی و قبیله‌ای مهمتر از برداشتهای مختلف از متن به‌عنوان متن است.

هیچ ستیز عمده‌ای از تفسیر ناب نظری قرآن آغاز نشده است. قرآن، اگر مطرح بوده، دعوا به حدوث و شأن نزول آیات آن برمی‌گشته یا مثلا به نحوه‌ی جمع‌آوری قطعات آن. متن به عنوان متن، فارغ از حادثات، در کانون توجه قرار نداشته است.

متن-محوری پروتستانی

گذاشتن متن در برابر سنت مشخصه‌ی اصلی پروتستانتیسم است. در میان فرقه‌های کلیسای غربی، آنهایی گرایش به متن‌محوری داشتند، که بر فقر و ساده‌زیستی تأکید می‌کردند. پارسایان دینی کمتر اهل حدیث‌اند، کمتر اهل فقه‌اند، کمتر به سنت مؤسسات دینی پایبند‌ اند؛ از ساختار قدرت که سلسلسه‌مراتب روحانیت بخشی از آن است، فاصله دارند.

لوتر از سنت پارسایی فرانسیسی می‌آمد. او بر زمینه‌ی منشی و بینشی آماده‌ای، انجیل را در برابر سنت دستگاه پاپی گذاشت. پاکدینی پروتستانی زیر تأثیر انسان‌گرایی عصر جدید، معناگرا شد. در آن گرایش به لفظ وجود داشت، گرایشی شبیه به آنچه در جهان اسلام از وهابیت می‌شناسیم. پروتستانتیسم فرهنگی، یعنی پروتستانتیسم اومانتیستی معناگرا، مانع از غلبه‌ی لفظ‌گرایی شد.1 لفظ‌گرایی جریان ولی تداوم یافته و خود را به صورت بنیادگرایی پروتستانی نشان داده است.

فقدان متن مطلق در اسلام

اسلام به صورتی افراطی‌تر از مسیحیتِ قرون وسطایی، سنت‌گراست. متن کانونی دین، سخت پیچیده در لفافه‌ی سنت است. آن را با روایت و حدیث تأویل کرده و تنها در حاشیه‌ی عرفانی آیین است که تا حدی منتزع از تاریخ جنگهای طایفه‌ای و الزامات حکومتگری آغازین بازخوانی می‌کنند.

اسلام درست به دلیل نداشتن متنی فارغ از حادثات فاقد یک الهیات فلسفی است. فلسفه‌ی اسلامی می‌خواست چنین الهیاتی باشد، اما متکلمان به راحتی متن محصَّل حادثاتی خود را در برابر تفسیر فلسفی آن قرار دادند و فلسفه را تحریف دین اعلام کردند. آنان به «متن» وفادارتر بودند، اما به کدام متن؟ به لفظ، به متنی که خود نمی‌خواست متن مطلق باشد، متنی باشد که از حادثات کنده شده و رها از الزامهای سنت، یعنی این یا آن ساختار مستقر قدرت، خوانده شود.

یکی از دلایل اینکه در اسلام جریانی چون پروتستانتیسم ظهور نکرده، این است که در آن متنی «ساده» وجود ندارد، یعنی متنی که استعداد آن را داشته باشد که بتوان آن را به سادگی از سنت پیراست و خود آن را به سادگی در برابر تاریخ آئین قرار داد. ساده‌گرایی وهابیت، راست‌آیینی لفظ بوده است، یعنی گریز از معنا. این فرقه تفسیری ممنوع‌کننده‌ی تفسیر عرضه کرده است.

ستیز بر سر تفسیر و تولد هرمنوتیک مدرن

در اروپا متن‌محوری پروتستانی رویکرد تازه‌ای را به متن موجب شد، تفسیر رونق یافت و اندیشه بر تفسیر. تلاش برای کشف متن ناب و تفسیر متعهد به آن، به هرمنوتیک الهیاتی رونق داد و تفسیرشناسی انجیلی زمینه‌ساز هرمنوتیک به‌عنوان هرمنوتیک شد، یعنی دانش تفسیر، تفسیر به‌عنوان تفسیر، تفسیر هر متنی، چه مقدس چه عادی.

آغاز هرمنوتیک پایان تفسیر استاندارد است، پایان این ادعاست که متن، گوهری یگانه دارد و رواست از مجموعه‌ی برداشتها از آن تنها یک تفسیر، حقیقی خوانده شود. حاصل دعوا بر سر متن یگانه و تفسیر یگانه در اروپا جنگهای سی‌ساله بود. متن مقدس پس از این فاجعه دیگر متن یگانه نبود. اجتماع، بقای خود را در پذیرش جمعی از تفسیرها دید. از دلِ بینشِ پذیرای واقعیتِ کثرتِ تفسیر، هرمنوتیکِ مدرن پدید آمد.

پدیدارسازی پرسش اصلی در تفسیر

هرمنوتیک مدرن را می‌توان بیان مجموعه‌‌ای از الزامات شرافتمندی در تفسیر خواند. تفسیرشناسی مدرن، خود تفسیرشده است به مثابه تلاشی برای روشن کردن نیات پنهان در هر تفسیری. هرمنوتیک ابرنگاه است، نگاه است هم به متن و هم به تفسیر متن. تفسیر سنتی خود را در پس متن پنهان می‌کرد و با اصالت‌دهی ظاهری به متن، پرسش‌ها، عزیمتگاه‌ها، پیش‌داوری‌ها و هدف‌های خود را در پردازش متن می‌پوشاند. یک وظیفه‌ی تفسیرشناسی مدرن، بازخوانی تفسیرهای سنتی و آشکار کردنِ این پوشیدگی‌هاست.

اساسِ رویکرد ساده است: هر تفسیری به مثابه پاسخ به یک مسأله یا همتافته‌ای از پرسش‌ها تفسیرشدنی است. در هر مورد کوشش می‌شود از نحوه‌ی نگاه به موضوع تفسیر پرسمان تفسیر کشف شود.

ما مثلاً می‌توانیم تفسیر طبری از قرآن را پاسخ به مجموعه‌ای از مسائل عصر تألیف آن بدانیم. هدف آن، تأسیسِ تفسیرِ راست‌آئینانه است، انطباق متن بر احادیث است، پوشاندن تناقضات آن است، توجیه ادعاهای مختلف آن و در مورد آن از جمله در مورد زبان آن است، نشاندن متن بر متن یک میراث گسترده‌ی تمدنی و تنظیم تاریخ به گونه‌ای است که اسلام در آن جایگاهی کانونی بیابد و از این طریق دین شکل گرفته در میان قومی بی‌تاریخ، در قلب تاریخ جهان قرار گیرد. تفسیر طبری تفسیری کهن است و سند پایانی دوره‌ی تأسیس دین است.

تفسیری تازه تفسیر «المیزان» اثر سید محمد حسین طباطبایی است. این تفسیر بزرگترین تلاش دوره‌ی اخیر برای شیعی کردن قرآن است و چون تلاشی این گونه تنها با تکیه بر آیات و روایات کم‌اثر است، تفسیر با استدلال‌های فلسفی به سیاقی محافظه‌کارانه نیز همراه شده است.

فلسفه برای آن تفکیک‌های لفظی و رویکردی ذات‌گرایانه به شیوه‌ی معهود مدرسی قرون وسطایی است. این تفسیر طویل، چون در عصر جدید نوشته شده، با مسأله‌ی توجیه تصویرهای و تصورهای ناهمخوان با جهان‌شناسی علمی مدرن نیز مواجه بوده و برای حل تناقض‌ها در این زمینه تلاش‌هایی کرده است.

تفسیر متن کهن و معضل جهان‌شناسی جدید

در اروپا نیز موضوع ناهمخوانی «کتاب مقدس» با شناخت‌های علمی مدرن مطرح بوده و هنوز مطرح هست. دانش مدرن در خود اروپا پا گرفت، فرهنگ برای به رسمیت‌شناسی آن آمادگی داشت و می‌توانست ارزش آن را دریابد، آن هم سوای سودی که از آن در کاربست عملی‌اش به صورت فناوری مدرن می‌برد.

در آغاز دوران جدید کسی چون اسپینوزا می‌توانست شناخت کتاب مقدس را تابع طبیعت‌شناسی کند و تا به آنجا پیش رود که طبیعت‌شناسی را متن‌شناسی الهیاتی اصلی بخواند. در جهان اسلام نه این گونه ارج‌گذاری به علم وجود داشت، نه چنین جسارتی ممکن بود. اسلام اما با تکنولوژی می‌توانست کنار بیابد، زیرا در هر دو طرف اراده به قدرت وجود دارد.

سلطه می‌تواند هم دینی باشد، هم تکنولوژیک و در دوره‌ی اخیر دینی- تکنولوژیک. مهندسان و نظامیان می‌توانند راهبر دین شوند. در جایی که دین به صورت شوونیسم دینی جای ناسیونالیسم را بگیرد، قدرت دینی به سمت ایجاد کمپلکسی از وجوهی از سنت دینی، تکنولوژی مدرن و نظامی‌گری حرکت می‌کند. این ترکیب را می‌توان فاشیسم اسلامی نامید.

اما تکنولوژی مدرن را نمی‌توان بدون فهمی کمینه از طبیعت‌شناسی مدرن درک کرد. آشنایی با دانش مدرن خودبه‌خود موضوع همخوانی یا ناهمخوانی آن را با متنهای کانونی دینی مطرح می‌کند. طرح این مسأله در جهان اسلام به تلاشهایی برای تفسیر مدرن از دین راه می‌برد.

نسل اول متفکران دینی اصلاح‌طلب درگیر این مشکل شدند. برای آنان بیشتر طبیعت مطرح بود و کمتر جامعه. تصورشان این بود که دین برای جامعه راه حل دارد، و فقط بایستی بیاموزد که با علم و تکنولوژی مدرن کنار بیاید. آنان به علوم انسانی پاگرفته در غرب بی‌توجه بودند، اما با علاقه‌ی خاصی به علوم طبیعی می‌پرداختند. هم تلاش می‌کردند تفسیری از کیهان‌شناسی قرآنی عرضه کنند که ناهمخوانی آن را با علوم جدید بپوشاند و هم با ماتریالیسم درمی‌افتادند، با این نیت که بقبولانند این نگرش ذاتی علوم نیست و برداشت ماتریالیستی از علوم تنها راهی نیست که برای تفسیر دستاوردهای علوم وجود دارد.

رویکرد به جامعه و شگرد نسبی‌سازی

اینک اما گروهی از متفکران مسلمان سربر آورده‌اند که به تفسیر علمی دین و تفسیر دینی علم بسنده نمی‌کنند و نگاه خود را از طبیعت متوجه جامعه کرده‌اند. شگرد عموم آنان نسبی کردن است، یعنی می‌کوشند از سنت تاریخی تقدس‌زدایی کنند، بخش‌هایی از آموزه‌ی دینی را به الزام‌های عصر تأسیس دین و دوره‌های تحکیم سنن فرقه‌های آن نسبت دهند و از این طریق کنار گذاشتن و به بایگانی تاریخ سپردن آنها را ممکن کنند.

مشی نسبی کردن همواره موفق بوده است و در عصر جدید حکم شگرد اصلی اصلاح‌طلبان دینی را داشته است. این مشی در هر سه دین خویشاوند یهودیت و مسیحیت و اسلام خطوط مشابهی دارد.

فرق این تلاش با سنت اجتهاد در این است که به پاره‌های بزرگی از آئین نظر دارد، نه این یا آن حکم آن، و از طرف دیگر صادقانه به کهنه بودن و بی‌اعتبار بودن آن پاره‌ها اذعان دارد. در سنت، اجتهاد در اصول و بازنگری دگرگون‌ساز در تاریخ صدر آیین پذیرفته نیست و به مثابه ابداع و انشعاب و الحاد تلقی می‌شود.

در ایران این مشی به خوبی می‌توانست جریانی بزرگ را پی ریزد، اگر مانع قدرت سیاسی دینی را در برابر خود نداشت. این قدرت خود را با ولایت مطلقه معرفی می‌کند، و آنچه بدین شکل صریح مطلق‌باور است، نسبیت‌باوری را برنمی‌تابد. در ایران هر تفسیری از دین نوعی تفسیر سیاسی است. اگر چنین باشد، آیا تفسیر مؤثر آن نیست که به قلب سیاست زند؟

مسأله‌ی اصلی ما

این موضوع از این نظر مهم است که هرمنوتیکِ متفکران اصلاح‌طلب مسلمان سخت ناشفاف است. اینجا و آنجا شفاف و برا هم اگر باشد، از آن نباید انتظار داشت در این دوره مجموعه‌ای از وظایفی را به انجام رساند که هرمنوتیک مسیحی برای انجام آن به یک دوره‌ی سیصد ساله نیاز داشته است.

جامعه‌ی ما بهره‌ی چندانی از علوم تاریخی از جمله زبان‌شناسی تاریخی ندارد، تازه دارد با علوم اجتماعی و روانشناسی آشنا می‌شود، چیزی از دین‌شناسی تطبیقی نمی‌داند. این ضعف‌ها جبران‌پذیر بودند اگر اخلاق و آموزشی وجود داشت که افراد را تا حدی به حقیقت متعهد می‌کرد، اگر افراد حقیقت را امری مستقل از ذهن می‌دانستند، در پایبندی به آن و تبیین درست آن سختگیر بودند و از تحریف آن برمی‌آشفتند.

زیر سایه‌ی حکومت دینی وضع به‌گونه‌ای درآمده که مرز میان راست و دروغ سخت ناروشن شده و در مورد بدیهیات روزمره نیز می‌توان به سادگی دروغ گفت. خودپیداست که در این حال دیگر نمی‌توان انتظار داشت چیزی به نام تعهد و وجدان علمی وجود داشته باشد.

با وجود سقوط ارزش‌ها درکی از ستم وجود دارد. می‌توان ستم را نشان داد و وجدان همگانی را در این مورد شاهد گرفت. قلب سیاست در کشور ما ستم است. ستم، مسأله‌ی اصلی ما در بازخوانی تاریخمان است.

اودو مارکوارد، فیلسوف معاصر آلمانی، در مقاله‌ای با عنوان «پرسش از پی پرسشی که هرمنوتیک پاسخ به آن است»2 در معرفی هرمنوتیک به پرسمان بنیادی هرمنوتیک می‌پردازد و هرمنوتیک را از جمله پاسخی صلح‌جویانه به جنگ بر سر تفسیرهای مختلف می‌داند، همان ستیزی که در خطه‌ی فرهنگی ما به «جنگ هفتاد و دو ملت» مشهور است.

به پرسش اساسی او می‌توان بیانی دورانی و هنجارگذار داد: در دوران ما یک هرمنوتیک صلح‌آور دینی بایستی به چه پرسشی بپردازد؟ مسأله اصلی ستم است. ستم‌هایی هستند که از حکومت دینی برآمده‌اند، ستم‌هایی وجود دارند که سنت دینی با آنها سازگاری کامل نشان داده، ستم‌هایی وجود دارند که در سنت به عنوان ستم خوانده نشده و حتا رحمت دانسته شده‌اند.

تبدیل موضوع آنها به پرسش اصلی هرمنوتیک دین وظیفه‌ی اصلی دوران ماست. محسن کدیور، با طرح موضوع برده‌داری در اسلام، به عنوان جزئی از پرسمان حقوق بشر، در این جهت گام برداشته است. کسان دیگری در ایران و خارج از ایران با طرح موضوع زن در اسلام به سمت مسأله‌ی اصلی رفته‌اند.

رویکرد عملی اخلاقی

عبدالکریم سروش، که از متفکران نامدار و تأثیرگذار اصلاح‌طلبی دینی است، در دوره‌ی اخیر فکری خویش روی مسأله‌ی «تجربه‌ی نبوی» (یعنی آن «تجربه»‌ای که محمد بن عبدالله را «نبی» کرد) متمرکز شده و به دلیل اهمیت صدر اسلام برای کل تاریخ اسلام گویا این تصور را دارد که با تفسیر تازه‌ای از تجربه‌ی صدر می‌تواند آن تاریخ را بازنویسی کند. این تلاش به عنوان یک تلاش ذوقی فردی ارزشمند است، اما بعید است که به سرانجام مؤثر راهگشایی برسد.

در علوم انسانی و تاریخی موضوعی چون «تجربه‌ی نبوی» هیجان چندانی را برنمی‌انگیزد. در مورد آن می‌توان نظروزری کرد، اما نه می‌توان و نه لزومی دارد که در بحث بر سر آن به سازشی رسید. در یک حلقه‌ی علمی نیز چنین سازشی ناممکن است تا چه برسد به جامعه.3 تجربه‌ها‌ی فردی یا گروهی، و کلاً سائق‌های ذهنی در عینیت‌ تاریخی تأثیرشان مهم می‌شوند.

مهم نیست که ما تجربه‌ای را جدی بگیریم، مهم این است که خود تجربه‌کننده و دیگران آن را در دوران خاص جدی گرفته‌اند و چنان شده که جریانی تاریخی پدید آمده است. جریان تاریخی ممکن است پدید آید، بی آنکه آن صدری را داشته باشد که در دوره‌های بعدی در مورد چگونگی آن ادعا می‌شود. مهم، تحلیل جریان تاریخی است؛ و ایدون در کشور ما امر مهم، تحلیل جریان از زاویه‌ی موضوع ستم‌گری است.

نحوه‌ی نگاه به موضوع دین و ظلم در پهنه‌ی درون-دینی از روشی پیروی می‌کند که معمولا مکمل شگرد نسبی‌سازی است. ادعا می‌شود که حکم دین ستم‌زدایی است، این حکم کلی در برابر احکام دینی‌ای گذاشته می‌شود که آشکارا ستمگرانه‌اند.

آن احکام، نسبی و جزئی و عصری تلقی شده و از طریق حکم عقلی-اخلاقی کلی، نقد و نقض می‌شوند. قاعدتا ادعاهای کلی از منظر برون - دینی پذیرفتنی نیستند و کل این شیوه‌ی رویکرد معمولاً با این اعتراض مواجه می‌شود که ماهیت دین همان تاریخ آزموده‌ی دین است، پس تحریف است که ذاتی را تصور کنیم که اعراض از آن بیگانه بوده‌اند و اکنون بتوان آن را احیا کرد و در برابر اعراض قرار داد.

موضوع اما موضوعی نظری نیست4؛ حتا اگر چنین ظاهری داشته باشد. کنه این رویکرد، عملی و اخلاقی است و به این اعتبار بایستی مغتنم و محترمش شمرد. حساسیت اخلاقی مهمتر از انسجام و استحکام نظری است.

فقدان بصیرت اخلاقی در عالمان دینی

این حساسیت به ویژه در این زمانه‌ی غدّار مهم است که قدرت دینی ستم می‌کند و غالب عالمان دین تأییدکننده آن‌اند یا در مقابل آن سکوت می‌کنند و هر دو گروه نان از قبل دستگاه می‌خورند. شاخص انحطاط اخلاق اینان همین است که جز انگشت‌شماری‌شان، بقیه دست در دست ستمگران داشته‌اند یا چنان بری از فهم اخلاقی‌اند که ستم و رذالت را نمی‌بینند.

به تازگی، آیت الله جعفر سبحانی، که یکی از این عالمان است، زبان به شماتت سروش گشود به خاطر سخنانی که در باب «تجربه‌ی نبوی» گفته بود. سروش در پاسخی که به او داد خواست که آیت‌الله به ظلم نیز حساسیت نشان دهد. پاسخی که آیت‌الله به این دعوت داد، فقط نشانه‌ی آن بود که هیچ بصیرتی در این باب ندارد و در مقام تشخیص ستم نیست.

پاسخ او این بود که: کدام ظلم؟5 این یک تجربه‌ی زنده است و مسأله‌ی اصلی همانا این تجربه است، نه آنچه سروش «تجربه‌ی نبوی»اش می‌خواند. اگر همین تجربه را تحلیل کنیم، به کشف بسیاری از رازهای تاریخ دین می‌رسیم.

اهمیت موضوع ستم در گذار به هرمنوتیک عینی

این نوع اکتشاف تا حدی می‌تواند نسبیت‌باوری هرمنوتیکی را جبران کند. زیرا تفسیر، در جایی که موضوع تفسیر نرم باشد، به سادگی می‌تواند زبان‌بازی کند و هیچ قید و بندی را نپذیرد. اما موضوع سخت ستم و خشونت را نمی‌توان به سادگی با تفسیر نادیده گرفت یا معنای آن را تحریف کرد.6 خشونت، خشونت است.

هرمنوتیکی که بخواهد در هوای این عصر تنفس کند، بایستی بدین حکم اخلاقی شاخص عصر ما پایبند باشد. تنها با این حکم مطلق است که می‌توانیم خشونت تاریخی را تشخیص دهیم. این حکم ایجاب می‌کند که در تفسیر متن‌های مقدس در درجه‌ی اول با دگرگشت‌های معنایی‌ای مقابله شود که از خشونت چیز دیگری ساخته‌اند.

این دگرگشت‌های معنایی بنیاد فرهنگ خشونت در همه‌ی جامعه‌ها بوده‌اند. تقدیس خشونت‌ورزی به اسم کفرستیزی، مترادف کردن قصاص با زندگی، ستایش دینی از خون و شهادت و تعصب و انتقام‌جویی بنیادهای سنت خشونت هستند.

خشونت دردآور و مرگ‌آور است و درد و مرگ را نمی‌توان با تفسیر نمادها زدود. درد و مرگ، عینی‌ترین پدیده‌های جهان‌اند. همین امروز می‌توان این پدیده‌ها را به عریانی دید و از درک امروزین به دنیای دیروز نقب زد.

کسانی که خشونت امروزین را درک نمی‌کنند، بی‌گمان از درک خشونت طول تاریخ ناتوان‌اند. تنها آنگاه که حس اخلاقی نسبت به خشونت این روزگار بیدار شود، امید می‌رود توانایی شنیدن صدای قربانیان سده‌ها و هزاره‌های پیشتر پدید آید.

متن استراتژیک

قرآن یک متن استراتژیک است. منظور از متن استراتژیک متنی است که سخت تنیده به قدرت است. قدرت می‌دهد و به سهم خود از طریق قدرت مستقر قدرتمند می‌شود. هر تغییری در برداشت از آن باعث می‌شود به قدرت مستقر برخورد، از آن بکاهد یا بر آن بیفزاید.

متن‌های استراتژیک خوانده نمی‌شوند؛ آنها اجرا می‌شوند. البته متن‌های دیگری نیز وجود دارند که اجرا می‌شوند، مثلا نمایش‌نامه‌ها یا شعرهایی که به کار بزم، زاری یا رزم می‌آیند.

در مورد متنهای ایدئولوژی قدرت، جنبه‌ی اجرایی کار فراتر از جنبه‌ی نمایشی آن است. متن هم به اجرا فرا می‌خواند، و هم وسیله‌ی اجراست. هم نمایش‌نامه است، هم فضاساز است و جزو تزئینات صحنه است و هم خود بازیگر است.

اجرا یک تفسیراست، بازی زنده‌ی متن تاریخی است. بازی کنونی در ادامه‌ی بازی‌های پیشین است. هر پرده، اجرایی دوباره است. در اجراهای مختلف خطوط مشابهی دیده می‌شوند. از طریق آنها می‌توان به اجرای نخستین اثر نزدیک شد. اگر متن ذاتی داشته باشد، همین عناصر پایدار در اجرای آن است.

در تاریخ ما مجموعه‌ای از بازگشت‌ها و تکرارهای امور مشابه دیده می‌شود و از جمله به اعتبار آنهاست که از تاریخ «ما» سخن می‌گوییم. «ما» یک جماعت همسرنوشت تاریخی است. در سرنوشت تاریخی ما، متن استراتژیک دینی، نقش عمده‌ای ایفا کرده است: در زمینه‌های اخلاقی، تربیتی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی.

رابطه‌‌ی ما با حقیقت، عینیت، راست و ناراست و کل دانایی و دانش داشته یا نداشته‌ی ما متأثر از آن است. متن، وضع و حال ماست، ما در متن آن متن هستیم. تغییری در حال ما، تغییری در برداشت ما از آن است و حالیا برعکس. هر تغییری در حال ما تغییر در نظامی است که با ستم مشخص می‌شود. یا ستم تشدید می‌شود یا ما بدان سمت می‌رویم که بساط ظلم را برچینیم.
بر پایه‌ی این نکته نباید امید بست به چرخش بنیادی در نظام از طریق چیرگی دیدگاهی که برداشت رحیمانه‌ای از دین را به جای برداشت ظالمانه از آن بگذارد. برای اینکه چنین انتظاری واهی نباشد، بایستی تصور کرد که متن استراتژیک دینی بتواند جایگاه استراتژیک خود را در قدرت حفظ کند، اما به جای فرمان به ستمگری، منشأ رحمت شود. این دگردیسی ناممکن است، هم بنابر شواهد تاریخی و هم بنابر آنچه از تحلیل الزام‌های قدرت و ایدئولوژی می‌دانیم.

هرمنوتیک متن استراتژیک

یک استدلال ساده‌ی هرمنوتیکی برای اثبات این ناممکنی چنین است: فهمیدن روند پیچیده‌ای است که در آن پیش-دانسته‌ها نقش تعیین‌کننده‌ای را ایفا می‌کنند. هر فهمی بر بنیاد یک پیش-فهم است.

مجموعه‌ی پیش-فهم‌ها افق فهم را می‌سازند. افق فهم مدام در حال گسترش است، مثلاً با خواندن کتاب. این گسترش را می‌توان این گونه تعبیر کرد: افق فهم خواننده‌ی کتاب، با افق معنایی کتاب به شیوه‌ای خاص درمی‌آمیزد، شیوه‌ای که جمع مکانیکی دو افق نیست و حاصل درآمیزی آن ساختاری را ندارد که بتوان سهم خواننده و سهم کتاب را در آن از هم تفکیک کرد.

کتاب در افق فهم خواننده می‌نشیند و در حالی که جذب آن می‌شود، آن را گسترش می‌دهد. در اشاره به این روند از اصطلاح درهم‌آمیزی افق‌ها استفاده می‌شود که هانس-گئورگ گادامر، از قله‌های فلسفه‌ی هرمنوتیکی سده‌ی بیستم، واضع آن است. مسأله‌ی ما این است که به روی متن دینی، آنگاه که متن استراتژیک است، چه امکان‌هایی باز است.

تفسیر قدرتمند و نافذ آن تفسیری به حساب می‌آید که از درهم‌آمیزی افق فکر قدرت با افق فکر کتاب حاصل می‌شود. کتابی که در اینجا تفسیر می‌شود، خود یک پدیده‌ی تاریخی است، نه چیزی تازه و اصیل؛ یعنی خود یک تفسیر است، تفسیری مبتنی بر سنت قدرت.

به سخنی دیگر قدرت، تفسیرِ سنتِ تاریخی قدرت را بازتفسیر می‌کند. به دلیل بسته بودنِ حکومت دینی، هیچ شانسی وجود ندارد که به جای کتاب فعلی کتاب دیگری با همان نام و سیاق عبارات بنشاند که تفسیر آن حاصل فهمی است که افق مبنایی در فهم آن حاصل روند درهم‌آمیزی با شیوه‌ی فهم مدرن دموکراتیک باشد.

برای آنکه چنین امکانی به وجود آید، بایستی نوعی «درهم‌آمیزی کنترل‌شده‌ی افقها» به نفع آزادی میسر شود، اما چنین چیزی در یک حکومت دینی، که پدیده‌ای در تداوم تاریخ استبداد است و زیر سایه‌ی آن دستگاه روحانی به کل فاقد بصیرت برای تشخیص ظلم می‌شود، شانسی برای رخداد ندارد.

«درهم‌‌آمیزی کنترل‌شده»‌ی افق متن دینی با افق فکر دموکراتیک اصولا خارج از دایره‌ی قدرت میسر است. حاصل این درهم‌آمیزی، دموکراتیک می‌شود، اگر متن دینی زیر کنترل قرار گیرد، زیرا متن دینی است که از سمت تاریخی استبداد می‌آید و خودپویی آن بازگشت به این پیشینه است. متن برای اینکه زیر کنترل دموکراتیک قرار گیرد، بایستی در درجه‌ی نخست به لحاظ سیاسی بی‌قدرت شود. متن استراتژیک تن به کنترل نمی‌دهد.

در حکومت استبدادی ایدئولوژیک، مفسران اصلی و طبیعی ایدئولوژی مجریان اصلی و طبیعی آن هستند: قاضیان، محتسبان، زندانبانان، شکنجه‌گران، جلادان و آمرانشان. در افق فهم این تفسیر − که آن را هم می‌توان تفسیر اجرایی خواند، هم اجرای تفسیرادراک ظلم میسر نیست.

حکومت دینی اصلاح‌ناپذیر است، اصلاح آن فقط به معنای فروپاشی کنترل‌شده‌ی آن است که امری غیرممکن نیست، اما آنچه آن را برمی‌انگیزد، نه تفسیر تازه‌ای از کتاب، بلکه تناقض‌های خود سیستم است که ممکن است به صورت اختلاف‌هایی در تفسیر نیز نمود داشته باشد. اما این اختلاف نبایستی هیجانی برانگیزد. چنین چیزی پدیده‌ای آشنا در هنگام فروپاشی نظام‌های ایدئولوژیک است.

گذر از متن استراتژیک

در استدلال بالا توجه نه بر «خود» متن، بلکه بر نقش استراتژیک آن متمرکز است. نکته‌ی اصلی این است که چیزی به نام خود متن وجود ندارد، آنچه وجود دارد نقش متن است. «خود» متن، محصول تفکیک مفهومی میان متن و سنت آن است که تفکیکی جدید است، تفکیکی که فقط در ذهن مفسران مدرن وجود دارد و هنوز در میان مسلمانان به اندیشه‌‌ای نافذ تبدیل نشده است.

متن برای آن که «خود» شود، بایستی نخست به متن «من» تبدیل شود. مفسر متأثر از ذهنیت آزاد مدرن، کتاب را به کتاب «خود» تبدیل می‌کند، یعنی این شهامت را می‌یابد که بگوید من آن را این گونه می‌فهمم، تفسیر رسمی و سنتی هر چه می‌خواهد بگوید. کسی هم که به عنوان نمونه می‌خواهد برنهد که قرآن، کتاب محمد است، نخست باید کتاب را از آن «خود» کند.

این موضوع که «خود» کتاب تا چه حد مسئول نقش تاریخی آن است، مسأله‌ای باز است، مسأله‌ای است که بهترین زمان پیشبرد یک بحث منصفانه در مورد آن هنگامی است که متن دیگر خصلت استراتژیک نداشته باشد.

بنابراین کسی که می‌خواهد از کتاب دینی خود دفاع کند، بدین گونه که آن را در قبال کرده‌های حاکمیت مذهبی غیرمسئول بداند، کاری اساسی که باید کند تلاش برای گرفتن قدرت سیاسی از آن است.

مسلمانان تا کنون فرصت نداشته‌اند کتاب خود را بخوانند. در راه آن خون داده‌اند و خون ریخته‌اند، آن را تلاوت کرده‌اند، از صدای خویش به هیجان آمده، دچار حیرت یا وحشت شده، اما درنیافته‌اند چه می‌خوانند. گذر از متن استراتژیک است که متن را متن کرده و برای نخستین بار در تاریخ خواندن آن را ممکن می‌کند.

نوروز ۱۳۸۷


پانویس‌ها:
(۱) در این مورد بنگرید به مقاله‌ای از من در مورد پروتستانتیسم که در سه بخش در شماره‌های ۴ تا ۶ مجله‌ی «مدرسه» (تهران، ۱۳۸۵) چاپ شد.


(2) Oda Marquard, «Frage nach der Frage, auf die die Hermeneutik die Antwort ist», in: Ders. Zukunft braucht Herkunft. Philosophische Essays, Stuttgart 2003, S. 72-101
(۳) مثلا نظردانشمند هندی - آمریکایی راماچندران، در مورد آن همتافته‌ی نرونی‌ای در مغز که به نظر او مسبب جذبه‌ی دینی است، توجه‌برانگیز می‌شود، اما بعید است که در آینده‌ای پیش‌بینی‌پذیر به صورت نظر استاندارد درآید، هر قدر هم که عینی و استوار باشد.
(
۴) من ضرورت تفکیک نظر و عمل را با نظر به مسأله‌ی حقوق بشر بازنموده‌ام در مقاله‌ای با عنوان «دین و حقوق بشر» (چاپ شده در فصلنامه‌ی «باران»، سوئد ۱۳۸۴)

 (5)اسناد این بحث در سایت دکتر عبدالکریم سروش ثبت شده‌اند.

(6)در این مورد بنگرید به نوشته‌ی زیر:

Mohammad-Reza Nikfar, "Präsenz der Gewalt", in: A. Mones u. R. Wansing (Hg.): Endlich Philosophieren, Köln 2002, S. 107-114.

 

دانلود سریال مرد هزار چهره

دانلود سریال مرد هزار چهره 

 شاهکار دیگری از مهران مدیری

مرد هزار چهره

لینک دانلود سریال مرد هزار چهره در ادامه مطلب

منبع : http://weblog.33ir.com

ادامه مطلب ...

ترکم مکن ...

ترکم مکن ای عشق من بی همزبانم

 

تنها تو یی ای نازنین آرام جانم

 

اینجا کسی در سینه اش رویا ندارد

 

دل را سپردن تا ابد معنا ندارد

 

سر در گریبانم کسی هم درد من نیست

 

از عشق جز آلودگی چیزی ندیدم

 

از فصل های دوستی من دل بریدم

 

این زندگی دیگر سرو سامان ندارد

 

دیگر به عشق من کسی ایمان ندارد

 

دیگر نمی داند که را باید صدا زد

 

این قلب را تا کی به طوفان بلا زد

 

من باغبان فصل های انتظارم

 

تو خوب می دانی من اینجا بی قرارم

 

 

 

دفاع از دانشگاه از اهم واجبات دانشجویان است

دانشجو باید اول دانشگاه را حفظ کند

آقای مومنی، شما سخنگوی «سازمان ادوار تحکیم» هستید که سازمان دانش‌آموختگان، یا به‌عبارتی فارغ‌التحصیلان دانشگاه هستند. اما زندگی سیاسی شما در واقع در دفتر تحکیم و در جنبش دانشجویی شکل گرفت. به این خاطر است که از شما می‌خواهم، که نگاهی داشته باشیم به تجربیات جنبش دانشجویی که خودتان در آن حضور داشتید؟

این جریان دانشجویی که بخش سازمان‌یافته‌ی آن در قالب دفتر تحکیم متشکل شده است، در دهه‌ی گذشته به علت نبود ساختار حزبی قدرتمند و مستقل در کشور، کارکرد شبه حزبی‌ سیاسی داشته است. به گونه‌ای که پس از دوم خرداد در مقطعی کارگزار جریان اصلاح‌طلبی محسوب می‌شده و پس از آن، به خصوص با آشکارشدن ظرفیت دموکراتیزه‌شدن نظام، به عبارتی ناتوانی سازوکارهای درون حکومتی برای تحقق اصلاحات، با نفی جریان اصلاح‌طلبی درون حاکمیت، ایده‌ی اصلاح از بیرون ساختار قدرت را به عنوان راه حلی برای برون‌رفت از بن‌بست و انسداد جریان اصلاح‌طلبان در تشکیل جامعه مدنی می‌دانستند.

یعنی به این ترتیب تنها تغییر موضع سیاسی دادند، ولی همچنان نه در نقش یک ارگان دانشجویی، بلکه در نقش یک نهاد سیاسی عمل می‌کردند. منظور شما همین است؟

دقیقاً. به عبارتی می‌شود گفت دفتر تحکیم پس از آن که از نقش ابزار حاکمیت در جناح‌های درون نظام بودن، در داخل دانشگاه در دو دهه‌ی اول انقلاب فاصله گرفت، در دوران اصلاحات در یک مقطع با شرکت و حمایت از ائتلافهای سیاسی و انتخابات‌ها، خاصیت شبه‌ حزبی سیاسی داشته است. و پس از آن با عدم شرکت در انتخابات و اتخاذ رویکردهای انتقادی به منتقد اصلاح‌طلبان تبدیل شد و در قامت جریانی مخالف و اپوزیسیون نقش ایفا می‌کرد.

آقای مومنی، با پایان‌گرفتن دوره‌ی مجلس ششم و پایان کار دولت اصلاحات، قاعدتاً باید تغییراتی در این نوع نگاه به کار دانشجویی حاصل شده باشد.

بعد از روی‌ کارآمدن دولت احمدی‌نژاد تاکنون با وجود ایستادگی‌ای که بدنه‌ی دانشجویی در مقابل تعرض و دست‌اندازی دولت و نهادهای امنیتی به دانشگاه داشتند، و هزینه‌های زیادی هم که به بدنه‌ی هزینه‌پرداز دانشجویی تحمیل شده است، اما به دلیل سرگشتگی و تعلیق استراتژی با بن‌بست مواجه شده است.

به نظر می‌رسد تلقی نادرست فعالان دانشجویی از تعیین جایگاه و کارکرد دفتر تحکیم وحدت، در اتخاذ چنین رویکردی نقش تعیین‌کننده‌ای داشته است. این‌که فعالان دانشجویی چه جایگاهی و کارکردی برای خودشان قائل هستند و نسبت خودشان را با نیروهای سیاسی و دیگر جریانات اجتماعی، تشکل‌های صنفی و حاکمیت چگونه تعریف می‌کنند و چه رویکردی نسبت به آنها دارند، در ارزیابی گذشته و چشم‌انداز آتی و روشن‌شدن افق فعالیت این مجموعه‌ی گسترده و متشکل دانشجویی موثر است.

به نظر شما این رویکرد باید چطور باشد که با کیفیت کار دانشجویی و آماج‌های برنامه‌ای یک سازمان دانشجویی متناسب باشد‌؟

به نظر من در تحلیل وضعیت فعلی جریان دانشجویی، باید اذعان داشت که این جریان از نظر تشکیلاتی دارای توانایی‌های محدود و مشخصی است که براین مبنا انتظار تحمل باری بیش از این توان، موجب آسیب‌پذیری حاملان این جریان می‌شود، و ضروری است که با درک میزان واقعی، پتانسیل ها و ظرفیت این جریان، انتظار غیرواقع‌بینانه از امکان فعالیت‌هایش به وجود نیاید. با توجه به وضعیتی که جنبش دانشجویی با آن مواجه هست، یعنی اینکه از نظر تشکیلاتی توان محدود و مشخصی دارد، فعالین دانشجویی بایستی جایگاه واقعی خودشان را بپذیرند. از بزرگ‌نمایی و زیاده‌پردازی دوری بکنند.

اگر جریان دانشجویی در شناخت خودش و جایگاهش دچار توهم بشود، طبیعتاً اهداف غیرقابل تحقق و کلی برای خودش تعریف می‌کند که دستیابی به آنها محال، و در عین حال منجر به یاس و دلزدگی هم می‌شود. در شرایطی که هرگونه اعتراض دانشجویی، انتقاد و مخالفت صنفی و سیاسی موجب سلب حقوق مسلم دانشجو می‌شود، به نظر می‌رسد که دانشجویان بایستی به مطالبه‌ی حقوق صنفی خودشان بپردازند، و به فعالیت‌هایی بپردازند که با ماهیت دانشجویی‌شان بیشتر سازگار و یا حائز اهمیت است.

به باور من برمبنای چنین شناختی از جایگاه و کارکرد دانشجویی و با توجه به شرایط خاص کشور، اگر جریان دانشجویی در اولویت فعالیت‌هایش رویکرد صنفی و در گام بعدی، در صورت توان، رویکرد سیاسی هم داشته باشد، توان و امکان تاثیرگذاری برایش به وجود می‌‌آید و آن هم نگاه سیاسی است که با هدف رعایت و حفظ دغدغه‌ها و مسوولیت‌های همگانی باشد. براین اساس است که معتقد هستم که جنبش دانشجویی که از مسوولیت سیاسی و اجتماعی خودش آگاه هست، قائل به رفتار صرف سیاسی و حزبی نباید باشد و رویکرد انتقادی خودش را با حاکمیت داشته باشد، اما پرداختن به مسایل و مشکلات و مطالبات و خواست‌های صنفی دانشجویان باید از اولویت اساسی در فعالیت‌هایش برخوردار باشد.

می‌توانید توضیح بیشتری بدهید و بگویید که دانشجویان بیشتر نسبت به چه اموری که صنفی هستند و داعیه سیاسی معینی هم ندارند، باید واکنش بکنند؟

نسبت به برخوردهایی که جنبه‌ی مداخله‌گرایانه دارد، مثل برخوردهای مداخله‌گرایانه‌ی حراست‌ها و کمیته‌های انضباطی، نهاد رهبری، بسیج دانشجویی یا به مسایل فرهنگی حساسیت نشان بدهد و می‌تواند به دفاع از آزادیهای آکادمیک، استقلال دانشگاه، به مقابله‌ با گزینش‌های عقیدتی‌­ ایدئولوژیک بپردازد که قطعاً دفاع از کیان دانشگاهها، دفاع از مطالبات صنفی دانشجویان و برقراری اعتمادسازی بین دانشجویان و فعالین دانشجویی که در اصل تشکل‌های دانشجویی هستند و ایجاد فضایی برای گفت‌وگو خودش؛ می‌تواند نقش زیربنایی در گذار دموکراتیک داشته باشد.

آقای مومنی شما معتقدید که دانشجو بهتر است مسایل صنفی را در اولویت قرار بدهد، و بعد از آن به سیاست بپردازد. اما سوال من این است که چرا دانشگاه و دانشجویان مبارزه برای مطالبات صنفی دانشگاه را که دقیقاً ارتباط دارد به سطح توسعه‌یافتگی یک جامعه، که مشکل امروز ماست؛ جدی به‌عنوان یک مبارزه تلقی نمی‌کنند و مبارزه برای دانشجو باید همانی باشد که احزاب سیاسی می‌کنند؟ این طبیعی‌ست که دانشجو می‌تواند عضو هر حزب سیاسی باشد، ولی در خود دانشگاه، این یک صحنه مبارزه‌ی کلانی است که در خدمت توسعه و رشد جوامع هست.

ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که باید لوازم و شرایط، واقعیت‌ها و محدودیت‌های این جامعه را هم در نظر بگیریم. اگر جامعه‌ی ما یک جامعه توسعه‌یافته‌ای می‌بود، خب قاعدتاً شیوه و منشی که جریان دانشجویی باید انتخاب می‌کرد، می‌باید کاملاً از طریق سازوکارهای صنفی می‌بود. ولی چون در جامعه‌ ما یکسری محدودیت‌ها و مشکلات داریم، اگر بخواهیم مسایل را بومی تعریف بکنیم، قاعدتاً نمی‌شود نسبت به مسایل سیاسی بی‌تفاوت بود.

یعنی من فکر می‌کنم همانطور که دانشجو به دلیل ویژگی‌های خاصی که دارد، جوان است، در محیط معرفتی به نام دانشگاه هست، با حوزه‌ی روشنفکری ارتباط وسیعی دارد، قاعدتا نقادی و انتقاد از حاکمیت جزو ویژگی‌ها و اصلاً ذات آن محیط معرفتی به ‌نام دانشگاه است، که دانشجو هم با آن شور و حرارت و نشاطی که دارد در آنجا فعالیت می‌کند.

شاید از اساتید دانشگاه انتظار نرود. ممکن است اختلاف نظر در این زمینه داشته باشیم، ولی فکر می‌کنم علتش برمی‌گردد به اینکه ما در جامعه می‌بینیم که واقعیت چیست. یعنی اگر ما مثلا به مساله‌ای به نام اصلاحات و یا دوم خرداد را به‌عنوان یک نقطه‌ی عطف در تاریخ معاصر نگاه می‌کنیم، خب قاعدتاً در این نقطه‌ی عطف جنبش دانشجویی، دفتر تحکیم وحدت فارغ از اینکه آن شیوه جزو کارویژه‌های دانشجویی بوده یا نبوده، نقش تاثیرگذاری داشته است. ‌مثلاً اولین گروهی که رفته آقای خاتمی را دعوت کرده و سخنرانی گذاشته است دفتر تحکیم وحدت بوده، مجلس ششم، کاندیداهای دفتر تحکیم، حمایت‌شان، فارغ از اینکه اصلاً این شیوه، شیوه‌ای به اصطلاح سازگار با ماهیت و یا کارویژه‌ی دانشجویی هست یا نیست.

بله، درست است، همین است. جنبش دانشجویی در روی‌کارآوردن دولت اصلاحات نقش داشته است. سوال همین است. اگر جنبش دانشجویی حامی یا به وجودآورنده‌ی یک جریان سیاسی بشود، آیا موفق به نگاهداری و ادامه‌ی این نقش می‌شود، در حالی که سیال‌ترین ترکیب تشکیلاتی را دارد؟ همین تاریخی را که شما اشاره می‌کنید، همانطور که گفتید نشانه‌ی ضعف فضای سیاسی ایران، نبود احزاب قدرتمند است که باید در آن جهت تلاش بشود.

درست است. من همین را قبول دارم، یعنی معتقد هستم که اگر ما شاهد احزاب توسعه‌یافته‌ای در داخل کشور باشیم، جنبش دانشجویی قاعدتاً اگر بخواهد کار سیاسی بکند، باید به‌عنوان شاخه‌ی دانشجویی احزاب در داخل دانشگاه دفتر بزند و فعالیت بکند.

ولی جنبش دانشجویی وظیفه‌اش باید این باشد، که بیاید وارد مسایلی بشود که مربوط به حقوق دانشجویی است. به قول شما از تغذیه‌ گرفته تا مسکن و حتا مفاد آموزشی که در دانشگاه تدریس می‌شود، که اینها واقعاً افتضاح است!

مثلاً ما بیست واحد داریم که اصلاً چیزهای مزخرفی‌اند که همه‌ی دانشجوها دارند رفع تکلیفی آنها را می‌گذرانند. بیاید‌ مثلاً در جهت کارکردی کردن نظام آموزشی کشور تلاش بکند و بعد بیاید با اساتید، (یعنی به جای اینکه ـ مثلاً می‌گویم ـ با احزاب و گروههای سیاسی وارد بحث و گفت‌وگو بشود) راجع به ساختار کلان کشور نظر بدهد، مثلا خود ما راجع به رفراندوم نظر می‌دهیم، به جای این‌ها بیاید با اساتید دانشگاه، تشکل‌هایی که اساتید دانشگاهها در آن عضویت‌ دارند؛ راجع به بهبود وضعیت آموزشی دانشگاهها، راجع به بهبود وضعیت فرهنگی، بهبود وضعیت صنفی در دانشگاهها وارد بحث بشود.

و قاعدتاً زمانی که جنبش دانشجویی توانست از دانشگاه دفاع بکند و توانست حق خودش را به حاکمیت تحمیل بکند و از حاکمیت مطالبه بکند؛ آنوقت می‌تواند مدعی باشد که مثلاً از دموکراسی به یک مفهوم عام و کلی، از استقرار دموکراسی، از انتخابات آزاد و دموکراتیک در کشور، دفاع می‌کند.

 

 

تنهایی

و این یعنی در اندوه تو می میرم

 

 

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

 

 

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

 

 

 و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

 

 

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

 

 

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

مرد هزار چهره تمام نمی‌شود

مرد هزار چهره مهران مدیری با شمشیر طنز انتقادی در برابر طرح امنیت اجتماعی

مهران مدیری مرد هزار چهره
مرد هزار چهره

“مهران مدیری” باز هم ما را میخکوب کرد،او که با قدرت فانتزی یک بار ساختارهای صلب را با لطافت در «برره» به چالش کشید و این بار با جسارت “هزاران چهره‌ی نیروی انتظامی” را به نمایش گذارد.«سرهنگ غفاری» او آیینه‌ی تمام قد نیروی انتظامی اجتماع ماست،نیرویی که قرار بود «حافظ امنیت» ما باشد اما بیش تر به “مزاحم آسایش” جوانان ایرانی شبیه است و رکنی که از پس طرح‌هایی موسوم به «امنیت اجتماعی» بیش ‌تر به سلب امنیت روانی جامعه کمک کرده است . مدیری دقیقن همین جا را نشانه می رود؛سرهنگ غفاری او خودش می‌گیرد،خودش جرم می‌سازد و خودش حکم می‌دهد،در این کلانتری دایره‌ی قانون را آن جور که می‌خواهند می‌چرخانند و از خشونت هراسی نیست که حتا تشویق در پی دارد.«برقراری امنیت» پیراهن عثمانی می‌شود که آن را مجوز هر اقدام قانونی و غیرقانونی می‌کنند و اگر نقد و نظری مخالف سد راه شود،هفت تیر تهدید و ارعاب به کار می‌آید.
به‌راستی هم آن چه که مدیری دیروز در «مرد هزار چهره» به نمایش گذاشت،صحنه‌های بکر و هوشمندانه‌ای از حقایق اجتماعی ایران را در خود جا داده بود؛متهم “بی‌سوادی” که پس از شکنجه‌ی شدید صدها صفحه اعتراف می‌نویسد،نوجوان دست‌فروشی که در راستای برقراری امنیت به ۱۱ سال زندان محکوم می‌شود،پیرزن فرتوتی که تنها به جرم بیرون آمدن در ساعت ۱۱ شب به بازداشت‌گاه می‌رود و بازداشت‌گاه‌هایی که با انفجار جمعیتی متشکل از بی‌گناهان رو به رو هستند.مرد هزار چهره حتا از این هم پیش‌تر رفت و آگاهانه طرح‌های موسوم به «ارتقای امنیت اجتماعی» را به سخره گرفت؛آن جا که فرمانده‌ی کلانتری دستور حمله به «خانه‌ی تیمی اراذل و اوباش» را می‌دهد و نقشه‌ی عملیات او چنان “خشونت‌”بار است که ناچار است این توجیه را بسازد:«در عملیات‌‌های به این اهمیت ، تلفات تا چند نفر اهمیتی ندارد» یا آن جا که در مبارزه با اعتیاد ، فرد معتادی تذکر می‌دهد:«معتاد بیمار است،نه مجرم،شما باید کار فرهنگی کنید» و رییس پلیس پاسخی چنین دارد:«کار فرهنگی هم نشانت می‌دهم . آن قدر کتک می‌خوری تا اعتیاد از سرت بپرد»
عکس مرد هزار چهره عکس مهران مدیری
عکس مبارزه با اراذل و اوباش
آن چه که در کلانتری مهران مدیری می‌گذرد،ماکتی کوچک از ساختار کلی نیروی انتظامی ایران است.نیرویی که چون پاسخ ‌گو به کسی نیست و بیش ‌ترین قدرت در بدنه‌ی اجتماع را دارد،هر جور بخواهد و سرخود عمل می‌کند و البته همه‌ی اوامرش را از سر «خیرخواهی» می‌داند اما کاش سرداران به اندازه‌ی مرد هزار چهره صادق بودند تا در پیبشگاه افکار عمومی بگویند که «بلد نیستم».سریال مدیری جای تقدیر دارد،او پیش از آن چه که فکر می‌کردم در بیان فانتزی حقایق پیش رفت و در سکانس‌های آخر به جایی رسید که صدای ضرب و شتم متهم همراه با فریاد رییس پلیس کلانتری شنیده می‌شد؛«دهنتو ببند…ساکت…گفتم صداتو ببر» آن وقت فکر می‌کردم که این صداها چه قدر آشناست و چه قدر هر روز تکرار می‌شود.

* بسیاری خواهند گفت که این دست برنامه‌سازی‌ها،بیش‌تر یک سوپاپ اطمینان و شیر تخلیه‌ی فشار و بخشی از یک توطئه‌ی پیچیده است. همانطور که دیدید پایان سریال مدیری هم به گونه‌ای بود که دل خون شده‌ی آقایان را نرم کند. شاید همین دلایل برای ننوشتن کافی باشد اما به گمانم از هر کار خوبی باید تقدیر کرد. باید بالاخره یک بار تکلیف ما روشن شود که دوست داریم، برنامه‌هایی چون آن قسمت به یاد ماندنی ۹۰ فردوسی‌پور یا همین سریال دیشبی را در تلویزیون ببینیم یا نه ؟

مهران مدیری اسطوره طنز ۹۰ شبی ایران است. باید گفت که شاید آخرین قسمت این سریال هم پخش شد اما مردان هزار چهره جامعه ما تمام نمیشوند. آنها با مسعود شصتچی یک فرق دارند و فرقشان این است که آنها بلدند که چه کار کنند!!

مروری بر زندگی، آرا و اندیشه‌های سروش - قسمت دوم

با سلام خدمت دوستان وبلاگ هم‌کلاسی

همون طور که در مطلب قبل اشاره کردیم، قصد داریم هر دفعه قسمتی از مقاله‌ی بلند مروری بر زندگی آرا و اندیشه‌های عبدالکریم سروش رو منتشر می‌کنیم

از همه‌دوستان می‌خوام که پیشنهادات و انتقادات و البته نواقص احتمالی رو در نظرات اعلام کنند.

در این‌جا قسمت دوم این مطلب را می آوریم.

مروری بر زندگی، آرا و اندیشه‌های عبدالکریم سروش

 

قسمت دوم

عبدالکریم سروش

 

 

حضور در ستاد انقلاب فرهنگی

 

در سال‌ها اولیه‌ی انقلاب، دانشگاه‌ها به اتاق جنگ و اسلحه‌خانه گروهک‌ها تبدیل شده بود. با فرمان امام خمینی (ره)، در ۲۲ خرداد ۱۳۵۹ ستاد انقلاب فرهنگی دانشگاه ها تشکیل شد. ستادی که پس از تعطیلی دانشگاه ها برای بازگشایی آن‌ها تاسیس شد تا از این پس بر روند اسلامی بودن و انقلابی شدن مراکز آموزش عالی نظارت کند. امام در فرمانشان نوشته بودند: «مدتی است ضرورت انقلاب فرهنگی که امری اسلامی است و خواست ملت مسلمان می باشد، اعلام شده است و تا کنون اقدام موثر اساسی انجام نشده است و ملت اسلامی وخصوص دانشجویان با ایمان متعهد، نگران آن هستند و نیز نگران اخلال توطئه گران که هم اکنون گاه گاه آثارش نمایان می شود و ملت مسلمان و پایبند به اسلام خوف آن دارندکه خدای نخواسته فرصت از دست برود و کار مثبتی انجام نگیرد، و فرهنگ همان باشدکه در طول مدت سلطه رژیم فاسد کارفرمایان بی فرهنگ ، این مرکز مهم اساسی را درخدمت استعمارگران قرار داده بودند، ... بر این اساس به حضرات آقایان محترم محمد جواد باهنر، مهدی ربانی املشی، حسن حبیبی، عبدالکریم سروش، شمس آل احمد، جلال الدین فارسی، علی شریعتمداری مسئولیت داده می شود تا ستادی تشکیل دهند و از افراد صاحب نظر متعهد و مومن به جمهوری اسلامی دعوت نمایند تا شورایی تشکیل دهند و برنامه‌ریزی رشته‌های مختلف و خط مشی فرهنگی آینده دانشگاه ها بر اساس فرهنگ اسلامی و انتخاب اساتید شایسته و متعهد و آگاه و دیگر امور مربوط به انقلاب آموزشی اسلامی اقدام نمایند. بدیهی است بر اساس مطالب فوق دبیرستان‌ها و دیگر مراکز آموزشی که در رژیم سابق با آموزش و پرورش انحرافی و استعماری اداره می شد، تحت رسیدگی دقیق قرار گیرد.»[i]

سروش نیز به عضویت ستاد انقلاب فرهنگی درآمد. عضویتش در ستادی که متولی اصلی انقلاب فرهنگی شد، کافی بود تا ضد انقلابیون حتی تا امروز او را به حکومتی بودن و حتی سوپاپ اطمینان بودن متهم نمایند! سروش البته در سال های اخیر سعی وافری داشته تا با مصاحبه و خطابه گاه قانع کننده و گاه خشمگینانه مخالفان خویش را براند و این اتهام را از دامان خویش پاک کند، هر چند ننگ! را نتوان با رنگ پاک کرد.

سروش در مصاحبه‌ای در بهار 1386 سعی کرد با پررنگ کردن نقش دیگران در ستاد انقلاب فرهنگی نقش خود را در پاکسازی اساتید کم‌رنگ نشان دهد: «ستاد مکلف به بستن دانشگاه‌ها نبود و این خطایی است که من در پاره‌ای از نوشته‌ها می‌بینم. سوم اینکه ستاد متشکل از هفت نفر بود و من در اغلب بحث‌هایی که امروزه می‌شود می‌بینم مساله چنان مطرح می‌شود که گویی ستاد انقلاب فرهنگی یک نفر داشت آن هم عبدالکریم سروش بود. یک وظیفه هم داشت آن هم بیرون کردن دانشگاهیان بود. هر دو ادعا بسیار جفاکارانه و دروغ‌زنانه است. این دروغ تاریخی باید افشا شود.»[ii]

البته سروش به این ها هم اکتفا نکرد و در ادامه به حمله به برخی شخصیت‌های سیاسی – که دیروز با آن ها همراه بود- پرداخت . از جمله آنها می‌توان به صادق زیبا کلام، محمدعلی نجفی، و ... اشاره کرد: « مایلم یادآوری کنم که وزیر علوم هم آن زمان عضو شورای انقلاب فرهنگی بود. ابتدا دکتر عارفی و بعد به مدت طولانی آقای دکتر نجفی و از قضا مسوول تصفیه‌های وزارت علوم بود. وقتی من آخرین بار از وزارت علوم پرسیدم، آنها در گزارشی محرمانه به من گزارش دادند که 700 نفر از اساتید تصفیه شده‌اند. این گزارش‌ها و آمارها مطلقا در اختیار ما نبود.»

وی هم‌چنین ادعاهای افرادی چون صادق زیباکلام را در این خصوص رد می‌کند و می‌گوید:« اینها مسوول اتفاقاتی هستند که در طول این 20 سال در دانشگاه‌ها رخ داده است و هیچ‌کس به نقش آنها اشاره نمی‌کند و با آنها مصاحبه نمی‌کنند. اگر مسوولیتی است بر دوش همه است... حتی کسی مثل آقای زیباکلام که بارها از انقلاب فرهنگی حرف زده است. اینجا باید بگویم که ایشان نه صادق‌اند و نه کلام زیبا می‌گویند.ایشان چندین‌بار از انقلاب فرهنگی سخن گفته، گویی که از مسوولان اصلی آن بوده و من به شما می‌گویم که مطلقا چنین نبوده است و هر بار هم به گونه‌ای حرف می‌زند که در ستاد با من نشسته و مباحثه کرده و ایشان طرفدار آزادی استادان بوده و من مخالف بوده‌ام. مطلقا چنین چیزهایی دروغ است. من یک بار هم ایشان را در ستاد انقلاب فرهنگی ندیده‌ام. ایشان چندین‌بار چنین سخنانی را در روزنامه‌های «ایران» و در «رادیو فردا» گفته‌اند و برای خودش اعتباری کاذب کسب کرده‌اند چنانکه زمانی هم مدعی شده بودند نماینده دولت موقت در کردستان بودند که وقتی این ادعا با تردید و انکار مواجه شد، از اثبات این مدعا نیز درماندند. دائما می‌گوید که توبه کرده است. در حضور مردم هم این را می‌گوید که او را ببخشند و او را بستایند. از هیچ کس دیگری نام نمی‌برد و تنها می‌گوید این تصفیه‌ها جلو چشم عبدالکریم سروش صورت می‌گرفت و او هیچ نمی‌گفت.»

هم‌چنین در خصوص خاطرات چاپ شده دکتر کاتوزیان است که که در آن به نقش سروش در تصفیه وی از دانشگاه اشاره دارد می‌گوید: « ثانیا هیچ‌گاه ایشان را به مناظره فرانخوانده‌ام. ثالثا از حقوقدانی مثل ایشان انتظار نداشتم که بدون تحقیق بنده را نظریه‌پرداز و علمدار فکر تعطیلی دانشگاه‌ها بخوانند. رابعا در مورد اخراج ایشان هم بد نیست یادآور شوم که وقتی من خبردار شدم ایشان را از کار منفصل کرده‌اند از ایشان طرفداری کردم. شاید خطای حافظه یا دلایل دیگر در میان بوده که ایشان چنین چیزهایی گفته‌اند.... برخلاف ادعای ایشان از ستاد انقلاب فرهنگی برکنار نشدم بلکه به دلیل مشاهده پاره‌ای از بی‌رسمی‌ها – که در جای دیگر شرح آن را آورده‌ام- رسما استعفا دادم.»

«در مورد آقای محمد ملکی هم باید بگویم متاسفم که ایشان هنوز اخراج دکتر نصر را از دانشگاه توجیه می‌کند. من کاری به آنکه چه کسی این کار را کرد، ندارم اما در مورد خودم و ایشان باید بگویم که من یک بار ایشان را دیده‌ام. ایشان با جمعی از اساتید به شورای انقلاب فرهنگی آمدند. اتفاقا رئیس جلسه آقای شریعتمداری بود. من هم در کنار ایشان نشسته بودم و حرفی نمی‌زدم. چون من تازه از خارج برگشته بودم و اصلا از اوضاع دانشگاه‌ها خبری نداشتم، اساتید را نمی‌شناختم و معمولا در این جلسات حرفی نمی‌زدم و گوش می‌کردم تا از مجموع صحبت‌ها، قضایا برای من روشن شود. آقای ملکی تقریبا تمام جلسه را در اختیار گرفت و سخنرانی مفصلی درباره حقیقت انقلاب در علم و انقلاب در فرهنگ، آن هم از مواضع تندروانه چپ کرد. یک ذره شفقت نسبت به اساتید در صحبت‌های او نبود. از حقیقت مباحث صحبتی نمی‌شود. گویی هرکس که به ستاد انقلاب فرهنگی می‌آمده تنها مرا می‌دیده و تنها از من پاسخ می‌شنیده است. به هیچ وجه نمی‌خواهم بگویم من در ستاد نبوده یا هیچ‌کاره بوده‌ام و گناهان به گردن دیگران است.»

وی هم‌چنین رفتارهای غیرقانونی‌اش در ستاد انقلاب فرهنگی را بازگو و توجیه می‌نماید: «یک قلم خدمتی که ستاد انقلاب فرهنگی کرد و اتفاقا من آن را انجام دادم همین قصه تاسیس نشر دانشگاهی بود. شما می‌توانید از آقای پورجوادی که به مدت 20 سال مسوول نشر دانشگاهی بودند بپرسید که چه کسی از ایشان دعوت کرد، ماجرا را با او در میان گذاشت و تا آخر کار از او پشتیبانی کرد. حتی خلاف قوانین کشور من به ایشان اجازه دادم که درآمدهای ارزی‌شان را وارد کشور نکنند تا دست‌شان در خریدهای مرکز نشر آزاد باشد.»

و در ادامه به دشمنی خود با انجمن‌های اسلامی -همان‌ها که در این سال‌های اخیر مریدان سینه‌چاک‌اش بودند- اشاره می‌کند :«ما از تشکیل انجمن اسلامی در مرکز نشر جلوگیری کردیم چون در آن زمان و در آن فضا، انجمن اسلامی هرجا که تشکیل می‌شد کاری نداشت جز تخریب. ما بسیار از این مرکز حمایت کردیم تا پا گرفت.»

و در نهایت سخن او در این باب این است که: «در مورد تصفیه‌ها من هیچ چیز نمی‌گویم چون در این باب زیاد حرف زده‌ام.»

و هم ‌چنین در باره بسته شدن دانشگاه‌هامی گوید: «حقیقت این است که دانشگاه‌ها قبل از بسته شدن، دانشگاه‌ نبودند. اصلا زمان، زمان انقلاب بود. هیچ چیزی آن نبود که می‌بایست باشد. من همان زمان در دانشگاه تدریس می‌کردم. کلاس درستی تشکیل نمی‌شد. هر روز تظاهرات بود. گروه‌های مختلف سیاسی و چریکی به دانشگاه آمده و بساط گسترده بودند.هر روز دانشجویان به بانگی روان می‌شدند. عمدتا کلاس‌‌ها تشکیل نمی‌شد. دانشجو سر کلاس بود اما به قول معروف «من در میان جمع و دلم جای دیگر است.» این مقتضای انقلاب بود و همه چیز حالت نیم‌بند داشت و در حال شکل‌گیری بود. با این همه، من نه در جریان بستن دانشگاه‌ها بودم- ولو با وضعیتی که داشت- و نه با آن موافق بودم. یک بار آقای هاشمی در این جلسات گفتند که «بله ما با بسته شدن دانشگاه‌ها موافق بودیم اما به این معنی که این بسته شدن تنها به مدت چند ماه باشد نه چند سال.» یعنی به ما فهماندند که دانشگاه‌ها به سرعت باز شود. شخص امام نظرشان این بود و ما هم همین نظر را داشتیم. معلوم بود که ماجرای بسته شدن دانشگاه‌ها با این بزرگان در میان گذاشته شده بود اما گویا ایده‌ها مختلف بوده است.»[iii]

 



[i] فرمان امام برای تصفیه دانشگاه ها در ۲۲/3/۱۳۵۹ صحیفه امام ج 12 ص 431

[ii] روزنامه کارگزاران، 20/3/1386

[iii] همان

پیش‌بینی یا شرط‌بندی

با سلام خدمت دوستان خوبم       

میدونم که خیلی دلتون تنگ شده بود برام!!!!!

آخه میدونید دیگه عید بود منم کلا اینترنت رو گذاشته بودم کنار

                  استقلال-پیروزی    پنجشنبه ۱۵/۱/۱۳۸۷     ساعت ۱۵:۰۰     ورزشگاه آزادی تهران

تو این پست میخوام نتیجه بازی فردا رو بین استقلال و پیروزی(شهراورد تهران یا همون دربی) رو پیش بینی کنیم یا یه شرطبندی کوچولو کنیم ببینیم چی میشه

البته همه میدونن که فوتبال رو نمیشه پیش بینی کرد و سعی که میشه کرد!!!!!!!!

به برنده بر اساس قرعه کشی یک جایزه ارزنده هم میدیم که جایزشو بعدا اعلام میکنیم. پس لطفا اسمتونو بنویسید.

من که میگم استقلال ۲  -  پیروزی ۱ 

شما چی میگید؟؟؟؟؟؟؟؟

استقلال قهرمان همینه... همینه...

این هم خاطره ی خیسه سیزده ما + عکس !!

سلامی یه طرواوت باران بهاری سیزده فروردین !

جاتون بسیار خالی!

در روز سیزده فروردین ۱۳۸۷:

در حواشی تهران در پارک جنگلی در سدد پخت بودیم که صدای رعد و برق نوید باران داد! ما نیز طبق اموزه های فرهنگی (رعایت خونسردی در حوادث طبیعی) به کارمان در نهایت خونسردی ادامه دادیم!

جاتون در هنگام سرو نهار خالی بود.....باران گرفت و همسایه ها پا به فرار گذاشتند  اما ما خونسردانه به خوردن ادامه دادیم

فقط نفهمیدم چرا نوشابه مزه ی آب گرفته بود و بشقابم پر از آب و سس سالاد نیز رقیق شده بود ؟!!فقط جاتون خالی  خوردم تا پای جان!

حالا بماند که قبل از آن چند کیلو میوه و اجیل میل نموده بودیم!!

خلاصه بعد از انجام بازی های سنتی چون وسطی و البته تیر اندازی و گره کردن سبزه و .... روانه چو آب سوی منزل شدیم !

بخویشتن گفتم جانا جای دوستان خالی

                       رسم نیست بی دوستان عیش و نوش و حالی

به  یاد  و  خاطره ی سیزدهشان  کن یاد

                        دوستانی  که  به  خانه  در کردند     سیزده را

 

دلتون آب نشه  جای شما هم نوش جان کردیم!

اینم یه گل تقدیم به همه ی دوستان گلم:

سالی پر از شادکامی و موفقیت رو براتون آرزومندم!

در پناه حق.

ح م ن !

غم نیست اگر به اشک ما طعنه زنید ...........

رفتیم و هوایی شدیم .......غروب دوکوهه دلمان را ربود و خاک معطر فکه عقلمان را ........

کوله های دلبستگی هامان میان سیم خاردارهای هویزه جا ماند و روحمان راهی معراج شد .......

فریاد زدنند : نروید ؛ منطقه پاکسازی نیست! دلمان رفت و از تعلق ها پاکیزه گشتیم وآشنای سید که می گفت : بگذار عاقلان تورا به ماندن بخوانند؛ راحلان طریق عشق می رانند . رفتیم ومجنون شدیم وآواره خاکریزهای طلاییه ؛ سرگشته نخل های بی سر فتح المبین . به سه راهی شهادت رسیدیم؛ خدا بود و آسمان بود ونور ...............خدا را برگزیدیم و دل کنده شدیم ؛ نشتیم روی خاکهای غریب شلمچه ؛ یا مشق عشق حسین (ع) دیوانه کربلا شدیم .........

دستمان به بارگاه شش گوشه اش نرسید ؛ با اشک هامان بر ضریح طلایی اش حلقه ای وبر دست علمدارش بوسه زدیم . کبوتر دل بی قرار شد ؛ تشنه وصال بود  راهی کربلایش نمودیم وبی دل شدیم ودر وادی انتظار ماندیم.

رفتیم و هوایی شدیم ....... برگشتیم با سوغاتمان؛ بی دلی مان ! برگشتیم و گرفتار شدیم ؛ ناگاه میان زرق و برق های این شهر رنگین با جذبه های دروغین محاصره گشتیم ؛ بی دلیمان به دادمان رسید ؛ ماسک های پرهیزتان را بزنید که هوای زمانه گناه آلود است؛ عده ای غفلت کردین وبیمار شدیم ؛ عده ای ماندیم وبی تاب شدیم ! باز صبح کاذب چلچراغ وسوسه فرایمان گرفت تا غروب دوکوهه را از چشمهایمان برباید؛ دل ندا داد؛ ظلمتی بیش نیست؛ به آسمان خیره شوید ! افسوس که عده ای محو نوری کاذب شدیم و اندک محو آسمان!

                                                                                  

     همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت؛

         مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان ودارالشفای آزادگان خواهد بود.

 خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند.

          بنیان گذار کبیر جمهوری اسلامی ایران

 

                                                                            خادم شهدا

 

پیام‌های پنهان آرای راه نیافتگان تهران

 پیام‌های پنهان آرای راه نیافتگان تهران

 

 

تابناک:در حالی که با مصادف شدن اعلام نتایج قطعی انتخابات مجلس هشتم با تعطیلات نوروزی تحلیل آرای کاندیداهای تهران مورد توجه قرار نگرفت، بررسی این آرا نکات جالبی را درباره وزن گروه های سیاسی به همراه دارد. فهرست اعتماد ملی که با تبلیغات سنگین و نیز توجه نسبی رسانه ملی به حجت الاسلام کروبی دبیرکل این حزب در مقایسه با سایر گروه های اصلاح طلب وارد صحنه انتخابات شده بود با ناکامی سنگین مواجه شد و رسول منتجب نیا سرلیست اعتماد ملی با کسب تنها ۹۲ هزار رای با رتبه ۶۸ بسنده کرد. فاطمه کروبی که علاوه بر حضور در لیست اعتماد ملی سر لیست جبهه مردمی اصلاحات بود و علاوه بر همنامی همسرش و تبلیغات قابل توجه شخصی که انجام داده بود با ۱۱۶ هزار رای در جایگاه ۶۵ قرار گرفت.از سوی دیگر ائتلاف فراگیر اصولگرایان که حداد عادل را سرلیست قرار داده بود و نه تن از کاندیدهای مشترک آن ها به مجلس راه یافتند محمد خوش چهره به عنوان کاندیدای اختصاصی این گروه با ۲۱۰ هزار رای در جایگاه ۳۹ قرار گرفت و راهی دور دوم شد.
از این گروه حسین مظفر نفیسه فیاض بخش، امیررضاخادم، عادل آذر، ابوطالب و طلایی نیک با کسب آرایی بین ۱۵۳ هزار تا ۸۹ هزار رای در جایگاه های ۵۰ تا ۷۱ قرار گرفتند.محمد علی رامین از چهره های شاخص رایحه خوش خدمت و دبیرکل بنیاد جهانی بازخوانی هولوکاست در حد ۱۷ هزار رای کسب کرد و در جایگاه ۹۸ قرار گرفت.
 اما از نکات جالب نتایج قرار گرفتن سید هادی خاتمی در جایگاه ۸۸ و محمد کرباسچی در جایگاه ۹۳ بود که گمنام و فاقد تبلیغات بودند و تنها دلیل کسب رای آن ها تشابه اسمی آنها با سید محمد خاتمی و غلامحسین کرباسچی بود. بررسی این لیست نشان می دهد
اعضای فهرست جبهه متحد اصولگرایان در رتبه های ۱ تا ۳۱، نامزدهای ائتلاف اصلاح طلبان در رتبه های ۲۹ تا ۶۴ و کاندیداهای ائتلاف فراگیر اصولگرایان از رتبه ۱ تا ۹۹ قرار گرفتند. بالاترین رتبه لیست اعتماد ملی مجید انصاری با رتبه ۲۹ است و دو تن از اعضای این فهرست در صد نفر اول قرار ندارند و فاطمی کروبی، اولین کاندیداهای اختصاصی این گروه در رتبه ۶۵ و پس از آخرین نفر فهرست اصلاح طلبان قرار ندارد.


آخرین اخبار انتخابات

ارزیابی و تحلیل  جبهه مشارکت از انتخابات ۲۴ اسفند: همت و حضور مردم٬ بازی طراحی شده را بر هم زد

تحلیل تاج‌زاده از نتایج انتخابات مجلس هشتم: با هوشیاری و رأی شهروندان مجلس هشتم چند صدایی شد

سال ۱۳۸۷ و علامت سؤال بزرگ در برابر اقتصاد ایران

 سال ۱۳۸۷ و علامت سؤال بزرگ در برابر اقتصاد ایران

 

 

تابناک: با وجود شرایط استثنایی اقتصاد ایران در سال ۱۳۸۶، نتایج به دست آمده، عملکرد کلی سیستم اقتصادی کشور را در حد پایین‌تر از متوسط قرار داده است. گرچه برخی از کارشناسان در صحت و دقت آمارهای اقتصادی منتشر شده از سوی سازمان‌های دولتی نظیر بانک مرکزی، گمرک و مرکز آمار ایران تشکیک می‌کنند، اما حتی اگر این آمارها مبنای قضاوت در رابطه با عملکرد اقتصاد کشور در سال ۱۳۸۶ قرار گیرد، نتایج نگران‌کننده‌ای را به همراه دارد. در حالی که درآمد نفتی کشور از ۶۳ میلیارد دلار در سال ۱۳۸۵ به درآمد بی‌سابقه ۷۵ میلیارد دلار در سال ۱۳۸۶ رسید، رشد اقتصادی کشور تنها با ۵/۰ درصد افزایش از ۲/۶ درصد در سال ۱۳۸۶ به ۷/۶ درصد در سال ۱۳۸۶ افزایش یافت که نشان‌دهنده عدم استفاده مناسب از درآمد نفتی در بخش‌های تولیدی و صنعتی کشور است. این در حالی است که رشد بخش نفتی در حد ۷/۵ درصد باقی ماند که نشانگر وضعیت بحرانی این صنعت از نظر سرمایه‌گذاری جدید برای بهره‌برداری از منابع نفتی به‌ویژه منابع مشترک با کشورهای همسایه است. در همین حال، متوسط نرخ رسمی تورم از ۶/۱۳ درصد در سال ۱۳۸۶ با افزایش ۵ درصدی از مرز ۱۸ درصد گذشت و شاخص قیمت‌ها در ماه‌های پایانی سال ۸۶، گرانی بیش از ۲۰ درصدی را نسبت به پایان سال ۱۳۸۵ نشان داد. ده برابر شدن افزایش نرخ تورم نسبت به افزایش رشد اقتصادی، از نشانه‌های رکود اقتصادی کشور به شمار می‌رود که با ادامه سیاست‌های انبساطی و افزایش هزینه‌های بی‌رویه دولت که در بودجه سال ۱۳۸۷ به مرز ۳۰۰ هزار میلیارد تومان نزدیک شده است، خطر جهش تورمی مجدد را افزایش داده است. سطح صادرات غیر نفتی که با احتساب صادرات میعانات گازی و پتروشیمی به مرز ۲۰ میلیارد دلار سیده است، اما بدون بخش‌های نفتی در حد ۸ میلیارد دلار باقی مانده است نیز باعث شد تا تراز بازرگانی کشور بدون نفت، با توجه به واردات ۵۳ میلیارد دلاری به ۴۵ میلیارد دلار برسد که نشان دهنده واردات بی‌رویه و فشار سنگین به صنایع داخلی در برابر رقبای خارجی است. تداوم سیاست دولت مبنی بر رشد حجم شرکت‌های دولتی که با افزایش حجم ۱۷ درصدی بودجه در سال ۱۳۸۷ همراه شده است، بار دیگر اجرای سیاست‌های کلی اصل ۴۴ را با تردید مواجه ساخته، به ویژه آنکه تقریبا کل واگذاری‌های انجام‌شده در سال ۱۳۸۶ که در چارچوب سهام عدالت و بورس انجام شده است، عملا از یک سازمان دولتی به سازمان دیگری واگذار شده و مدیریت این شرکت‌ها همچنان در اختیار دولت است. به نظر می‌رسد با توجه به شرایط اقتصادی جهان، کاهش ارزش دلار و رکود اقصادی، سال ۸۷ آخرین فرصت ایران برای استفاده از درآمد نفتی در جهت ایجاد جهش در توسعه اقتصادی کشور باشد.

۱۳۸۷ و مسأله دیرین گذار

۱۳۸۷ و مسأله دیرین گذار

 

 

جامعه در حال گذار و شرایط و لوازم گذار چه گذار به دموکراسی باشد، چه گذار به توسعه و مدرنیته و حتی گذار به جامعه مدنی و یا جامعه اخلا‌قی، موضوع دیرپای مطالعات ایرانی است. بر این موضوع کلی غالب روشنفکران، اندیشمندان علوم اجتماعی و سیاست‌ورزان اتفاق نظر دارند که مساله بنیادین جامعه ما؛ مساله گذار و باید‌ها و نباد‌های ما، بایسته‌ها و نبایسته‌های دوران گذار و مسوولیت مهم نخبگان ما تسریع و تسهیل این گذار است.


۱) نقد و بررسی موانع، فرصت‌ها و رویکردها حداقل در سده گذشته حجم اساسی اینگونه مطالعات را در دوران اخیر پر کرده است. طرفه اینکه نه ‌تنها گذشت سالیان بلکه گذشت دهه‌ها نیز این مساله و دغدغه مشترک را تغییر نداده است. وضع تعابیری چون استبداد ایرانی، مشروطه ایرانی، مدرنیته ایرانی و اخیرا اصلا‌حات ایرانی در این فرآیند قابل درک است. گویا دفتر دانش، بینش و روش ما در باب اینکه مساله چیست، به پایان نمی‌رسد و حکایت گذار همچنان باقی است. می‌توان در طول بیش از یکصد سال گذشته مساله گذار جامعه ایران را پیش روی هر محقق، روشنفکر و کنشگر سیاسی گشوده دید و دغدغه‌های آنان را با ادبیاتی مشابه مرور کرد. 

۲) وجه غالب این دغدغه‌ها در حوزه سیاست، چگونگی خروج از چنبره استبدادزدگی تاریخی و گذار به مشارکت و رقابت دموکراتیک سیاسی است. این مهم را می‌توان در پژوهش‌ها و نظریه‌های برجسته معاصر در زمینه توسعه سیاسی یافت.
از نظر برخی چون دکتر محمدعلی (همایون) کاتوزیان سرشت استبدادی در جامعه ایرانی آنچنان ریشه‌دار بوده است که سقوط یک نظام استبدادی، ابتدا آشوب و ازهم‌گسیختگی و پس از آن ظهور یک قدرت مرکزی جدید و شکل تازه‌ای از استبداد را در پی داشته است. به نظر او اگرچه برای نخستین بار حکومت مشروطه به عنوان بدیلی برای استبداد از سویی و هرج و مرج از سوی دیگر پدید آمد اما به دلیل سوابق تاریخی و حوادث مضمحل‌کننده جنگ جهانی اول و پیامدهای آن استقرار نیافت. در واقع اگرچه بازگشت استبداد در ایران اجتناب‌ناپذیر نبود، اما احتمال استقرار حکومت مشروطه از ظهور یک رژیم دیکتاتوری (و حتی شاید استبدادی) کمتر بود. نتیجه آنکه همین تمرکز منابع قدرت در استبداد سنتی به نحو شدیدتری با حاکمیت شبه‌مدرنیسم خودکامه رضاشاه بازگشت. به این ترتیب ظرفیت اجتماعی، فرهنگ تاریخی و مسائل بین‌المللی نوعا، گذار جامعه ایرانی را به دموکراسی و توسعه بر پایه آزادی دشوار کرده است. 

۳) فیلسوفان بزرگ سیاسی برای تحقق دموکراسی، (وضع اجتماعی) و میل جامعه به دموکراسی و تربیت‌های دموکراتیک را مهم می‌دانند. آلکسی دوتوکویل اندیشمند برجسته فرانسوی با تاملا‌ت فراوان در باب انقلا‌ب کبیر فرانسه در پی یافتن پاسخ این سوال در فرانسه است که چرا فرانسه به عنوان کشور انقلا‌ب‌ها در نیل به دموکراسی از آمریکا که به دور از چنین وضعیت انقلا‌بی‌ای بوده است، عقب ماند. پاسخ او تعیین‌کنندگی (وضع اجتماعی)، در حوزه سیاسی است. از نظر توکویل دموکراسی یک نظام سیاسی نیست، بلکه یک روند تاریخی است، تحول در حوزه اندیشه، عادات، اخلا‌قیات و قوانین است. وضع اجتماعی ناظر بر شرایط معنوی و مادی یک قوم و ملت در دوره‌‌ای معین است. افکار عمومی محل انعکاس و تجلی این وضع اجتماعی یا دستی است که جامعه را می‌گرداند. به نظر او تفاوت اساسی جامعه فرانسوی و جامعه آمریکایی در این است که افکار عمومی در آمریکا از طریق انتخابات عمل می‌کند و در فرانسه از مجرای انقلا‌ب‌ها. بر این اساس گرچه در ایران هم ترجیح (وضع اجتماعی متمایل به دموکراسی) را در برابر استبدادزدگی تاریخی جامعه و قدرت سیاسی را مهم قلمداد کرد. 

۴) درست ۳۰ سال پیش، در پاییز ۱۳۵۷ و در آستانه پیروزی انقلا‌ب اسلا‌می بر پایه یک پژوهش توسعه‌ای در پژوهشکده علوم ارتباطی و توسعه ایران؛ آمده است که: ((گذار تاریخی ایران از ساخت یک جامعه سنتی به ساخت یک جامعه صنعتی نوین در طی ۷۰ سال گذشته از ۴ دوره متناوب تاریخی گذشته است که هر دوره ترکیب خاصی از نیروهای سیاسی جامعه را به ظهور رسانیده است. این ۴ دوره را می‌توان به ترتیب زیر شناخت:
دوره دموکراسی پارلمانی و پراکندگی سیاسی ۱۲۹۹-۱۲۸۴ شمسی
دوره تمرکز سیاسی و نوسازی اقتصادی ۱۳۲۰-۱۲۹۹
دوره دموکراسی پارلمانی و پراکندگی سیاسی ۱۳۳۲-۱۳۲۰
دوره تمرکز سیاسی و نوسازی اقتصادی ۱۳۳۲ تاکنون
بحران سیاسی کنونی (شهریور ۱۳۵۷) سرآغاز تجدیدحیات نیروهای دموکراسی پارلمانی است که بار دیگر ممکن است به پراکندگی سیاسی بینجامد.))


۵) همین تحلیل شرایط ‌گذار تاریخی ایران را در آن مقطع چنین طبقه‌بندی می‌کند:
((شرایط اقتصادی: گذار از اقتصاد خود بسنده روستایی و کشاورزی به اقتصاد پولی مبادله صنعتی
شرایط سیاسی: گذار از نظام سیاسی خودکامه به نظم سیاسی دموکراتیک و مشارکت مبتنی بر قانون و دیوان‌سالا‌ری برای اتخاذ سیاست و تصمیم در یک سازمان پیچیده سیاسی
شرایط اجتماعی: گذار از یک جامعه بسته و متحجر مبتنی بر سلسله مراتب به یک نظام ارتباطی گسترده چندرسانه‌ای
شرایط فرهنگی: گذار از نظام فرهنگی بسته و جزمی به فرهنگ نوآوری و نوآفرینی
شرایط روانی: گذار از شخصیت بسته و منفعل به شخصیت باز و فعال و شهروند)) 

 

۶) اینکه در برابر این شرایط چه باید کرد و چه می‌توان کرد؟ همه مساله همین است. انقلا‌ب اسلا‌می سال 57 پاسخی تاریخی به همین شرایط از سویی و انباشته شدن خواسته‌های ملی در نیل به آزادی، استقلا‌ل و پیشرفت از سوی دیگر بود.

۷) اما این رهیافت و ره‌آورد بزرگ برای اینکه وضع اجتماعی ما را به گفته توکویل پشت سر نهد، نیازمند دیرپایی، ماندگاری و نهادمندی است. تنگناها و موانع تاریخی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی در ایران چنان ریشه و دامنه دارند که بتوانند این روند دموکراتیک را دچار اختلا‌ل کنند. نقطه کانونی این موانع و تنگناها همان استبدادزدگی تاریخی است که طبع یا وضع استبدادزده‌ای به وجود آورده است. خاتمی در نامه‌ای که برای فردا در اردیبهشت‌ماه ۱۳۸۳ خطاب به نسلی که ((باید بار سنگین میراث همه فداکاری‌ها، آفرینندگی‌ها و آزادگی‌ها را بر دوش بکشد)) نوشته است، از عمق و گستره این بیماری چنین می‌گوید:
((هیچ قومی نمی‌تواند فارغ از آنچه بر او گذشته است، آینده خود را برگزیند و آینده هر قومی نیز در گرو آگاهی، اختیار، انتخاب و اعمال اداره اوست. گذشته ما گذشته‌ای استبدادزده است و استبدادزدگی درد مزمن و مشترک جامعه ماست. عدم تامل در این درد تاریخی همه ما را به بی‌راهه خواهد برد.
استبداد؛ خوداندیشی و خودباوری را از مردم می‌گیرد و جان و جهان آنان را پر از ترس می‌کند. در فضای استبداد، هر کس در پی بیرون کشیدن گلیم خود از آب است، دروغ، نفاق و ریا در جامعه رواج می‌یابد، آنچه بر جان و جهان انسان استبدادزده غلبه می‌کند، غفلت از حق خود و احساس تکلیف در برابر آن است که قدرت دارد. حتی خدا در چهره جبار خود تجلی می‌یابد که فقط باید از او ترسید و اسم جلا‌ل حضرت حق، اسم جهان او را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. در باور فرد نمی‌‌گنجد که (جمع) یک واقعیت است و اگر افراد در کنار همدیگر قرار گیرند؛ عقل جمعی و اراده جمعی به وجود می‌آید که می‌تواند سرنوشت را عوض کند.)) ‌
 

۸) پیش آمدن فضای اصلا‌حات در دهه گذشته زمینه‌ای موثر برای گشودگی افق‌های اندیشه و کنشگری سیاسی در ایران و پیگیری قانونمند آرمان‌ها و رهیافت‌های انقلا‌ب اسلا‌می از سویی و پاسخگویی به نیازهای جدید جامعه ایرانی از سوی دیگر بود. جنبش اصلا‌حات چیزی نبود جز تلا‌ش برای تحقق همان گفتمان دیرین بیداری، آزادی‌خواهی، مردم‌سالا‌ری و پیشرفت و این یعنی کاستن از بار همان استبدادزدگی تاریخی، گفتمان اصلا‌حات گامی به سوی نزدیک‌تر کردن طبع جامعه ایرانی به انتخابات‌گرایی به جای کناره‌گیری و انفصال و یا رادیکالیسم و افراط بود. دوم خرداد در پیوند با انقلا‌ب اسلا‌می و با وفاداری به آرمان‌های اصیل آن به ویژه با تکیه بر جنبه مردم‌سالا‌رانه نظام و تاکید بر تن دادن به لوازم آن و نگاهداشت حق و حرمت مردم و راهگشا به سوی آزادی‌های اساسی و اصلا‌حات در همه عرصه‌ها و ساختارهای اقتصادی، علمی، اجتماعی و روابط خارجی برآمد. اگر بخواهیم مهم‌ترین مشخصه جنبش دوم خرداد را تنها در یک عنوان خلا‌صه کنیم آن قانون‌مداری و تلا‌ش برای بالا‌ بردن ظرفیت نظام سیاسی و اجرایی کشور بر مبنا و در چارچوب قانون اساسی است. این یعنی به زبان آوردن رقیب و به رسمیت شناختن رقابت معنادار در سیاست و توانمند ساختن جامعه بر پایه تفاوت و به زبان دیگر ترک خوردن چرخه تمرکزگرایی و قانون‌گریزی یا استبداد و هرج و مرج. ‌ 

۹) دوران اصلا‌حات در ایران اگرچه بیش از دو دوره چهار ساله در دولت و یک دوره در مجلس نپایید، اما رویکردها و دستاوردهای آن گسترده‌تر و پردامنه‌تر از این ایام و این دوران است. گفتمان اصلا‌حات که حتی مخالفان آن را هم فرا گرفته است، اکنون هم چارچوبی مناسب برای پرداختن به همان مسائل تاریخی گذار در ایران است، اما پیشبرد این رویکرد در عمل به آسانی میسر نیست. پژوهش‌های اجتماعی و سیاسی نشان می‌دهد که محدودیت‌ها و پرهزینگی‌های اصلا‌ح‌گری و رقابت‌های معنادار در ایران از سطح کنشگری‌های فعالا‌نه در جامعه کاسته و به دنباله‌روی، کناره‌گزینی و رادیکالیسم در سیاست افزوده است. با کوچک شدن جامعه سیاسی و تنگ شدن دایره رقابت پرداختن به مسائل بنیادین فرهنگ سیاسی دشوارتر از گذشته شده است. ‌
در واقع مهم‌ترین تهدید و تنگنایی که امروز سر برآورده است، خطر گسست تاریخی و فرونهادن تجربه‌های گرانسنگ دوران انقلا‌ب و پس از آن در عرصه سیاست و در پهنه مدیریت سیاسی و اجرایی کشور است. ‌ 

۱۰) به این ترتیب در سال ۱۳۸۷ یعنی در سی‌سالگی انقلا‌ب اسلا‌می، بزرگ‌ترین دغدغه را کم‌رنگ‌شدن وجه جمهوریت نظام سیاسی در ایران به نظر می‌رسد که خود کم‌رنگ‌کننده وجه اسلا‌میت آن نیز هست. تمایل آشکاری که به تبدیل (جمهوری اسلا‌می) به (حکومت اسلا‌می) هم در نظر و هم در عمل از سوی بخش مهمی از نظریه‌پردازان و کنشگران سیاسی اقتدارگرا مشهود است، تنها یک عامل بازدارنده برای ورود نیروهای اصلا‌ح‌طلب به دایره‌های قدرت مثل مجلس و دولت نیست. این رویکرد که به روشنی جهت و عزم خود را در انتخابات مجلس هشتم نشان داد، تغییر قاعده بازی نه‌تنها با مخالفان قانون‌گرا که با رقیبان برخاسته از متن اسلا‌م و انقلا‌ب است. پروژه اخراج اصلا‌ح‌طلبان از انتخابات که بر پایه تنگ کردن دایره نظارت و اجرا به سلیقه و گرایش‌جناحی قرار دارد، مبنا و حاصلی جز گریز از (وضعیت انتخابی) و تن سپردن به همان وضع اجتماعی مشارکت‌ستیز و رقابت‌گریز ندارد. هراس از رقابت دموکراتیک، میان اصلا‌ح‌گرایی و محافظه‌کاری در ایران، بازگشت به مدارهای بنیان‌سوز اقتدارگرایی و خودکامگی است. این راهبرد حتی اگر با به میدان آوردن گونه‌های جدیدی از رقابت محدود و مدیریت‌شده همراه شود نمی‌تواند به افزایش ظرفیت‌های نظام سیاسی در غلبه آن بر تنگناهای تاریخی بینجامد. قطار قدرت سیاسی در ایران برای گذار به توسعه همه‌جانبه جز سوار کردن همه ایرانیانی که جمهوری اسلا‌می و قانون اساسی را مبنای اندیشه و اراده مشترک خویش قرار داده‌اند، راهی ندارد. پیاده کردن اولین مسافران انقلا‌ب که حاملا‌ن بیشترین سطوح دانش و تجربه سیاسی و تخصصی‌اند در ایستگاه انتخابات، بزرگ‌ترین مساله است، نه برای امروز که برای فردا و نه برای یک گرایش سیاسی که برای جامعه سیاسی و نه تنها برای سیاست که برای همه عرصه‌های زندگی. اگر دروازه سیاست‌ورزی از این پس بر آن پاشنه بچرخد، نتیجه‌اش ماندن پشت همان تنگناها و مسائل تاریخی است و توقف در همان مدارهای توسعه‌نیافتگی...


برگرفته از نوشتار هادی خانیکی با همین عنوان

ربات Golden در راه است

ربات Golden در راه است ...........

(در زیر تصاویری از مراحل ساخت این ربات را مشاهده خواهید کرد، این ربات هنوز کامل نشده است و در صورت اتمام توضیحات مفصلی از طرز عملکرد این ربات در اختیار شما دوستان قرار می گیرد)

 

 

 

 

یاد آوری می کنم این ربات هنوز کامل نشده است.

با دادن نظر خوشحالم می کنید.

                                     www.microtext.blogfa.com

برنامه نویسی +cc

اگه کسی با ویژوال ۲۰۰۸  کار کرده  حتما تو نظرات اعلام کنه که خیلی ها لازمش دارن!

 

اگه کسی خوب ++c رو بلده هم تو نظرات همین تاپیک یاهو آِ دیشو بزاره.

 

کلا  دیدم تو هم کلاسی تاپیکی با موضوع ++c وجود نداره گفتم من شروع کنمش.

 

انشا ا...  با ادامه دادن این موضوع مشکل همه در مورد درس مبانی حل بشه.

 

 

دو تجربه اسلام گرایی در ایران و ترکیه

 دو تجربه اسلام گرایی در ایران و ترکیه

 

 

پیروزی انقلاب اسلامی در۲۲ بهمن۱۳۵۷ و حاکمیت یک حکومت اسلامی در۱۲ فروردین در ایران نه تنها کشورمان را وارد عصر جدیدی از تاریخ خود کرد بلکه آثار و پیامدهای گسترده‌ای در جهان و به ویژه در کشورهای اسلامی بر جا نهاد. اکنون با گذشت ۲۹ سال از آن پیروزی بهتر می‌توان به ارزیابی نتایج و پیامدهای انقلاب اسلامی پرداخت و البته با پیش روی زمان امکان دقیق‌تر این ارزیابی فراهم می‌آید. آنچه به نظر جالب می‌آید بررسی و تحلیل « دو تجربه ایران و ترکیه » طی سال‌های گذشته در گذار به اسلام‌گرایی و تمرین آموزه‌های دینی در عرصه حیات اجتماعی و سیاسی است و اینکه روند طی شده و چشم‌انداز آینده این حرکت چه خواهد بود؟ برای پاسخگویی به این سؤال و کالبد شکافی موضوع در حد حوصله این مقال و بضاعت مزجات نویسنده به ذکر نکاتی می‌پردازیم: 


۱) هر دو کشور غیر عربند، از سابقه تمدنی کهن برخوردارند و اسلام را پذیرفته و سر در گرو آن نهاده‌اند با این تفاوت که اکثریت مردم ترکیه به مذهب اهل سنت گرویدند و اکثریت ایرانیان مذهب تشییع را اختیار کردند اما در خدمت به اسلام هر دو پیشینه‌ای روشن دارند. 
۲) همواره نوعی رقابت بین ایران و ترکیه در ارتباط با جهان اسلام وجود داشته است و به وِیژه این رقابت و حتی تقابل را می‌توان در دوران اوج حکمرانی سرزمینی حکومت عثمانی در ترکیه و صفویه در ایران مشاهده کرد که دامنه آن به جنگی خونین با صبغه مذهبی بین ایندو حکومت مقتدر پیش رفت و البته در نهایت به ضعف و فتور هر دو قدرت، آنهم درست در زمانی که اروپا در مسیر جهش انقلاب فکری و صنعتی بود، منجر شد و اسباب زوال هر دو امپراطوری را فراهم آورد. 
۳) در دوران جدید هر دو کشور مسیر نسبتا مشابهی را به لحاظ سیر تحولات فکری و سیاسی و اجتماعی طی کرده‌اند. حرکت بیداری اسلامی در تاریخ دو کشور سرآغاز تقریبا یکسانی دارد. سید جمال‌الدین اسد‌آبادی سرسلسله بیدارگران اقالیم قبله در تاریخ معاصر پس از آخرین سفر و تلاش در ایران، کسری از حیات و واپسین سال های عمر خود را در ترکیه گذارند. ترکیه به دلیل نزدیکی به اروپا زودتر از ایران تحت تاثیر تحولات فکری و سیاسی و علمی این قاره قرار گرفت و از آنجا که جریان تجددگرایی و نهضت قانونخواهی در ترکیه عثمانی اندکی زودتر از ایران آغاز شد برخی از روشنفکران ایرانی تحولگرا بشدت تحت تاثیر تحولات فکری و سیاسی این کشور بودند. نهضت قانونگرایی در ترکیه و مشروطه در ایران هر دو در پی ایجاد نظام نوین سیاسی در انطباق با مقتضیات زمانه و پاسخگویی به تحولات حادث در عرصه ملی و بین اللملی بودند و البته در این مسیر هر دو گرفتار حاکمیت حاکم نظامی و دیکتاتوری شدند و از تحقق حکومت قانون و مشروطه باز ماندند. 
۴) هرچند به لحاظ ویژگی‌های شخصیتی و رفتاری و اخلاقی رضاخان میرپنج و مصطفی کمال پاشا متفاوت بودند و پس از رسیدن به قدرت یکی عنوان رژیم سلطنتی و دیگری رژیم جمهوری را برگزید اما در واقعیت و عرصه عمومی و حکومتی هر دو یک راه را در پیش گرفتند و آن پیشبرد پروژه نوسازی به سبک غربی (مدرنیزاسیون) به هر قیمتی بود که از لوازم آن مقابله و ستیز همه جانبه با دین در عرصه عمومی و غیر دینی کردن حکومت (سکولار) به شمار می‌رفت. در هر دو کشور مقابله سختی با روحانیون و حوزه های علمیه دینی شد، اوقاف و مساجد به تسخیر دولت درآمد و کشف حجاب در دستور کار دولت قرار گرفت و با شدت اجرا شد و با هرگونه مخالفت و حرکتی در این مسیر تا حد برخورد شد با این همه تا پیروزی انقلاب اسلامی این نوسازی به هیچ نتوانست خلاء‌های فکری و نیازهای توسعه‌ای مردم دو کشور را پر نماید و آن‌ها را از دام عقب‌ ماندگی تاریخی برهاند. 
۵) با تجربه دیکتاتوری سکولار سلطنتی در ایران و جمهوری سکولار در ترکیه میدان برای طرح اندیشه‌های مارکسیستی برای پر کردن خلاء موجود در هر کشور باز شد اما پیامدهای جنگ جهانی دوم و تحولات پس از آن منجر به ورود آمریکا در مقابله با خطر کمونیسم در دنیا شد و هر دو کشور ایران و ترکیه در سپر دفاعی آمریکا و غرب و در خط مقدم مقابله با کمونیسم و شوروی قرار گرفتند و با انجام کودتا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در ایران و حاکمیت نظامیان در ترکیه به نوعی راه نوسازی رضاشاه و مصطفی آتاتورک در قالبی وابسته پی گرفته شد. 
۶) حرکت بیداری اسلامی که پس از خیز اولیه در هر دو کشور به محاق رفته بود در چالش با دیکتاتوری وابسته و اندیشه‌های رقیب، به ویژه ایدئولوژی مارکسیسم، به تدریج جان گرفت و به میدان آمد و نوک پیکان مبارزه خود را متوجه رژیم استبدادی حاکم و قدرت‌های استعماری حامی آن کرد. وجه نظری و عملی این حرکت در ایران جلوه و جلای بیشتری داشت چرا که نهضتی اسلامی به رهبری یک مرجع تقلید (امام خمینی) در مقابله مستقیم با رژیم پهلوی براه افتاد که سرانجام به پیروزی انقلاب اسلامی ختم شد و البته راز و رمز این تجربه را باید در مذهب غالب شیعه در ایران دانست اما در ترکیه وجه نظری و مبارزه فکری غالب بود و این وجه تحت تاثیر پیروزی انقلاب اسلامی در ایران گستره و عمق بیشتری یافت.
۷) اسلام گرایان در ایران با انقلاب به قدرت رسیدند و از طریق حکومت در صدد اجرای احکام و حدود دینی در قالب قانون موضوعه و نهادینه کردن ارزش‌ها و هنجارهای دینی برآمدند اما در ترکیه اسلام‌گرایان با گسترش حوزه نفوذ خود در عرصه عمومی و استفاده از امکانات موجود جامعه (تشکیل موسسات اجتماعی، نهادهای خیریه، انجمن های صنفی و مدنی و احزاب سیاسی، فعالیت‌های اقتصادی و عمق بخشی به نفوذ خود در بخش خصوصی، جلب اعتماد و نظر مردم از طریق شبکه‌های اجتماعی، به نمایش گذاشتن سلامت اخلاقی و پاکدستی خود در انجام مسئولیت‌ها ی اجتماعی با حضور در شوراهای شهر و اداره مطلوب شهرداری‌ها، راهیابی به مجلس با رای بالای مردم و در اختیار گرفتن دولت و ریاست جمهوری) به تدریج راه خود را از پائین‌ترین سطوح اجتماعی تا بالاترین سطوح قدرت با صبر و حوصله و تدبیر پیمودند و به جرأت می‌توان گفت که از زمان بدست گرفتن دولت تاکنون تجربه نوینی را در اداره کشور ترکیه معاصر به نمایش گذاشته‌اند. رأی قاطع مردم در انتخابات زودرس اخیر بدلیل مسئله انتخاب رئیس جمهوری ترکیه به اسلام‌گرایان خود بهترین گواه و شاهد براین مدعاست. به گونه‌ای می‌توان گفت در ایران راه پیموده شده در نهادینه کردن تفکر و ارزشهای دینی و انجام فرائض از مجاری حکومتی به گونه‌ای آمرانه بوده است (دین دولتی) که فضای چندانی برای دگراندیشان و سبک‌های مختلف زندگی باقی نمی‌گذارد اما در ترکیه راه طی شده عمق بخشی به اندیشه و ارزشهای دینی و انجام فرائض از درون جامعه به شیوه داوطلبانه بوده است (دولت دینی ) که در عین حال حق ابراز نظر برای دگراندیشان و سبک متفاوت زندگی را به رسمیت می‌شناسد و اینرا می‌توان از عنوان «آزادی پوشش» بر مصوبه اخیر اسلام‌گرایان حاکم در ترکیه در باره حجاب زنان به خوبی دریافت. در ترکیه اسلام‌گرایان حاکم، که خود از طریق انتخابات به قدرت رسیده‌اند، پس از رسیدن به قدرت راه انتخابات را بروی هیچ شهروندی نبسته‌اند اما به گونه‌ای عمل کرده‌اند که نتیجه انتخابات مردم پیروزی اسلام‌گرایان را در پی داشته باشد و در عین حال حق دگراندیشان را به میزان پایگاه اجتماعی‌شان در مجلس محفوظ دارد. به عبارتی از میان دو راهبرد «مصونیت» و «ممنوعیت» در نحوه مواجهه با مسائل فرهنگی و اجتماعی، اسلام‌گرایان ترکیه راهبرد اول را با همه لوازم و مقتضیاتش برگزیده‌اند و به نظر می‌رسد تا اینجای کار موفق بوده‌اند. 
۸) مصوبه اخیر مجلس ترکیه برای «آزادی پوشش» در وجهی دیگر نمادی از آشتی قوانین نظام سیاسی موجود با هویت تاریخی و اسلامی این سرزمین است، و البته در ایران این بازگشت به ۲۹ سال پیش باز می‌گردد اما واقعیت این است که در طی همین دوران دو کشور راه متفاوتی را به لحاظ توسعه اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و سیاست خارجی پیموده‌اند. به جد می‌توان گفت آنچه راه پیروزی اسلام گرایان ترکیه را در راه رسیدن به این جایگاه هموار کرده است نوعی پاسخگویی مناسب و بروز و واقعگرایانه به نیازهای فکری و معیشتی جامعه‌شان بوده است و البته در این باره به رغم تقدم فضل انقلاب اسلامی در ایران با توجه به امکانات، موقعیت و توانایی‌های متفاوتی که کشورمان در اختیار داشته است در مقام مقایسه جای تامل و سئوال‌های بسیار وجود دارد. بطور مثال می‌توان پرسید آیا رعایت ارزشهای دینی و اخلاقی (صداقت، امانت، رعایت حقوق دیگران و کمک به همنوع، وفای به عهد و پیمان، انصاف و مروت، ...) و انجام فرائض عبادی ( نماز و روزه و...) در ایران بیشتر است یا ترکیه؟ آیا آن جامعه اخلاقی‌تر است و یا جامعه ما؟ آیا... و حتی درمسئله حجاب و پوشش زنان کدام کشور به آموزه های دینی نزدیک‌تر است؟ و البته از نحوه کار و معیشت و سطح توسعه انسانی و...می‌گذریم.
«دو تجربه اسلام گرایی در ایران و ترکیه» هر چند از دو طریق بدست آمده است و بستری متفاوت دارند اما قطعا دو تجربه‌ای است که پژواک خود را در جهان امروز دارند و مسیر آینده کشورهای اسلامی و نوع نگاه مردم دنیا را به نقش اسلام در عرصه عمومی و حکومتی رقم زده و می‌زنند. اگر هدف نهایی هر دو تجربه را باورمندی شهروندان به آموزه‌ها و ارزشهای اسلامی و پایبندی ایمانی و داوطلبانه به آنها بدانیم به نظرم ما نباید به این دو تجربه به عنوان تجربه‌های رقیب بنگریم بلکه باید به عنوان تجربه‌های مکمل بنگریم و با درهم آمیزی دستاوردهای مثبت هر دو تجربه راه تازه‌ای را بروی کشورهای اسلامی برای جبران عقب ماندگی‌ها و ارائه الگویی اسلامی برای اداره حکومت‌ها بگشائیم.


برگرفته از نوشتار علی مزروعی با همین عنوان.

حسرت

مچاله می شوم از حسرتی که غم زده است

 

چقدر حال مرا زندگی به هم زده است

 

بهانه گیری کابوس هر شبم یعنی

 

کسی به خلوت دنیای من قدم زده است

 

و درک کردم از احساس کوچه سر شارم

 

شبی که حادثه ی قصه از تو دم زده است

 

کسی مقصر این التهاب زیبا نیست

 

فضای ذهن من از خلسه های سم زده است

 

نشسته ام و فقط فکر می کنم که چرا ؟

 

خدا به صفحه ی تقدیر من قلم زده است

 

کسی که فال مرا با دروغ معنا کرد

 

عبور ثانیه ها را چقدر کم زده است

 

برای اخر یک اتفاق تکراری

 

مسیح پای صلیب دلم حرم زده است

 

بزن خلاص کن این اخرین روانی را

 

دوباره مثل همیشه  هوای تو به سرم زده است

چرا ؟

چرا من ؟        چرا تو ؟

 چرا ما ؟        چرا اینگونه ؟

چرا دوستت دارم  ؟  چرا مرا دوست نمیداری ؟

چرا همیشه در ذهن من هستی ؟

چرا باید تو را فراموش کنم ؟

چرا در قلب تو جایی ندارم ؟ 

چرا امیدوارم ؟             چرا صبورم ؟

چرا خسته نمی شوم ؟   

چرا با نگاهی زنده میشوم ؟

چرا کسی مرا درک نمی کند ؟

چرا  مرگم  فرا   نمیرسد   ؟    

چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ و چرا ها یی دیگر  ؟

.

.

.

.

.

اما این را بدان مرگم نزدیک است .

 

سالروز ورود حضرت معصومه(س) به شهر مقدس قم

 

غرق در افکار بودم بی قرار

از دو چشمم موج می زد انتظار

 با خودم گفتم عجب دنیا بد است

هر که اهل عشق باشد مر تد است 

چون میسر نیست مارا کام او

تا به کی دل خوش کنم با نام او

با که حرف خویش را نجوا کنم

قبر لیلی را کجا پیدا کنم

کاش از قلبم به قبرش راه داشت 

 کاش زهرا هم زیارتگاه داشت

 زین همه شادی  وعشرتها چه سود

کاش قبر مادرم مخفی نبود

ناگهان ازسوی حق آمد پیام

 می دهم بر درد هایت التیام

قبر زهرا گر چه از دیده گم است

بارگاه با شکوهش در قم است

ای که گفتی مادرت مظلومه است

حضرت زهرا همان معصومه است

با خودت هر گاه تنها میشوی

 خسته ودلتنگ زهرا میشوی

قم برو که خانه ی عشق همه است

صاحب آن خانه بی بی فاطمه است

چون که تو عرض ارادت کرده ای

 قبر زهرا را زیارت کرده ای

خاک او مانند خاک علقمه است

هم حسین وهم رضا هم فاطمه است

این مکان موعود هر هم عهدی است

زائر ثابت در اینجا مهدی است

                      سید امیر حسین میر حسینی

حیات فرازمینی

به نام خدا

دید کلی
امروزه مطالعه ما در منشأ حیات ، جستجوی ما در فضا و همچنین علم نجوم ما را به یک پنداشت فرا زمینی از حیات رهنمون می‌کند. این موضوع تا کنون بیشتر در زمینه داستانها و فیلمهای علمی - تخیلی گنجانده می‌شد. ممکن است حادثه‌ای که باعث تشکیل حیات شده ، در هر جای دیگری غیر از زمین نیز اتفاق افتاده باشد.

تاریخچه
نظریه هوش فرازمینی ، تاریخی طولانی دارد و به اتم شناسان یونانی و ارسطو در قرن چهارم پیش از میلاد می‌رسد. کپرنیک و گالیله در این نظریه تجدید نظر کردند و معلوم شد که بین زمین و پنج سیاره سرگردان شامل عطارد ، زهره ، مریخ ، مشتری و کیوان شباهتهایی وجود دارد، که از روزگاران قدیم مردم از آنها اطلاع داشتند. این واقعیت در ذهن فلاسفه قرن هجدهم کاملا جا افتاده بود.

حیات فرازمینی در قرن 20
نظریه‌هایی که در ابتدای قرن بیستم ارائه شد، تقریبا بر خلاف تصور حیات در نقاط دیگر جهان بود. یکی از این نظریات ، معروف به نظریه جزر و مدی است که در سال 1920 توسط «سر جیمز ژان» ارائه شد. طبق این نظریه ، زمین در اثر تراکم جریانی از ماده که در اثر عبور ستاره‌ای از کنار خورشید جدا شده بود، بوجود آمده است که چنین امری باید بندرت اتفاق افتاده باشد. در نتیجه بنا به نظریه جزر و مدی ، سیارات و حیات فرازمینی باید یک استثنا باشد. با مشاهداتی در سال 1943 این نظریه منتفی اعلام شد. کشفیات ستاره شناسان نظریه امکان وجود میلیاردها سیاره را قوت بخشید. در سال 1938 «الکساندر اپارین» کتابش را درباره منشأ حیات منتشر ساخت. «استانلی میلر» از راه سنتز به مواد سازنده حیات نائل شد و اولین سمپوزیوم بین الملی پیرامون منشأ حیات تشکیل گردید و ... .

تصوراتی از حیات
متأسفانه ما فقط یک نوع از حیات یعنی حیات زمینی را می‌شناسیم. اگر نمونه‌های دیگری از حیات در دست بود، راحت‌تر می‌توانستیم به جستجوی حیات در جهان بپردازیم. حیات زمینی حدود 8/3 میلیارد سال پیش آغاز شده و تا به امروز تکامل یافته است. این حیات متکی به شیمی کربن است. می‌توانیم به عنوان نمونه احتمالی ، حیات مبتنی بر شیمی سیلسیوم را تصور کنیم. به طریق مشابه ، حیات در روی زمین وابسته به فعل و انفعالات شیمیایی است که در آب روی می‌دهد. می‌توانیم حلالهای دیگر را در نمونه‌هایمان منظور کنیم.

 

ستاره شناسان همچنین حیات مبتنی بر ماده نوترونی غنی شده بر سطح ستارگان نوترونی را تصور کرده اند. در واقع می‌توان سیستمهایی را در نظر گرفت که کم و بیش قادر به داشتن وظایف اصلی حیات هستند. چنین محیطی شامل انرژی و ذراتی است که از فیزیک خارق العاده پیروی می‌کنند، که در فیزیک کوانتومی از آن به نام شرایط انحطاطی یاد می‌شود. کل این نظام احتمالا می‌تواند به ساختارهای پیچیده و پردازش اطلاعات انجامیده باشد.

تحقیقات هوش فرازمینی
گذشته از کاوشهای فضایی که توسط زیست شناسان ، فیزیکدانان و شیمیدانان برای یافتن حیات در جاهای دیگر صورت می‌گیرد، باید با بردباری در جستجوی علامتهایی باشیم که احتمالا آنها می فرستند. اختر شناسان از پشت تلسکوپهای رادیویی الکترونیکی و بزرگ خود مانند جاسوسان به دنبال این علامتها هستند. برای این منظور در سال 1959 تشکیلاتی به نام ستی (تحقیقات هوش فرازمینی) پایه گذاری شد. از آن زمان چند دهه می‌گذرد و ستی در اثر پیشرفت علم نجوم قوت گرفته است و هدف آن یافتن پاسخ این سوال است که:

 

 

آیا ما در فضا تنهاییم؟

 

 

 

 

در دفاع از دکتر سروش

با عرض سلام به خوانندگان وبلاگ همکلاسی

گرچه شاید پس از مدتی زیاد دوباره در این بلاگ دارم مطلب می نویسم و از این بابت از کلیه افراد عذر خواهی می کنم خصوصاْ از آقای توکلی.

آنچه مرا بر آن داشت که به ذکر نکاتی بپردازم بحث هایی که پیرامون مواضع استاد گرامی دکتر عبدالکریم سروش صورت گرفته است گرچه این نظریات از سوی آن استاد گرانقدر بحث جدیدی نیست و به طور کامل در کتاب بسط تجربه نبوی صورت گرفته است ولی شاید این بار بسیار صریحتر صورت پذیرفته باشد .در این باره لازم می دانم بیان کنم که به هیچ وجه از این نظر نمی توان حکم به ارتداد و تکفیر دانشمند گرانقدر داد که گرچه کسانی که تن به این کار به نوعی در حکم روشنفکران فقیه پرور هستند .

بحثی که دکتر سروش مطرح می نماید همان طور که در پاسخی به آیت الله سبحانی دادند این است که قران به قلب پیامبر نازل می گشت و محمد با توجه به شرایط محیطی و زمانی مضمون آن را بیان می کرده است و در رابطه ی محمد با قران  رابطه ی باغبان و درخت است و این خداوند است که با افرینش موجودی به نام محمد سبب ایجاد قران گشته است پس اینکه بگوییم قران کلام محمد یا اعجاز محمد هست تفاوتی ندارد .

نکته ی دیگر آن که در قران مواردی وجود دارد که با علم بشری تضاد دارد در ادامه لازم می دانم که خوانندگان گرامی به مطلب روشنفکری فقیهانه نوشته اکبر گنچی که در ذیل می آید ارجاع دهم

 

روشنفکری فقیهانه

مسأله: فردی مدعی است که خدا با او سخن گفته است و به او مأموریت داده تا پیام او را به اطلاع مردم برساند. همین فرد ادعا دارد که "کلام خدا" از طریق یک واسطه به اطلاع او رسیده است.

پرسش: آیا این ادعا قابل اثبات است؟

پاسخ: روشن است که با هیچ دلیل و برهانی نمیتوان این ادعا را اثبات کرد (به تعبیر فیلسوفان مسلمان، نبوت خاصه قابل اثبات نیست، برای این‌که بر امر خاص نمیتوان اقامه ای برهان کرد.) دین‌داران در طول تاریخ حتی یک دلیل برای اثبات این ادعا که خدا با شخص خاصی سخن گفته است، ارائه نکرده‌اند.

به تعبیر دیگر، کسی جز خود شخص واجد تجربه، امکان و حق ندارد که مدعی شود خدا با آن شخص خاص سخن گفته است. برای این‌که جز خود آن شخص هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند (امکان ندارد) از وقوع آن رویداد باخبر شود. استناد به سخن خود آن شخص، برای موجه کردن ادعایش در خصوص سخن گفتن خدا با او، موجه نیست. معقول کردن این مدعا، نیازمند اثبات چند پیش‌فرض است:

الف- اثبات وجود خدا.

ب ـ اثبات این‌که خدا موجودی متشخص و انسان‌وار است، تا سخن گفتن او معقول باشد. برای این‌که اگر خدا موجودی غیر متشخص باشد، سخن گفتن خدا معنا نخواهد داشت.

ج ـ اثبات این‌که ارتباط خدا و آدمیان، ارتباط گفت و شنودی (دیالوگی) است.

اثبات این قضایا اگر ناممکن نباشد، بسیار دشوار است. مومنان برای هیچیک از این مدعیات براهین معتبری ارائه نکرده‌اند که مورد تصدیق همه ی عقلا قرار گیرد1.

راسل و پوپر، دو تن از فیلسوفان تحلیلی قرن بیستم‌اند که خداناباور بودند. کانت یکی از عقلای بزرگ جهان است. او با این‌که از راه اخلاق وجود خدا را می‌پذیرفت، اما تمام براهین اثبات صانع را بی‌اعتبار تلقی می‌کرد. تاریخ بشری نشان می‌دهد که خدا باوران و خداناباوران به تکافوی ادله رسیده‌اند و هیچیک توانایی قانع کردن دیگری را ندارد.

به فرض آن‌که وجود خدا با براهین معتبر اثبات شده باشد، ولی خدا باوران تصور واحد و یکسانی از چیستی خدا ندارند. بسیاری از مومنان اوصاف و افعال انسانی به خدا نسبت می‌دهند. اما به‌نظر برخی از خداباوران، خدا "به‌کلی دیگر" و بیان‌ناپذیر (ineffable) است و تشبیه او با آدمیان ناپذیرفتنی است (به تعیر قرآن: لیس کمثله شی، شوری، 11 ـ علی‌بن‌ ابی‌طالب هم معتقد بود که کمال توحید نفی صفات از خداوند است، نهج البلاغه، خطبه اول).

به نظر پل تیلیش، خداوند موجودی "متعالی" یا "به‌کلی دیگر" است. خداوند "ورای" همه‌ی صفات انسانی است و با محمول‌های زبان ما قابل توصیف نیست. به‌نظر او، اگر درباره خداوند به همان نحو سخن بگوییم که درباره مخلوقات سخن می‌گوییم به ورطه تشبه (anthropomorphism) فرو خواهیم افتاد. جملاتی از قبیل "یهوه با پیامبران سخن گفت" و "خداوند شبان من است" نمادین هستند. همه‌ی اوصاف، نسبت‌ها و فعالیت‌هایی که به خداوند نسبت داده می‌شود، نمادین (symbolic) هستند. حتی اگر اثبات وجود خدای متشخص انسان‌وار امکان‌پذیر باشد، اثبات عقلی سخن گفتن خدا با "یک شخص خاص" محال است.

اینک نوبت آن است که نگاهی دقیق‌تر به اصل مدعا بیندازیم. بنابر ادعای مسیحیان، خداوند در شخص عیسی مسیح تبدیل به بشر شد (اصل تجسد (The Incarnation، به‌نظر آن‌ها، عیسی در عین حال کاملاً خدا بود.

به‌گمان فیلسوفان و متکلمان مسیحی، آموزه‌ی تجسد معقول است و لاجرم آن‌ها معقولیت اعتقاد به خدا بودن مسیح را تصدیق می‌کنند. بدین‌ترتیب، سخن گفتن مسیح همانا سخن گفتن خداست.

بنابر روایت قرآن، خداوند در وادی طور و طوی بدون حجاب و واسطه با موسی سخن گفته است. (نسأ، 164 – قصص،30) مطابق روایت قرآن، سخن گفتن خدا با حضرت محمد، با واسطه بوده است. جبرئیل سخنان خدا را به پیامبر منتقل کرده است. (بقره،97 – نحل، 102) اما جبرئیل کیست و دارای چه سرشتی است؟

مطابق روایت قرآن، اولین ملاقات پیامبر با جبرئیل در غار حرا پس از مراقبه‌ای طولانی رخ داد. جبرئیل در هیبتی عظیم و شکوهمند بر او ظاهر می‌گردد و کتابی پیچیده در حریر به حضرت عرضه می‌دارد و می‌گوید: بخوان. جبرئیل کلام الهی را بر وی نازل می‌کند.

در سوره نجم، داستان مواجهه پیامبر با جبرئیل نقل شده است. پیامبر در حالی که در کنار درخت سدر ایستاده بود، جبرئیل را مشاهده کرد. درخت سدر تنها درخت قابل رشد در منطقه عربستان بود. پیامبر وقتی در غار حرا می‌نشست، درختان سدر در مقابلشان بود.

مطابق روایت قرآن پیامبر جبرئیل را دید که در کنار آخرین درخت ایستاده بود. مطابق احادیث، جبرئیل به‌صورت جوان خوشرویی به نام دحیه کلبی بر حضرت ظاهر می‌شده است: و لقد رائه انزله اخری سدره المنتهی: او را دیگر بار باز هم بدید، نزد سدره المنتهی. (نجم، 13 و 14)

مفسرین چون جبرئیل را موجودی غیر مادی می‌دانند، آیه را تأویل کرده و مدعی شده‌اند که جبرئیل یکی از عقول مجرده است و سدره المنتهی را هم یکی از عوالم علوی فرض کرده‌اند.

به‌گفته علامه طباطبایی، منتهی، منتهای آسمان‌هاست. (المیزان، ج 19، ص 49) در سوره مریم هم آمده است که جبرئیل به‌صورت انسان بر مریم ظاهر شد (مریم، 17 و 18). مطابق روایت قرآن، جبرئیل موجودی است که در صورت انسانی قابل مشاهده است و با افرادی خاص وارد گفت‌وگو می‌شود. پس تمام ادعای پیامبر اسلام این است که جبرئیل کلام خدا را به اطلاع او رسانده است.

 

پروژه عقلانی کردن معتقدات دینی قادر به اثبات آموزه‌های دینی نیست. معقول‌سازی معتقدات، حداکثر کاری است که فیلسوفان و متکلمان انجام می‌دهند. به‌تعبیر دیگر، معقول‌سازی آموزه‌های دینی، صورتی از "استنتاج بهترین تبیین" (Inference to the best explanation) است.

داده‌های فراوانی وجود دارند که نیازمند تبیین است. مدل‌های مختلفی برای تبیین داده‌ها ارائه می‌شود. هر مدلی که در میان تبیین‌های بدیل، بهترین تبیین موجود از آن داده‌ها را به دست دهد، از منظر معرفت‌شناسانه بر تبیین‌های رقیب رجحان خواهد داشت. به‌عنوان نمونه، هر مدلی از خدا باید داده‌هایی چون وجود شر در عالم، مسأله‌ی جبر و اختیار، غیبت خدا از جهان و ... را هم تبیین نماید.

از این رو باید دید کدامیک از دو مدل رقیب خدای متشخص انسان‌وار و خدای غیر متشخص، این گونه داده‌ها را بهتر تبیین می‌کنند. برای معقول‌سازی وحی هم چندین مدل رقیب وجود دارد که باید قدرت تبیین‌کنندگی هر یک از آنها مد نظر قرار گیرد.

2 ـ مفسران متون مقدس دینی، آموزه‌های متون مقدس را که با عقل (علم و فلسفه و...) تعارض داشته باشند، تأویل می‌کنند. موارد زیر قابل ذکر است:

دست‌های خدا گشاده است (مائده، 64). دست خدا بالای دست‌هایشان است (فتح، 10). خدا آدم را با دو دست خود آفرید (ص،75). رنگ خدا بهترین رنگ است (بقره، 138). خدا تیراندازی کرده و کافران را کشته است (انفال، 17).

مفسران تمام این موارد را تأویل می‌کنند. برای این‌که با عقل فلسفی که می‌گوید خدا موجودی مادی نیست، تعارض دارند. از همین قبیل است این نوع آیات: خدا را چرت و خواب فرا نمی‌گیرد (بقره، 255). فراموش‌کار نیست (طه،52 – مریم،64). خرید و فروش می‌کند (توبه، 111). قرض‌الحسنه می‌گیرد و بهره می‌دهد (حدید، 11و 18).

مطابق متافیزیک فیلسوفان مسلمان، خدا صرف‌الوجود است، هیچ جنبه‌ی امکانی ـ فقری در او یافت نمی‌شود، حرکت، خروج از قوه به فعل است. حرکت در موجوداتی امکانپذ‌یر است که از همه جهت "بالفعل" نیستند. خدا فعلیت محض است. لذا تغییر حال نمیدهد.

مفسران فیلسوفمشرب، آیاتی که حاکی از تغییر حال خداست را،برای رفع تعارض، تأویل کردهاند. مانند:

خشمگین کردن خدا و به واکنش واداشتن او (احزاب،57 – و آیات بسیار دیگر)، دشمن داشتن خدا (بقره،98)، مکر ورزیدن خدا (آل عمران، 54 ـ اعراف،99 ـ یونس،21)، فریب‌کار بودن خدا (نسأ، 142)، حیله‌ورزی خدا (طارق،15و 16)، رعب‌افکنی خدا (آل عمران،151 ـ انفال، 12 ـ احزاب،26)، گمراه‌سازی انسان‌ها توسط خدا (نسأ، 143 ـ انعام،39 و 125)، انتقام گرفتن خدا (مائده،95 ـ اعراف، 136 ـ دخان،16 ـ زخرف،55).

متدولوژی تفسیری مفسران چنین است که ابتدا در مباحث برون دینی اصلی را می‌پذیرند، آن‌گاه آیاتی که با آن اصل تعارض داشته باشد را تأویل می‌کنند. آیات قرآنی که خدا را موجودی مادی ـ جسمانی معرفی می‌کنند، محدود به موارد یاد شده نمی باشد، موارد بسیار دیگری هم وجود دارد که مفسران را وادار به تأویل کرده است. به‌عنوان نمونه:

الرحمن علی العرش استوی:خدا روی تخت نشسته است (طه، 5).

و تری الملئکه حافین من حول العرش: و فرشتگان را می‌بینی که گرد عرش خدا حلقه زده‌اند (زمر، 75).

در این‌جا خدا موجود متشخصی است که بر روی تختی نشسته که فرشتگان به دورش حلقه زده‌اند. در زبان عربی به تختی که آدمی روی آن می‌نشیند، عرش می‌گویند. در زبان عربی عرش به‌معنای عوالم فوق‌طبیعت به‌کار نرفته است، اما فیلسوفان مسلمان برای رهایی از جسمیت یافتن خدا، ادعا کرده‌اند که عرش به معنای عوالم دیگر است و بر همین اساس عالم کرسی، عالم لوح، عالم قلم و ... ساخته‌اند.

علامه طباطبایی در این زمینه می‌نویسد: "عرش همان‌طوری که مقام تدبیر عام عالم است و جمیع موجودات را در جوف خود جای داده، هم‌چنین مقام علم نیز هست، و چون چنین است قبل از وجود این عالم در حین وجود آن و پس از رجوع مخلوقات به‌سوی پروردگار نیز محفوظ هست"2.

در قرآن آمده است:

و هم الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام و کان عرشه علی الماء: اوست که آسمان و زمین را در شش روز آفرید و عرش او بر روی آب بود (هود، 7).

مطابق نظر علامه طباطبایی: "بر آب بودن عرش کنایه است از این‌که مالکیت خدای تعالی در آن روز مستقر بر این آب بود که گفتیم ماده حیات و زندگی است، چون عرش و تخت سلطنت هر پادشاهی عبارت است از محل ظهور سلطنت او"3.

درست است که بسیاری از مفسران خدای متشخص انسان‌وار سلطانی را پذیرفته‌اند، اما چون او را موجودی غیر مادی می‌دانستند، مجبور شده‌اند بسیاری از آیات قرآن را تأویل کنند.

به‌عنوان مثالی دیگر، قرآن قلب را به عنوان یکی از ابزارهای شناخت معرفی می‌کند (حج، 46 ـ انعام،25 ـ اعراف،179 ـ توبه،87 و 93 ـ نحل،22 ـ اسرا، 36 و 46 ـ محمد،24). علامه طباطبایی و دکتر بهشتی از این معنا دفاع کرده‌اند.

برخلاف نظر گذشتگان، علم امروز به این معنا قائل نیست. قرآن علم به قیامت، زمان نزول باران و ذکور و اناث بودن فرزند در رحم مادر را از علوم اختصاصی خداوند معرفی می‌کند (لقمان، 34). طبری در جامع البیان، طوسی در التبیان فی تفسیر القرآن، فخر رازی در مفاتیح الغیب و طبرسی در مجمع البیان، آیه را همین‌گونه معنا کرده‌اند. علامه طباطبایی هم در المیزان از همین معنا دفاع کرده است4.

اما دانش هواشناسی و علم پزشکی کنونی زمان بارش باران و جنسیت نوزاد در رحم مادر را دارا هستند. یکی دیگر از موارد تعارض علم و دین، راندن ابرها به وسیله‌ی فرشتگان است. قرآن می‌گوید: فالزاجرات زجرا: سوگند به آن فرشتگان که ابرها را می‌رانند (صافات، 2). در پاره‌ای از روایات آمده است که "رعد" فرشته‌ای است که ابرها را می‌راند: "احمدبن حنبل و ترمذی روایتی از ابن عباس نقل کرده‌اند که نسائی نیز آن را صحیح دانسته است.

ابن عباس می‌گوید: یهود نزد پیامبر (ص) آمدند و گفتند: به ما بگو رعد چیست؟ فرمود: یکی از فرشتگان الهی و مأمور ابرهاست. تازیانه‌ای از آتش در دست دارد که با آن ابرها را به جایی می‌راند که خداوند امر کند. پرسیدند: پس این صدایی که می‌شنویم چیست؟ فرمود: صدای همان فرشته است. ابن مردویه از عمربن نجاد اشعری روایت کرده است که پیامبر فرمود: رعد فرشته‌ای است که ابرها را می‌راند و برق چشم فرشته‌ای است که روفیل نام دارد.

همو از جابربن عبدالله روایت کرده است که پیامبر (ص) فرمود: فرشته‌ای بر ابر گماشته‌اند که اطراف آن را جمع می‌کند و بلندی‌هایش را استوار می‌سازد. تازیانه‌ای در دست دارد که چون بلند کند برق می‌زند، چون ابرها را باز راند، رعد به‌گوش می‌رسد و چون بر آن‌ها زند، صاعقه می‌گردد"5. در تمام این موارد چاره‌ای جز تأویل وجود ندارد.

مفسران در صورت تعارض وحی با عقل و علم، به شیوه دیگری هم متوسل شده‌اند. ادعا این است که این موارد، مصداق به لسان قوم سخن گفتن است. به‌عنوان نمونه، علم و عقل امروزین وجود موجودی به نام جن را تأئید نمی‌کنند. از این‌رو برخی مدعی شده‌اند که آیات قرآن در خصوص جن، مصداق به لسان قوم سخن گفتن است.

به‌گمان بهالدین خرمشاهی لسان قوم بازتاب آگاهانه و عامدانه فرهنگ زمانه در قرآن است: "راقم این سطور بر آن است که فرهنگ یعنی آداب و عادات و عقاید و معارف و رسوم و مناسبات و جهان‌بینی مردمان عصر نزول قرآن (و طبعاً مقادیری از فرهنگ یا شبه فرهنگ جاهلیت) عالماً و عامداً به صلاحدید صاحب قرآن، خداوند سبحان، در کلام الله قرآن راه داده شده است، نه این‌که قهراً و طبعاً راه یافته است"6.

وی در توضیح نظر خود می‌نویسد:"خداوند صاحب قرآن به همان‌گونه که قطعه یا قطاعی از زبان مردم عربستان سده هفتم میلادی، یعنی زبانی با زمان و مکان و تاریخ و جغرافیای معین و معلوم برای بیان وحی خود استفاده برده است، به همان‌گونه قطعه یا قطاعی هم از کل فرهنگ آن عصر برگرفته است، تا بر مبنای آن بتوان نامتناهی را در متناهی بازگفت و دریا را در برکه انعکاس داد، لذا اگر در قرآن کریم هیئت بطلمیوسی یا طب جالینوسی منعکس باشد، نباید انکار کرد و اگر پیشرفت علم، هیئت بطلمیوسی یا طب جالینوسی را ابطال کند نباید نتیجه گرفت که احکامی از قرآن را ابطال کرده است، زیرا قرآن فرهنگ زمانه را باز یافته است، نه لزوماً و در همه‌ی موارد، حقایق ازلی و ابدی را"7.

از نظر آقای خرمشاهی، یکی از مصادیق تعارض علم و دین، و بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن، وجود موجودی به نام جن در قرآن است: "در قرآن کریم هم سخن از وجود جن می‌رود و سوره‌ای به نام جن و در شرح ایمان آوردن بعضی از آن‌ها و در استماع مجذوبانه آنان از آیات قرآن هست (سوره جن= سوره هفتاد و دوم)، حال آن‌که بعید است علم یا عالم امروز قایل به وجود جن باشد"8، "چون جن و پری در ادبیات قوم عرب از رواج کاملی برخوردار بوده، که قرآن کریم سوره‌ای به نام جن آورده و در شرح حال ایمان آوردن بعضی از آنها و استماع مجذوبانه آنان، آیاتی را نازل کرده"9.

اگر موجودی به نام جن وجود نداشته باشد و قرآن صرفاً فرهنگ زمانه را بازتاب داده باشد، موجودی به نام شیطان هم وجود نخواهد داشت، برای این‌که شیطان یکی از جنیان است:

و اذ قلنا للملئکه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس کان من الجن ففسق عن امر ربه: و آن‌گاه که به فرشتگان گفتیم که آدم را سجده کنید، همه جز ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش سر بتافت سجده کردند (کهف، 50). به اضافه رحمن،14 و 15 ـ ص 75و 76.

شیطان نقش عظیمی در جهان هستی دارد. شیطان آدمیان را وادار به بدی و فحشا می‌کند و به حرام می‌اندازد (بقره، 169 ـ 168). شیطان به‌صورت انسان بر مشرکان قریش ظاهر شد و آن‌ها را فریفت که من امان‌دهنده به شما هستم ولی در میانه‌ی جنگ گریخت (انفال، 48 ـ حشر، 16).

در قیامت با جهنمیان گفت‌وگو می‌کند و به آن‌ها می‌گوید که چگونه آن‌ها را فریب داده است (قصص،63 ـ ابراهیم،22 ـ بقره، 167و166). ایوب را بسیار رنج داد و از سه سو باران بلا بر سر ایوب ریخت: مال و خانواده و اندامش و در نهایت از طریق همسرش (ص، 41). در خواندن وحی تمام پیامبران اخلال کرده است (حج، 52). قدرت شیطان آن‌قدر زیاد است که می‌گوید قصد دارد به دست آدمیان خلقت خداوند را دگرگون کند (نسأ،119). اگر شیطان وجود نداشته باشد، آن‌همه نقش و کارکردی که قرآن برای وی در هستی و جامعه بشری در نظر گرفته چه می‌شود؟

اگر متدولوژی تفسیری معتبری وجود دارد که بر مبنای آن مفسر مجاز است آیاتی که با عقل و علم تعارض دارند را تأویل کند، دیگر جایی برای اعتراض به دیگر مفسرانی که در مواقع بروز تعارض از این متدلوژی برای رفع تعارض استفاده می‌کنند باقی نخواهد ماند.

متدولوژی همه یا هیچ است. اگر کار کند، در همه‌جا کار می‌کندو اگر ناکارا باشد، در همه‌ی موارد ناکاراست. جسمیت داشتن خدا با یافته‌های عقل فلسفی مسلمین تعارض دارد. تغییر حال خدا هم با یافته‌های عقل فلسفی مسلمین تعارض دارد.

"سخن گفتن خدا" مثل "دست داشتن خدا"، "رنگ داشتن خدا"، "برتخت نشستن خدا"، "خشمگین شدن خدا" و "توطئه‌گری خدا"ست. اگر خدا دست و رنگ ندارد و بر تخت نمی‌نشیند، سخن هم نمی‌گوید. یعنی خداوند با بیرون راندن هوا از میان تارهای صوتی "سخن" نمی‌گوید. اگر خدا موجودی غیر متشخص باشد، وحی را کلام خدا قلمداد کردن، بی‌معنا خواهد شد.

معمولاً گفته می‌شود خدا سخن می‌گوید، اما به نحوی متفاوت از ما. سخن گفتن خدا با سخن گفتن آدمیان تفاوت ماهوی دارد. اگر این‌طور است، ممکن است خدا دارای جسم هم باشد، منتها جسمی ماهیتاً متفاوت از جسم آدمیان. این‌که فردی مدعی شود من عینیت یا اتحاد تام با همه‌ی موجودات یا با واقعیتی متعالی را تجربه کردم و در "همه" به‌نحوی مستغرق شدم که جدایی فاعل شناسایی از متعلق شناسایی محو شد و میان خود و حق تغایری ندیدم، یک حرف است، و این‌که فرد مدعی شود خداوند به من فرمان داده تا کلیه کسانی که فلان کار را می‌کنند، سنگسار کنیم، همه‌ی افرادی که فلان کار را انجام می‌دهند، در حضور مومنین تازیانه بزنیم، دست همه‌ی کسانی که اقدام به فلان کار کرده‌اند را قطع کنیم، دست و پای کسانی را که فلان کار را کرده‌اند، به‌طور معکوس قطع کنیم و...، یک‌حرف دیگر.

این تجربه دوم را چگونه باید فهمید؟ اگر متدلوژیی وجود دارد که اجازه می‌دهد وقتی همان فرد از جن و شیطان سخن می‌گوید، سخن‌اش را مصداق به لسان قوم سخن گفتن محسوب کنیم، آیا همان متدلوژی اجازه نمی‌دهد که تمام این موارد (یعنی سخن گفتن خدا با وی و جعل قوانین) را هم مصداق به لسان قوم سخن گفتن محسوب کنیم و بگوئیم در واقع شارع خود پیامبر است و این احکام هم حکم خود اوست، منتها چون به لسان قوم سخن می‌گفته، سخن و حکم خود را، سخن و حکم خدا معرفی کرده است.

3 ـ کلام خدا را چگونه می‌توان فهمید و معقول کرد؟ برای تبیین پدیده‌ی وحی حداقل چند مدل رقیب وجود دارد.

الف ـ باور رسمی این است که قرآن با تمام الفاظش سخن خداست که از طریق جبرئیل به پیامبر تحویل داده شده و پیامبر هم عیناً آن را به اطلاع مردم رسانده است.

ب- مدل دوم مدعی است که محتوای قرآن به وسیله جبرئیل به پیامبر الهام شده است، ولی تمام الفاظ قرآن از آن پیامبر است (مدل نصر ابوحامد زید در کتاب مفهوم نص).

ج- مدل سوم مدعی است که تمام قرآن سخن پیامبر است، اما چون شخصیت او شخصیت خدایی است، سخن او سخن خدا تلقی می شود (مدل سروش).

د- مدل چهارم قرآن را محصول نگاه موحدانه پیامبر به عالم می‌داند. نبوت و وحی به معنای موحدانه نگریستن به عالم و آدم است و دستاوردهای پیامبر (فرآورده های وحی)، مدعیات صدق و کذب‌بردار نیستند. لذا تمام قرآن کلام پیامبر است (مدل محمد مجتهد شبستری).

ه- قرآن محصول فهم و دریافت پیامبر از هستی است (مصطفی ملکیان).

به‌گمان من با استفاده‌ی از نظریه فریتیوف شووان (Frithjof Schuon) در خصوص ساحات چهارگانه‌ی آدمی می‌توان مدل سروش را توضیح داد.

بر این مبنا، پیامبر، از طریق درون‌بینی، از ساحت اول (بدن که جنبه سطحی و روئین اوست) و دوم (ذهنmind که همان سیاله‌ی آگاهی است) و سوم (نفسsoul که فاعل آگاهی است) وجود خویش می‌گذرد و وارد ساحت چهارم وجودی خویش (روح spirit ساحت عدم تفرد است) می‌شود.

در این ساحت، انسان حصار فردیت را در هم می‌شکند و با خدا یکی می‌شود. روح فاقد تشخص و تفرد است. روح ساحتی است که با خدای غیر متشخص وحدت و عینیت دارد. روح و خدای فراشخصی از یکدیگر تمابزی ندارند. روح به تعبیر هندوان، همان آتمن (Atman)ی است که برهمن (Brahman) است، همان ساحتی از انسان است که، به‌تعبیر بودائیان، بودا ـ سرشت است، همان است که حسین بن منصور حلاج در اشاره به آن می گوید: انا الحق.

خود واقعی و حقیقی آدمی همان روح اوست که با خدا یکی است. سخن گفتن با ساحت چهارم وجودی خویش، سخن گفتن با خدا نام می‌گیرد. وحی، مطابق این تلقی، "حدیث نفس" است.

برخی از احادیث را می‌توان در جهت تحکیم این مدل به کار گرفت. مانند: "من عرف نفسه عرف ربه: کسی که خود را بشناسد پروردگارش را می‌شناسد" و "عجبت لمن یجهل نفسه کیف یعرف ربه: در شگفتم که کسی که خود را نمی‌شناسد چگونه پروردگار خود را می‌تواند شناخت".

این کلام صریح سروش موید مدعای ماست:" [مولوی] روح‌القدس را از مراتب وجود صد توی آدمی می‌شناسد و می‌شناساند و آدمی را چون دریایی عمیق می‌بیند که لایه‌ها دارد، و لایه‌یی در گوش لایه دیگر راز می‌گوید و این را عین رازگویی روح‌القدس می‌شمارد. و حتی گفت‌وگو با دیگری در خواب را سخن خود با خود می‌داند و از این راه پنجره‌ای به روی درک مکانیزم وحی و الهام می‌گشاید. گویی در تلقی وحی تلاطمی و جوششی در شخصیت پیامبر رخ می‌دهد و خود برتر پیامبر با خود فروتر او سخن می‌گوید و البته همه این‌ها به اذن‌الله و به عین‌الله صورت می‌گیرد که او همه‌جا حاضر و به همه چیز محیط است".

به‌نظر سروش، متافیزیک بعد و فراق متکای نظریه‌ای است که قرآن را کلام خدا می‌داند، ولی متافیزیک قرب و وصال متکای نظریه‌ای است که قرآن را کلام محمد می‌داند. در اولی، خدای متشخص انسان‌وار جدای از عالم، خطیب است و پیامبر بلندگو، اما در دومی خدای فراشخصی عین جهان و پیامبر است و سخن گفتن خدا معنایی جز این ندارد "که پیامبر سخن بگوید و سخنش سخن خدا شمرده شود... خدایی که بحر وجود خود را در کوزه کوچک شخصیتی به نام محمد بن عبدالله (ص) می‌ریزد و لذا همه چیز یک‌سره محمدی می‌شود".

این کلمات یاد آور نظریه وحدت وجود عرفای مسلمان است. خدای برهان صدیقین ملاصدرا هم خدای غیر متشخصی است که غیر از او چیزی وجود ندارد. سروش می‌نویسد:

"اگر من گفته‌ام در پدیده وحی "درون و برون پیامبر" تفاوتی ندارند از این روست. خدایی که موحدان راستین می‌شناسند، در برون و درون پیامبر به یک اندازه حاضر است و چه فرقی می‌کند که بگوئیم وحی خدا از بیرون به او می‌رسد یا از درون و جبرئیل از برون فرا می‌رسد یا از درون؟

مگر خدا بیرون پیامبر است و مگر پیامبر دور از خداست؟ نمی‌دانم چرا قرب حق با عبد و اندکاک ممکن در واجب فراموش شده و تصویر سلطان و پیک و رعیت به جای آن‌ها نشسته است".

4- آیا این نوع سخنان، که بازسازی سخنان و مدعیات عرفا و فلاسفه‌ی مسلمان است و در مقابل خدا شناسی فقیهان و متکلمین قرار می‌گیرد، دین‌ستیزانه و ارتدادآمیز است؟

دو سنت تاریخی ستبر در برابر یکدیگر قرار گرفته‌اند: یکی سنت فقیهان و متکلمین ودیگری سنت عرفا و فلاسفه. در اولی خدا سلطان جهان است، اما در دومی عین جهان و تمام هستی است. با اولی می‌توان رابطه‌ای شخصی برقرار کرد، اما در دومی هیچ تمایزی میان شخص و خدا وجود ندارد و شخص خود را از احدیت غیر متشخص غیر قابل تمیز می‌بیند.

به‌فرض آن‌که تکفیر در دنیای جدید (دوران مدرن) معنا و کارکرد داشته باشد و حافظ دیانت باشد. تکفیر کار فقیه است، نه روشنفکر. حادثه‌ای تاریخی و عبرت‌آموز را یادآور می‌شوم تا روشنفکری‌ای که جامه فقاهت بر تن می‌کند را به کار آید.

 

در عصر مشروطه افراد بسیاری به‌دلیل اقدامات تقی‌زاده به دوتن از مراجع تقلید، آیت‌الله شیخ عبدالله مازندرانی و محمدکاظم خراسانی، نامه نوشته و خواهان حکم تکفیر او شدند. آن دو تن طی حکمی صریحاً بر "ضدیت مسلک سیدحسن تقی‌زاده ... با اسلامیت مملکت و قوانین شریعت مقدسه" انگشت می‌نهند و می‌نویسند "لذا از عضویت مجلس مقدس ملی ... خارج و قانوناً و شرعاً منعزل است". علاوه‌ی بر اخراج از مجلس، خواهان تبعید وی می‌شوند:" و تبعیدش از مملکت ایران فوراً لازم و اندک مسامحه و تهاون حرام و دشمنی با صاحب شریعت (ع)" است.

پس از ترور سید عبدالله بهبهانی و متهم شدن تقی‌زاده به دست داشتن در قتل بهبهانی، عده‌ای با پخش حکم آیات یاد شده، آن را حکم "تکفیر" جلوه دادند. تقی‌زاده در دست داشتن در دو قتل سیاسی، یا اطلاع داشتن از مقدمات این قتل‌ها، متهم بود و است.

در حالی که تقی‌زاده هنوز در تبریز بود و ایران را ترک نکرده بود، فضای سیاسی پس از ترور بهبهانی کاملاً به زیان وی بود، حاجی محمدعلی بادامچی و حاجی میرزا ابوالحسن انگجی از آیت‌الله شیخ عبدالله مازندرانی و محمد کاظم خراسانی استفتا می‌کنند که آیا حکمی که درباره‌ی تقی‌زاده صادر کرده‌اید، حکم به تکفیر بوده است؟ آن دو پاسخ می‌دهند که حکم آن‌ها حکم تکفیر نبوده است. آیت‌الله خراسانی تصریح می‌کند که : "نسبت تکفیر بی‌اصل است. فقط حکم به عدم جواز مداخله در امور نوعیه‌ی مملکت و عدم لیاقت عضویت مجلس محترم ملی و لزوم خروجش بوده، لاغیر".

مازندرانی هم می‌نویسد: حکم او حکم تکفیر نبوده است بلکه حکم "به فساد مسلک سیاسی و منافات مسلکش با اسلامیت مملکت" بوده است، "این هم نه مطلبی بود که به گفتن یا نوشتن یکی دو نفر باشد، بلکه اشخاصی که ... به ماها نوشتند از اعضای صحیحه مجلس و غیر هم کسانی هستند که ملت خواهی ... و مسلمانی آن‌ها قطعی ...[و] مسلم است... خلاف‌های صادر از او [تقی‌زاده] کاشف از فساد مسلک است و همه با سند [است] و اساس دارد. قطعاً و محققاً اصل انجمن سری طهران را یا خودش منعقد کرده یا رکن عمده است".

در دوران مشروطه، برخی از روشنفکران لائیک و لامذهب معتقد بودند در مبارزه‌ی سیاسی باید از نفوذ روحانیت در میان توده‌های مردم، برای رسیدن به مقصود، استفاده کرد. پس از صدور حکم تحریم تنباکو و موفقیت این حکم، میرزا آقاخان کرمانی و میرزا ملکم‌خان طی نامه‌ای به میرزای شیرازی از او خواستند که به پیروزی‌ای که در لغو امتیاز تنباکو نصیب او و ملت شده است، قانع نشود و "امور را تا نقطه‌ی آخر اصلاح" کند، یعنی به کار سلطنت ناصرالدین‌شاه خاتمه دهد.

در این نامه از او خواستند که: "دستگاه ظلم و معاونت ظلم و اطاعت ظالم را ... تکفیر نمایند" و در توجیه این امر نوشتند که "احیای دین و دولت اسلام موقوف یک فتوای ربانی است"1.

روشنفکر لامذهب برای مبارزه با استبداد می‌خواست از ابزار تکفیر استفاده کند. ملکم در توضیحی راجع به نخستین فعالیت‌هایش برای شاعر و سیاح انگلیسی، ویلفرد بلانت، اقرار می‌کند که تنها می‌خواسته است بر اصلاحات مادی خود جامه‌ای بپوشاند که برای مردم قابل فهم و پذیرش باشد، و آن جامه‌ی مذهب بود2.

شاید اسفاده‌ی از حربه‌ی تکفیر علیه استبداد را بتوان به نحوی توجیه کرد، اما استفاده‌ی از حربه‌ی تکفیر علیه خرد ورزی آزادانه به هیچ‌وجه توجیه‌شدنی نیست.

جلال آل‌احمد یکی از روشنفکران بنام و تأثیرگذار دهه‌ی چهل و پنجاه است. نگاه او به روحانیت و شریعت، مشابه نگاه ملکم متأخر است. آل‌احمد هم در مبارزه با شاه به روحانیت محتاج بود. از روشنفکران به‌شدت تمام انتقاد می‌کرد و روحانیت را تنها امید در برابر غرب‌زدگی قلمداد می‌کرد.

جلال آل‌احمد می‌گفت روحانیت "آخرین سنگر دفاع در مقابل غرب‌زدگی" است و "گوهر گرانبهایی" برای مبارزه با ظالمان و فاسقان در اختیار دارد3. وحدت با روحانیت را تنها راه مبارزه با استبداد و استعمار قلمداد می‌کرد. می‌گفت: "همه‌ی حکام زمان به اعتقاد شیعه غاصبند و به این‌ترتیب شیعه هیچ الزامی یا اجباری در اطاعت از حکومت ندارد... روحانیت تشیع، امر حکومت و دخالت در سیاست را امری دور از صلاحیت ذاتی خود نمی‌داند"4. همه چیز را به مبارزه سیاسی فرو می‌کاست و در وقت مقتضی فتوای تکفیر هم صادر می‌کرد.

می‌نویسد: "حوزه‌ی عرفان و تصوف در سراسر تاریخ اسلامی ایران تا اوایل صفویه، حوزه‌ی ارتداد و روشنفکری است... همه‌ی عرفا و صوفیان بزرگ نوعی چون و چرا کنندگان بوده‌اند در قبال سلطه‌ی تحجر فقهای قشری، و سرنسپارندگان بوده‌اند به مراجع قدرت شرع، اما در مقابل مراجع قدرت عرف، اغلب ایشان ساکت بوده‌اند، و فوراً بپرسیم که آیا روشنفکران معاصر همان راه عرفا را نمی‌روند؟... سراسر اسرار التوحید، در عین‌حال که کوچکترین معارضه‌ای با حکومت‌ها ندارد، پر است از اشارات زندقه‌آمیز شخص بوسعید ابی‌الخیر در تسهیل و امهال مذهبی و... آیا چنین نمی‌نماید که عرفای بزرگ ایرانی از طرفی اولین فراموش‌کنندگان قدرت حکومت‌هایند یا رضایت‌دهندگان به آن"5.

این‌که تقی‌زاده متهم به ترور یک مجتهد و یکی از مهمترین رهبران مشروطه بوده، باز هم مراجع تقلید حاضر نمی‌شوند حکم به تکفیر او دهند. این نحوه‌ی واکنش مراجعی است که اگر حکم تکفیر صادر کنند، به وظیفه‌ی فقهی خود عمل کرده‌اند. اما مگر روشنفکر هم فقیه است که حکم ارتداد و کفر صادر می‌کند؟

سروش مسلمانی است که برمبنای سنت عرفانی ـ فلسفی مسلمین سخن می‌گوید. این سنت ابن عربی، حلاج، مولوی و صدرالمتألهین و... را در انبان دارد. امروز دیگر فقیهان هم نمی‌توانند به تکفیر اینان حکم دهند، چه رسد به روشنفکران. آیا در تاریخ روشنفکری ایران هیچ روشنفکری علیه روشنفکر دیگری چنین احکامی صادر کرده است:

به‌دنبال انتشار گفت‌وگوی عبدالکریم سروش درباره "کلام محمد"، بهاالدین خرمشاهی طی مقاله‌ای زیر عنوان "پاسخی به قرآن ستیزان"، نوشت که سروش دو عقیده‌ی ضروری اسلامی، یعنی "حقانیت و وحیانیت قرآن کریم و به‌همراه آن نبوت پیامبراسلام"، را انکار کرده است. به گفته‌ی وی، سروش "اساس و اصول اعتقادی اسلامی...را خدشه‌دار ساخته" است. تأویل سروش "حقانیت و وحیانیت کل قرآن را به نحوی غیر مجاز... انکار می‌کند".

خرمشاهی تا آنجا پیش می‌رود که سروش را به قرآن‌نشناسی، ارتداد، بی‌ایمانی و بی‌علمی متهم می‌کند: "این گروه اندک‌شمار تجددگرایان قرآن‌نشناس و خارق اجماع، حتی به قیمت آلوده شدن به ارتداد (برگشت/خارج‌شدن از اسلام) این تأویلات بنیان‌کن را که مشکل افزاست نه مشکل‌گشا، برهم بافته‌اند... شما (تجددگرایان) نه علم دارید، نه ایمان (یعنی ایمان بر وفق ارتدکسی اسلامی)".

از سوی دیگر، مجید مجیدی هم طی سخنانی اعلام کرد: "اندیشه‌ورزان دنیاطلب شاعر و نادانش می‌خوانند و چون جاهلیت پیشین قرآن را "اساطیر الاولین" می‌دانند... انزجار خود را از آنچه به‌اصطلاح روشنفکر گفته است اعلام می‌کنم و از همه‌ی آنان که در مقابل این جفای بی‌نظیر سکوت کرده‌اند، گله‌مندم... اگر آن‌روز که روشنفکران مذهبی عصمت و علم غیب ائمه را زیر سئوال بردند و نفی کردند یا مسلمات تاریخی چون غدیر و شهادت حضرت زهرا (س) را افسانه خواندند یا مانند همین قلم منحرف زیارت جامعه کبیره را "مرامنامه شیعه غالی" برشمردند سکوت نمی‌کردیم، امروز جسارت را به مرحله پیامبر و قرآن نمی‌رساندند تا علناً پیامبر را فردی عامی و همسنگ افراد جاهلی بدانند و قرآن، کلام الهی را، محصول بشری بخوانند... کسی که ادعای مولوی‌شناسی می‌کند و برای او بیش از معصومان ارج و اعتبار قائل است، بداند که به حکم مرادش کافر است".

ارتداد و تکفیر جزء مهمی از سنت فقهی بوده است. اما اینک با این خطر روبرو هستیم که سنت روشنفکری ما نیز با تکفیر و ارتداد پیوند یابد و "روشنفکری فقیهانه" پا به عرصه‌ی هستی بگذارد. ایران به اندازه‌ی کافی فقیه برای تکفیر در اختیار دارد، مشکل ما کمبود "روشنفکر حوزه عمومی" است تا با آرای نو، گفت‌وگوی انتقادی مستدل، ارائه‌ی مدل‌های بدیل و رقیب، یک قلمرو عمومی رها از سلطه‌ی ایدئولوژی و دولت و سرمایه پدید آورد.

اگر نگران حفظ دین هستیم، باید بدانیم که صاحب این دین وعده داده است که دینش را برای همیشه حفظ خواهد کرد. اما اگر نگران ایمان دیندارانیم و بر این باوریم که آدمیان می‌توانند با سخنان و اعمال خود باعث زوال دینداری دینداران شوند، منصفانه از خود بپرسیم در ایران امروز سخنان و اعمال چه کسانی باعث دین‌گریزی و دین‌ستیزی شده است؟ سخنان نواندیشانی چون عبدالکریم سروش، محمد مجتهد شبستری و مصطفی ملکیان که قرائتی اخلاقی ـ معنوی ـ عرفانی از دین ارائه می‌کنند؟ یا سخنان و اعمال آنان که قرائتی فاشیستی ـ توتالیتر از دین ارائه می‌کنند6؟ سخن را با کلام عمیق محی الدین عربی پایان می برم:

"بدان که رعایت شفقت بر بندگان خدا سزاوارتر است از غیرت در راه خدا. داوود می‌خواست که بیت‌المقدس را بسازد. آن‌را چند بار ساخت و هر بار ویران شد. به خداوند شکایت کرد. خداوند به او وحی نمود که خانه‌ی من به دست کسی که خونریزی کرده برپا نمی‌شود. داوود در جواب گفت مگر خون‌ریزی ما در راه تو نبود؟ خداوند فرمود بلی، ولی مگر آنان بندگان من نبودند؟... غرض از این حکایت این است که باید عالم انسان را پاس داشت و برپا داشتنش بهتر از ویران کردن آن است"7

 

.