
در فراسوی ِ مرزهای ِ تنات تو را دوست میدارم.
آینهها و شبپرههای ِ مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشادهی ِ پُل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرین را
در پردهئی که میزنی مکرر کن.
در فراسوی ِ مرزهای ِ تنام
تو را دوست میدارم.
در آن دوردست ِ بعید
که رسالت ِ اندامها پایان میپذیرد
و شعله و شور ِ تپشها و خواهشها
بهتمامی
فرومینشیند
و هر معنا قالب ِ لفظ را وامیگذارد
چنانچون روحی
که جسد را در پایان ِ سفر،
تا به هجوم ِ کرکسهای ِ پایاناش وانهد...
در فراسوهای ِ عشق
تو را دوست میدارم،
در فراسوهای ِ پرده و رنگ.
در فراسوهای ِ پیکرهای ِمان
با من وعدهی ِ دیداری بده.
ممنون قشنگ یود!
!
خیلی جالب انگیزناک بود
مرسی!!
قشنگ بود! 
یک نظر این جا بود اولش ٬ که حالا دیگه نیست.
یکی از مدیرا لطفا توضیح بده که چرا حذفش کرد ؟
با نهایت احترامات فائقه !
زود توضیح بده تا آبروشو نبردم ! :دی
زود !
یالا یالا !
زود !
دفعه ی آخرت باشه نظرشو حذف میکنینا
ببخشید ولی خیلی ضایع بود - فاقد ارزش ادبی
لازم به ذکره اثر احمد شاملو بود...
شاملو کاراش حرف نداره ... ممنون.
دوستان ممنون از نظراتون
شاد باشین