دختری از کوچه باغی میگذشت
یک
پسر در راه ناگه سبز گشت
در
پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از آن دیگر نگفت او یک کلام
دختر
اما ناگهان و بی درنگ
....
دختری از کوچه باغی میگذشت
یک
پسر در راه ناگه سبز گشت
در
پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از آن دیگر نگفت او یک کلام
دختر
اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ
گفت با او بچه پروی
خفن
می دهی زحمت به بانوی چو من؟
من که نامم هست آزیتای صدر
من که
زیبایم مثال ماه بدر
من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه
کار
دختری چون من که خیلی خانمه
بیست و شش ساله _مجرد_دیپلمه
دختری
که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت
در چه مورد با
تو گردد هم کلام
=))
خیلی جالب بود !
مرسی
پیشاپیش سال نو هم مبارک
ممنون از نظر شما دوست عزیز
برای شما هم به همچنین
والسلام
خداحافظ :دال
شماره تلفن یادش رفت بده!
به من داد :دال
می خوای؟
کاملا معلومه هیچ حرفی نداره بزنه
:دال
گفت من بانو هستم نه دوشیزه پس برو گم شو پسره هیزه



ایول
:دال
قیافه پسره اینجوری بوده:
