اینجا شهر من است ؛ تهران ، همانجا که چهار
راهایش سه رنگ دار و آدمهایش هزار رنگ اینجا خدا هم آفتاب نزده می آید و شب زودتر از من به خانه اش می
رود؛اینجا ازهمه ساده دخترک گلفروشیست که شبها دیر تر از من و روز
ها زود تر از تو گل می فروشد ؛ تو گل می خری ، من می بویم ؛ ما می خنیدم
.. ( از روی عادت ) هوا ابر می شود و باد می آید .. یکی می آید یکی می رود
..
--فردا هم این گونه خواهد بود .
و شاید خشکیده شود میان رگبرگ های کاغذیه روزهایی که آفتابشان آمد و رفت..
اینجا آدمها نادیده یکدیگر را میبینند.
اینجا دخترک گلفروش بینا تر است از من.
اینجاست شهر من، اینجاست تهران من
یکی میآید ، یکی میرود !
رنگهای آدمها را نمیشناسم ، من بیشتر از هفت رنگ بلد نیستم!!
خنده از روی عادت نمیشه , خنده از روی دروغِ
آدمهای دروغ , زندگی دروغ , عشق دروغ , ماسک لبخند
ولی فقط توی تهران اینجوری نیستا , درون همه ی ما اینا هست