الیناسیون یا همان انسان بی خود-انسان بی خود اگاه.
مسخ شدن شعورات انسانی بواسطه ی حتی هر چیزی؛حال میخواهد دمپایی باشد یا گاو مشتی حسن؛یا یک روشن فکر مبارز.چنانچه حتی الیناسیون را فرایندی سازنده در نظر بگیریم باز هم مواجه میشویم با تک تک افرادی که میتوانست افکارشان منحصر باشد چه مثبت و چه منفی اما الینه این امکان را منحل کرده.درست مثل نشانی.نشانی حتی اگر درست باشد امکان انتخاب سایر راه ها را از انسان سلب میکند.نشانی اگرچه درست باشد اما در ثنویت با شعور انسانی انتخاب راه قرار میگیرد.نشانی اگر چه برای نیل به مقصد است اما به چه قیمتی؟
هیچی نفهمیدم
مخلوط این رنگ های مختلف هست که رنگ های تازه می آفرینه!!
ما انسان ها استعداد داشتن شخصیت متفاوت و تفکر متفاوت رو داریم،
در غیر اینصورت در این دنیای ماشینی چه فرقی بین ما و ماشین ها می بود؟!
ما ان حق رو داریم که خودمان باشیم!
و می خواهیم از این حق استفاده کنیم!
نه نشانی های یکنواخت همیشگی!!
یعنی نشانی قدرت انتخاب و از ما میگیره ؟
نه لزوما.در حد یک مثال مطرح شد.
جزاکم الله مؤمن! منظور شما مفهوم ذهن این داعی گردید. الصبر مفتاح الفرج. ارجو که عما قریب وجه حبس به وضوح پیوندد و البته الف البته بای نحو کان چه عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسید. علیالعجاله در حین انتظار احسن شقوق و انفع امور اشتغال به ذکر خالق است که علی کل حال نعم الاشتغال است
مؤمن! عنان نفس عاصی قاصر را به دست قهر و غضب مده که الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس...
موضوع بر سر این که Alienation یا الیناسیون چیست نیست ؛ همون جور که نشانی مثالیست روشن از واقعیت های اطراف ما !
همون جور که همیشه گقتم ؛ موضوع نا آشنایی با لفظ کلمه نیست ؛ تفکر روی مطلب رو از ما گرفتن ..
ما خنگ و بی سواد نیستیم !!
ولی دوست داریم باشیم ؛
________________________
* سواد : هر آنچه که انسان باید بداند تا فقط از جلو زمین نخورد نمیرد ؛ نه آنجه هر انسان باید بداند تا از ندانستن نمیرد .
اولا تبریک میگم که متن گذاشتی دوما انسان یک منشور هزار وجهی وشالوده ای از تجربیاته و هر قدمی در زندگی گنجی است که به گنجینه ی تجربیات اضافه میشه اما باید بدونیم قیمت هر تجربه چقدره که یه وقت زیادی نپردازیم
خانه دوست کجاست؟
درفلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
" نریسده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبیست.
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمان میمانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او میپرسی
خانه دوست کجاست
سپهری
هااا ای کهلان اینج نوشتی یعنی چه
!!