ترجمه شعر، شبیه راه رفتن روی طنابِ بندبازی است. باید آنقدر شاعر باشی که در شاعرِ اصلی تجسد یابی و آنقدر مترجم که در کار شاعر قبلی خللی ایجاد نکنی. گاهی در این کار چنان غوطه ور می شوی که دل زمان را می شکافی و به دیدار شاعر می شتابی، ولو در عالم خیال! گم راهِ مرز رؤیا و واقعیت.
اگر آنقدر اهل واقعیت باشی که بتوانی زندگی را بشکافی و آنقدر رؤیایی که بتوانی آنرا ببافی، هنر کرده ای و اگر بتوانی مخاطبت را در این بافت و شکافت همراه کنی، شاهکار! جائی که بسیاری از آثار ادبی در آن می لنگد!
مرز رؤیا و واقعیت بسته به موئی است، اما مرز آدم هایی که به صرفِ دلیل ساده ی روی آوری به منطق و واقعیت از موهبت خیال پردازی رویگردان می شوند، عمیق.
اما در این کش و قوس، خواننده، آواره ی رؤیا و واقعیت میماند. فضای داستان او را آن چنان سرگشته و مجذوب نمی کند که شیفته و حیرت زده در آن مستغرق شود. بناچار دست راوی را می گیرد و به همراه وی رهسپار می شود. همین ناباوری، نابارورش می گذارد!
خیلی عالی بود مرسی!!

مترجمی خیلی کار حساسیه! مخصوصا ترجمه ی شعر!
مترجم امانتی روی دوشش هست که خیلی باید هنر داشته باشه اون امانت رو با همون کیفیت ارائه بده!
ممنون بابت نظر تکمیلی شما!