یک روز جانی کوچولوی 8 ساله رفت پیش مامانش گفت :" مامان پس فردا تولدمه میشه برای تولدم یه دوچرخه بخرین؟ " مامان جانی در جوابش گفت که :"من مشکلی ندارم ولی خودتم خوب میدونی تا الآن با من ،همکلاسی هات ، پدرت و... رفتار چندان جالبی نداشتی. اگه خدا ببخشدت من دوچرخه رو برات میگیرم"
جانی رفت تو اتاقش یه قلم کاغذ برداشت و شروع به نوشتن کرد :" خدا جون خودت می دونی که من پسر خوبی بودم و کسی رو اذیت نکردم ..." تا همینجاش بیشتر ننوشته بود که یادش اومد نمیشه به خدا دوروغ گفت . کاغذ رو مچاله کرد و یه کاغذ دیگه برداشت :" خدایا قول میدم دیگه پسر خوبی باشم و دیگه کسی رو اذیت نکنم ..." این یکی هم به درد نمی خورد . باید با خدا صمیمی تر میشد . این یکی را هم پاره کرد و کاغذ دیگری برداشت .
چند باری که نامه نوشت به این نتیجه رسید اگر قرار بود خدا با این نامه ها به من دوچرخه بده تا الآن داده بود
کت و شلوارش رو پوشید و به سمت در خروجی رفت . مادرش ازش پرسید :" کجا میری جانی ؟ " . جانی گفت : "کلیسا" . اشک تو چشای مادر جانی حلقه زده بود . آروم سرشو برگردوند تا جانی اشکاشو نبینه ، آهسته گفت زود برگرد :)
حدود نیم ساعت بعد جانی در حالی که چیزی را زیر کتش قایم کرده بود به آرامی از پله های بالا رفت ، وارد اتاقش شد و در رو بست از زیر کتش مجسمه مریم مقدس رو بیرون آورد . یه کاغذ برداشت و شروع به نوشتن کرد : " خدا جون ، مامانت پیش ما گروگانه ، تا روز تولدم وقت داری اون دوچرخه ای که گفته بودم رو برام ردیف کنی . "
پی نوشت : بعـــــــله
پی نوشت 2 : شما در مقابل دوربین مخفی هستید لطفا لبخند بزنید (اینجوری (: )
ما آخر نفهمیدیم مامانش بود یا زنش؟! یا دوست دخترش؟!
فامیل بودن (;
جالب بود
)
)
فوق العاده بود! خیلی وقت بود اینطور نخندیده بودم!
از اونجایی که اینجانب همیشه عادت به گرفتن نتیجهی اخلاقی هم دارد باید عرض بدارم که: بازی با خدا فقط مختص این مرز و بوم و کوچک و بزرگ نیست! به راستی در همه جا دین و خدا را دام میکنیم تا شاید برسیم به اهدافمان٬ جانی کوچولو لااقل برای دوچرخهاش حق کسی را ضایع نکرد و فقط مجسمهای را ربود٬ کاش ما هم لااقل برای اهدافمان حق کسی را ضایع نکنیم...
مرسی از تو دوست عزیز که شادی را به همکلاسیهایت هدیه میدهی...
)
شیفته این نتیجه گیری های اخلاقیتم :دی
بچه اولتیماتم رو هم به خدا داده :))
خدایا خلاصه حواستو جم کن :دی
دی
ایول عالی بود!!
!
دی
دی
مامانه فک کرده بچه چقدر متحول شده!
!
!
داستان بامزه ای بود!
)
یعنی عاشق بچه شدم وحشتنااااااااااااااااااااااک
))
من عاشق بچه ها بودم :دی :پی
منظورم این بچه بود و امثال این نه همشون:دی:دی:دی
دی