دی کوزه گری بدیدم اندر بازار بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
و ان گل بزبان حال با او میگفت من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار
ادامه مطلب یادت نره!
استاد آخرین توده ی گل راروی چرخ کارگاه سفالی گذاشت وگفت
((این از
خودتان است خودتان را بسازید))دست پاچه شدم .تاحالااین قدرواضح با خودم
روبه رو نشده بودم حالاخودمچاله ودرهم برهمم روی چرخ کارگاه تاب می خوردو
من نمی دانستم می خواهم چه کارش کنم نمی خواستم ظرف باشم حتی نمی خواستم تندیس /یا یک آدم
متفکر/یک مرد لاجان عصابه دست یاچیزهای درهم برهمی باشم که بچه ها به اسم هنرمفهومی می ساختند
استاد که بالا سرم رسید گفت :((این چیه ساختی؟))
گفتم:(( کوه معلوم نیست))
من دوست داشتم یه خورشید می ساختم!
وشما؟!
منبع :همشهری جوان!
سلام.
وبلاگ من به اسم دانشگاه شماست اگه دوست داشتین سر بزنید . خیلی ممنون
خیلی خیلی قشنگ بود!!

دوست داشتم نقش برجسته ای از تمام مردم دنیا باشم!!
ممنون!
چقدر قشنگ!
داستان قابل تاملی بود!

گاهی لازمه به خودمون برگردیم و ببینیم چقدر به اون چیزی که میخوایم باشیم شبیه هستیم؟!
من دوست دارم "انسان" باشم!
ممنون!
اره لازمه!
دوست داشتنه قشنگیه!
عجب تنبلی بوده که گفته بیا همین کوه





من دوست داشتم یه آدم برفی باهاش بسازم.ببینم اون موقع آب میشه یا نه خشک میشه.دو تا چوب هم میذاشتم جای دستاش, یه ماهیتابه هم روی سرش, با شالگردن که بی تاثیره.امروز هم که داره برف میاد هووورااا
از همشهری جوان خوشم میاد
چراآدم برفی!؟
مثل من !وحوریه !
ممنون!
جالب بود...موفق باشیم...((از خاک بر آمدیم و بر خاک شدیم))...من دوست داشتم همون گل خام باشم چون خالص ترین نوع موجود از وجود انسان هست
ممنون!
ساده اماتاثیرگذار
موفق باشید
خیلی جالب بود.
ایشالا همیشه گل وجودتون صاف و خالص بمونه.
موفق باشید.
ممنون!
امین!
همچنین!
خواهش می کنم!