امروز یکی از وبلاگهای دانشجویی برق رو که گاهی اوقات بهشون سرمیزدم نگاه کردم.آخرین مطلبی که نوشته شده بود به دقت خوندم و خیلی به دلم نشست چون خیلی از حرفهایی که توی دلم مونده و گفتنش راحت نبود توی این نوشته دیدم ...
نامه ای به خدا
پروردگارا.این روزها نمودار ایمانم سینوسی شده است.تازگی ها دریافته ام که هیچ چیزی درباره ی تو نمیدانم وهیچ شناختی از تو ندارم.هر چه بیشتر به دنبالت میگردم و هر چه بیشتر تو را جستجو میکنم گویی تو از من دورتر میشوی.و من بیشتر گیج میشوم.
از هر که سراغت را میگیرم چنان سخن میگوید انگار تو را خوب میشناسد ولی هیچ استدلالی ندارد.همچون شعری تو را در ذهنشان حفظ کرده اند و بدون آنکه تو را بشناسند عبادتت میکنند.تو را با نظم مجموعه ها با درخت و گیاه اثبات میکنند.تو را منجی خود در حوادث میدانند تورا حلال مسائل و مشکلات و سختی های خود میدانند.میگویند ما خدا را حس میکنیم پس قبولش داریم!من تمام این استدلال ها را مسخره میبینم.اگر تو آنها را در تصادف نجات میدهی اگر تو باعث پیروزی فردی بر حریفش میشوی اگر تو مشکلاتشان را حل میکنی پس چرا اندکی آن طرف تر آنجا که زنان و بچه ها را میکشند آنجا که حق را ناحق میکنند آنجه که صداقت را لباس دروغ میپوشانند آنجا که حقیقت را زنده زنده گور میکنند چرا آنجا هیچ کاری نمیکنی؟میگویند کارهای خدا حکمت دارد.من نمیفهمم.میگویند خدا نامحدود است و عقل ما محدود و نامحدود در محدود نمیگنجد.گاهی عقلم با آنچه به ظاهر تو گفته ای به تناقض میرسد گاهی سوال هایی برایم مطرح میشوند که جوابی برایشان نمیابم.و میگویند ما نمیفهمیم و خدا میداند و اینگونه گفته است.و این استدلال حالم را به هم میزند.این روز ها اندیشه های آدمیان از درختها کوتاهتر است.
خدایا! نمیتوانم حقیقت را بیابم.خدایا! من سختگیرم...بسیار سختگیر...سختگیر و دقیق...به سادگی نمیپذیرم, به سادگی تایید نمیکنم ,به سادگی زیر بار نمیروم ,به سادگی نقل قول نمیکنم ,به سادگی قضاوت نمیکنم.خدایا معیار ندارم.متد ندارم.روش بلد نیستم.جدیدآ به بی دانشیم کاملآ آگاه شده ام.نمیخواهم خودم را گول بزنم.هر چقدر هم که دشوار باشد میخواهم به دنبال حقیقت بگردم.ولی متد ندارم.روش ندارم.
آنچه بسیار آزارم میدهد آنست که حس میکنم که دیگر این نیکی نیست که بر زندگی من حکم میراند.احساس میکنم دچار روزمرگی شده ام.خدایا من دچار یک نزاع دائمی شده ام.کلنجاری بین آنچه هستم و آنچه دوست دارم باشم.احساس میکنم هزاران سال نوری با آنچه تو مرا برای آن آفریدی فاصله گرفته ام.واین مرا آزار میدهد.
خدایا اعتراف میکنم در این میان,در این هیرو ویری به تو علاقه مند شده ام.دلم را به تو باخته ام. و هر چه تلاش میکنم اندکی به تو نزدیک تر گردم نمیشود. نمیتوانم.گاهی دلسرد میشوم.خدایا به شدت احساس تنهایی میکنم.تنها که میشوم دلم زود میشکند.خیلی دل نازک میشوم.تمام تلاشم را میکنم که با تو دوست شوم به تو نزدیک شوم ولی تو دل من را میشکنی و اینگونه با احساسات من بازی میکنی.
خدایا!این دنیا که به میدان نبرد تو و شیطان بدل گردیده را دوست ندارم.دنیایت متعفن شده است.این روزها محبت را عاطفه را به دار می آویزند.زیر گل قیمت آنرا مینویسند. اندیشه را تفکر را دفن میکنند.این روزها انسان از همه چیز ارزانتر شده است.خدایا از آدمهایی که تو آفریدی به شدت میترسم.و از مهربان نماهایشان بیشتر.از آنها که به من مهر میورزند اما میفهمم و میدانم و حس میکنم این محبت در دلشان رنگ دیگری دارد.رنگی که حتی نمیخواهم یادش کنم.دوستی میگفت این دنیا پر از آدمهاییست که همانگونه که تو را میبوسند طناب دار تو را میبافند .و این داستان امروز دنیای ماست.ومن میترسم.
خدایا من هیچگاه از آتش تو هراسی نداشتم.اینرا توهین به خود میدانم که ارزش نیکی های من بهشت رویایی تو باشد.اینکه ترس از دوزخ مرا از گناه باز دارد.من بارها و بارها و بارها جهنم را در ذهن خود تجربه کرده ام.وقتی خطایی میکنم آنچه مرا آزار میدهد ترس از عذاب تو نیست.اینکه چرا ضعیف بوده ام آزارم میدهد.من به بهشت تو که آنقدر بچه گانه وصفش میکنندهیچ طمعی ندارم.همواره میکوشم در همین دنیا به گونه ای زندگی کنم که گویی بهشت روی زمین است.
پروردگارا من به تو علاقه مند شده ام.دلم را به تو باخته ام.مگذار به بودنت شک کنم.مگذار گمان کنم توهمی بوده ای برای لحظات پریشان تنهایی, برای لحظات هولناک ودردناک.خدایا اینقدر با احساسات من بازی نکن.من درد میکشم.من زندگی را درد میکشم.و هیچ کس آشفتگی مرا شانه نمیزند.
خدایا خودت که دیدی.دیروز فاطمه به خانه ی ما آمد.(فاطمه دختر همسایه ی ماست که به خانه ی ما می آید و بازی میکند .مثل خیلی دیگه از بچه های بلوک که طفولیتشان را به خانه ی ما که نقش مهدکودک را دارد می آمدند و بازی میکردند و الان هر کدام برای خودشان خرس گنده ای شده اند.)کسی خانه نبود.من هم مدتی به او محل نگذاشتم.تا اینکه حوصله اش سر رفت وآمد با شیطنت پرسید:"آقا سینا داری چی کار میکنی؟"نگاهش کردم.وای که چقدر بچه ها دلنشین اند.سرد و طنز آلود گفتم:"دارم تحقیق میکنم میخوام ببینم خدا چه شکلیه"!!خیلی جدی و مصمم برگشت گفت :"من میدونم خدا چه شکلیه"!!!برق از کله ام پرید.خشکم زد.تنم لرزید .بلند شدم . شگفت زده ازش پرسیدم:"چه شکلیه؟؟"
فاطمه اول با اون صورت زیبا و نگاه معصومانش خندید .بعد آروم دستای نازشو باز کرد و آهسته شروع کرد به چرخیدن.چرخید و چرخید.میرقصید و میخندید و میگفت خدا این شکلیه.میچرخید و با خنده از ته دل داد میزد خدا این شکلیه.و من مات و مبهوت هاج و واج گیج و گنگ خدای فاطمه را تماشا میکردم که داشت با سمفونی رعشه های جسم من میرقصید.
فاطمه خدایی را به من نشان داد که راسل, دکارت ,نیچه ,مولانا ,مطهری و شریعتی از ترسیم آن برای من عاجز بودند.
{احساس میکنم دچار روزمرگی شده ام.خدایا من دچار یک نزاع دائمی شده ام.کلنجاری بین آنچه هستم و آنچه دوست دارم باشم.احساس میکنم هزاران سال نوری با آنچه تو مرا برای آن آفریدی فاصله گرفته ام.واین مرا آزار میدهد.}

متن بسیار بسیار زیبایی بود.
ممنونم.
خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم...
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
کسی می دونه امروز کلاسا تشکیل شدن یا نه؟ریاضی 2 مخصوصا!
مریم خانم اونجوری که من شنید م کلاس ریاضی 2 تشکیل شده.اگه ریاضی2 داشتین بهتر بود کلاس حضوری رو می رفتین چون دکتر ذاکری بسیار خوب تدریس می کنن و البته نمونه سوالای خیلی خوبی هم سر کلاسای حضوریشون حل می کنن
چه بد شد!من فکر کردم تعطیله!

ممون آقای قهرمانی
اطلاعات غلط بهتون دادن.
خانم مریم ما امروز رفتیم هوافضا وکلاس ریاضی 2 تشکیل نشد وبر گشتیم . دانشگاه تعطیل بود
اااااااااااااا آخ جون!!!!!!!!!!!!


من ازدنیای بدون کودک می ترسم!