KNToosi.in - همکلاســــی

وبلاگ گروهی دانشجویان ِ دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی

KNToosi.in - همکلاســــی

وبلاگ گروهی دانشجویان ِ دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی

حرف دل دارم کیست که آن را گوش کند ـ ماجراهای امیر خان _ قسمت اول

حرف دل یه ورودی ۸۷ 



هرکی حال گوش کردن به داستان مستند داره بیاد تو 




بدو بیا تموم شد

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه دانشگاه مجازی بود 

هرکی اینجا قبول میشد اول خیلی خوشحال و شاد میگفت من توی این دانشگاه درس میخونم 

همه خیال میکردند این فرد دیگه الان نابغه جهان هست که توی این دانشگاه درس میخونه 

زدو از قضا پسرک قصه ما که اسمش امیر بود هم توی این دانشگاه قبول شد 

به همه میگفت که آره من کلی خر زدم تا اینجا قبول شدم 

همه که خیال میکردند این بچه نابغه هست ، کلی تشویقش کردند 

حالا این بدبخت بی خبر از همه جا بود که قراره چه داستان های سرش بیاد 

یه مدت گذشت یواش یواش همه فهمیدند که این پسر مجازی درس میخونه از اون به بعد بود که مسخره کردنش شروع شد 

حالا جالبیش کجا بود این بود که اونایی که مسخرش میکردند نمیدونستند مجازی چی هست 

این امیر کوچولوی ما هم برای اینکه کم نیاره رفت از توی نت ،وبه صدقه سری جستجو گر گوگل(که خدا رحمت کند مادر صاحبش رو که اگه نبود ما چیکار میکردیم ....... خوب اگه نبود میرفتیم دنبال یه جستجو گر دیگه)دید که مجازی یعنی چی؟ 

رفت چندتا سایت قلمبه سلمبه رو زیر رو کرد تا بالاخره فهمید مجازی یعنی چی 

بدبخت خودش هم تا مدت ها نمیدونست چیه  

فقط اون چیزایی رو که توی سایت ها نوشته بودند رو حفظ کرده بود و هرکی میومد مسخرش کنه از مزیتهای مجازی بودن میگفت(خودش که نمیفهمید چی هست مجازی ،طرف مقابلش رو هم گیج میکرد و آخر سر طرف که چیزی سردر نمیاورد بی خیال بحث میشد) 

 

 .............................................................................................. 

 

روز اول اومد دانشگاه که تو همایش ببینه چه خبره 

اول که رفت دانشگاه دید که بله عجب دانشگاهی هست 

توی یه محله خفن تر از خفن 

خدا رو شکر امیر خان ما که خودش بچه پایین شهر بود از این چیزا نترسید و خودشو خیس نکرد 

ولی دوسه تا از رفیقاش رو وقتی دیدشون، دید بله اونا از ترس زیر پاشون دریا راه انداختن 

رفت توی دانشگاه اول که وارد شد یه لیوان خوشگل بهش دادند با یه فلش 2 گیگ 

این امیر ندید پدید ما که تا حالا فلش ندیده بود کلی ذوق کرد خبر نداشت که با پولی که موقع ثبت نام ازش گرفته بودن باید براش گاو میکشدند 

......................................................... 

رفت توی سالن همایش دید دختر پسرا قاطی هستند بازم ندید پدیدش گل کرد و کلی ذوق کرد (شانس آوردیم زود خودشو کنترل کرد و رفت پیش پسرا نشست) 

.......................................................... 

مراسم شروع شد  

مراسم نبود که هفت خان رستم بود 

خان اول یه آقای خوش تیپ اومد یه خورده حرف زد 

اوول همه خیال کردند که این مجری برنامه هست بعدا فهمیدند که هرچی آتیشه از گور این بابا بلند میشه 

ولی امیر ما که همش داشت پشت سر به دخترا نگاه میکرد اصلا حواسش به حرفای این آقای خوش تیپ نبود 

.............. 

خان دوم شروع شد 

یه خانوم بد اخلاق عبوس اومد 

با سلام اولی که گفت امیر ما یاد دیو سپید شاهنامه افتاد 

البته بگزریم که این سفید نبود ولی با حرف زدن اون دیو دیگه امیر ما سر و گوشش نجنبید دیگه با خودش گفت غلط بکنم که با این زنا حرف بزنم 

تا وقتی که این دیو حرف میزد هیچ کس نفسم نمیکشید 

................................. 

خان سوم شروع شد 

یه آقایی با چهره عبوس فقط کارش این بود که میگفت پول وده 

اول امیر قصه ما از این آقا میترسید  و اینو که میدید یاد بدهکاری هاش میوفتاد 

ولی بعدش که باهاش صحبت کرد دیدی نه بابا این آقا اسمش بد در رفته خیلی آدم باحالی هستش 

..................................... 

خان چهارم که آمد دیگه امیر ما از خستگی بیهوش بود 

یه پسر خوشگل که هم سن و سال پسرم بودش اومد یه چیز عجیب غریب هم دستش بود 

میگفتند اسمش لپ تاپ هستش(( ولی امیر قصه ماخیال میکرد هرکی لبشو تاب بده از اینا بهش میدن ........ بدبخت گناهی نداشت تا حالا از اینا ندیده بود تو عمرش)) 

آقاهه اومد یه چیز زد به اون دستگاه خوشگلش یه دفعه دیدیم که پشت سرش یه منظره ظاهر شد 

امیر ما ترسیده بود خیال میکرد که اینا جادوگرند میترسید الان اونو هم غیبش کنند 

خلاصه آقاهه هی اومد اونجا تصویرهای گوناگون رو نشون میداد امیر ما هم چیزی ازش سر در نمیاورد اومد از بقیه بپرسه دید همه شدند علامت سوال فهمید که اشکال از گیرنده نیست و اشکال از فرستنده هست 

در همین هین بود که یه دفعه  

خان پنجم هم رسید  

وقتی دیدند که آقاهه نمیتونه کاری از پیش ببره یه خانومه هم بهش اضافه شد 

ولی این بار همه علاوه بر  علامت سوال یه علامت تعجب هم رو سرشون سبز شد 

امیر ما که چیزی سر در نیاورد تنها کاری که کرد این بود که موبایلش رو در آوردو باهاش بازی کرد تا بتونه این خان رو راحت تر پشت سر بزاره 

......................... 

خان ششم شروع شد 

یه آقای خوشگل ریش پروفسوری 

امیر ما اینقدر از این آقاهه خوشش اومده بود که کم مونده بود بره باهاش عکس یادگاری بگیره 

ولی بعدا بهش گفتند این موجود از دیو هم بدتره 

این موجود داره با یه دیو به نام جاسبی کل میندازه 

غذاش شهریه هایی هست که دانشجوها میدن  

دیگه امیرمون از این هم وحشت کرد 

.......................................... 

خان هفتم دیگه خوراک بود یه گردش گروهی توی محیط دانشگاه 

............................ 

موقعی که امیر ما اومد از دانشگاه اونقدر زیر بار این خان ها کمرش خورد شده بود که تا دوروز بیهوش بود 

 

 

 

این داستان ادامه دارد....................... 

 

 

 

اگه مایلید ادامه وقایع رو هم به صورت داستان بنویسم برام تو قسمت نظرات بنویسید 

واگر مایل نیستید هم بگید ادامه ندم

  

نظرات 27 + ارسال نظر
امیر رباط جمعه 9 اسفند 1387 ساعت 17:46

دوستان در این داستان فقط هدف انتقاد از نوع طنز هست و کسی از دانشجویان مئ نظر نیستند
بیشتر هدف انتقاد از وضع آموزشی حاضر به صورت داستان و طنز هست

مهدی برق صنعتی شریف جمعه 9 اسفند 1387 ساعت 18:41

تواگه داستان نویس طنز می شدی خیلی برات بهتربود.من که بهت پیشنهاد می کنم ادامه اش رو حتما بنویس.

راست میگی؟
به خودم امیدوار شدم
دی:

مهدی برق صنعتی شریف جمعه 9 اسفند 1387 ساعت 18:42

راستی یادم رفت بگم حرف دلتو خیلی خوب گوش دادم وفهمیدم.

خدا رو شکر یکی حرف دل ما رو فهمید
ممنون آقا

مهدی برق صنعتی شریف جمعه 9 اسفند 1387 ساعت 18:43

بازم یادم رفت بگم تو خوب اون موقع که رفتی که دانشگاه موبایل داشتی.ما همیبنشم نداشتیم

بابا ۱۲۰۰ بود با یه سیمکارت ایرانسل
تازه داشتم بازی فوتبالشو بازی میکردم
یه حالی میده که نگو
آدمو یاده میکرو بازی کردن میندازه

سروش فرنودی جمعه 9 اسفند 1387 ساعت 20:17

به نظر من دیگه نمی خواد ادامش بدی چون این داستان برای تمامی دانشجویان الکترونیکی اتفاق افتاده و چیز جدیدی نیست.
بالاخره آموزش الکترونیک و هزاران مشکل.

سروش جان اگه بخواید چشم ادامه نمیدم
ولی فکر کنم اگه ادامه میدادم بهتر بودا
چون کمی تند تر میشد داستان های آیندم
ولی اگه همه نظرتون این باشه خوب ادامه نمیدم

سروش فرنودی جمعه 9 اسفند 1387 ساعت 20:38

امیر عزیز دلیل من از اینکه گفتم ادامش نده این بود که همه ما با عشق و علاقه فراوانی وارد این دانشگاه شدیم و در ابتدای ماجرا تصورات زیادی در ذهن داشتیم ولی متاسفانه سبک ارائه این آموزش و پی بردن به اصل ماجرا همه مارو سرخورده کرد به طوری که خود من تا مدتی در شوک بودم که اخه مگه میشه با این شیوه درسای دانشگاهی رو خوب خوند و فهمید!!! و وقتی شرایط خودمون رو با دانشجویان روزانه(که امکاناتی به مراتب بیش از ما در اختیارشون قرار میدن) مقایسه میکردیم باعث دلشکستگی ما میشد که چرا هیچ عدالت در بین نیست.
در نتیجه من فکر میکنم تکرار این داستان ها فقط داغ دل ماهارو تازه میکنه و فایده دیگری نداره.

امیر رباط جمعه 9 اسفند 1387 ساعت 20:46

اگه شما مایلید که ننویسم باشه
ولی من به این فکر بودم که شاید یکی از مسئولین دانشگاه اینو بخونند
ولی اگه این طوره باشه

سروش فرنودی جمعه 9 اسفند 1387 ساعت 20:56

اگه ما به فکر خودمون نباشیم مسئولین به فکر ما نیستن و دلسوزی برای ما نمیکنن.
ما باید با سعی تلاش و همت خودمون اونارو وادار به تغییر اوضاع بکنیم.

مهدی.صنایع جمعه 9 اسفند 1387 ساعت 21:21

قشنگ بود
حتمآ ادامه بده

اگه بازم تقاضا زیاد باشه چشم

رضا جمعه 9 اسفند 1387 ساعت 21:47 http://www.arsenal.ir

این امیره عین خودمه

حتما ادامه بده ... اگه کمک خواستی به من بگو

چشم
اگه میخواید کمک کنید سوژه های خواستی رو که مد نظرتون هست برام پی ام بدید و راهنماییم کنید
تا بتونیم این داستان رو حداقل تا ۲۰ قسمت ادامه بدیم

رویا IT جمعه 9 اسفند 1387 ساعت 23:28

این عکس برای قبل از امتحانه یا سره امتحان؟

آخه اول میخواستم در مورد امتحان طنز بنویسم
بعد تصمیم گرفتم کلا ازاول شروع به انتقاد کنم
در ضمن باید از آقای نصرآبادی هم تشکر کنم چون فکر کنم این عکس متعلق به ایشون بوده

داستان سرایی یه قدیمی تر
http://kntu.blogsky.com/1387/06/27/post-5746

من اینو ندیده بودم
ولی حدفم طنز بودو فل بداهه این داستان رو گفتم

رضا شنبه 10 اسفند 1387 ساعت 00:24 http://www.arsenal.ir

بچه ها حتما لینک نظر بالایی رو بخونید

سینا شنبه 10 اسفند 1387 ساعت 00:39

من از آرشیو همکلاسی این پستو پیدا کردم از ایمان زندیه:
http://kntu.blogsky.com/1387/11/20/post-8214/

تیترش اینه:


همه بریم آزاد بخونیم.

بهتره!

پسرایی هم که نگران مشکل سربازی هستن این نوید رو بهتون بدم که راه داره !

شما هم می تونید !

جاده خاکی داره !

آقا جون هر کی دوست دارید بگید قضیه جاده خاکی چیهمن که نمیتونم ثبت نام کنم... مشمولم

تا ۵ شنبه وقت ثبت نامه ها ...زودتر بگیدخواهش میکنم

حسین رنجبر ٬ نرم افزار ۸۶ شنبه 10 اسفند 1387 ساعت 01:29

دوست عزیز اون متن شما در رابطه با مشکلات دانشگاه رو خوندم ٫ حالا اگر پایان این داستان بخواهد به این منجر بشود که بخواهید بگویید در این ترم شکست خورده اید یا باز هم بگویید از وضع موجود راضی نیستید اگر ادامه ندهید بهتر است چون شما ورودی ۸۷ هستید و تازه اول راه خیلی مونده ۲ ترم دیگه اگر از همین امروز تصمیمتون رو بگیرید و بخواهید واقعا درس بخونید قطعا نتیجه خواهید گرفت قطعا اگر نیتتون واقعا درس باشه ٬ همون طور که گفتید درس خون و زرنگ هم بودید٫هنوز هم هستید٫هر چند که گفته بودید هزینش خیلی براتون زیاده٫ولی خب چه میشه کرد اگر بخواید دانشگاه آزاد هم برید شاید براتون بهتر باشه ولی خب شاید وضع آموزش اونجا بهتر باشه ٬ به نظر من ورودی ۸۶ آزاد رو ثبت نام کنید٬اما این ترم بیشتر از ترم قبل اینجا درس بخوانید.
می شود فقط نا امید نباشید.

نمی دانم شاید نظر سایر دوستان درست تر باشد.

دوست عزیز من ترم یک رو کاملا پاس کردم
و معدل نسبتا خوبی هم گرفتم
این طنز صرفا انتقادی بر وضع موجود هست همینو بس
میگن وقتی نمیتونی حرفتو به کسی بگی و صداتو نمیشنوند به طنز رو بیار

محمدحسین باقری شنبه 10 اسفند 1387 ساعت 01:36

شما باز گولتون نزدند مارو اول بردند علوم بعد عمران بعد مکانیک روز به روز بهتر میشد

اما یهو بردن بدترین محله تهران البته فکر نمیکنم جز تهران باشه اونجا

اونجا برای خودش یه ایالته
نا سلامتی بهش میگن خاک سفید

حسین رنجبر ٬ نرم افزار ۸۶ شنبه 10 اسفند 1387 ساعت 01:42

بازم میگم شما خودتو اصلا ناراحت نکن اصلا غم نخور دوست عزیز ٫ حتی اگر نخوای در این دانشگاه درس بخونی ٬ من یه راههای دیگه بلدم از طریق کارنامه نهاییت میتونی هر کدوم از رشته های دیگه رو که قبول شدی بری خونی فعلا شما بخند که هزارتا راهه دیگه هم هست ...

شما شماره ۲ رو انتخاب کن

من با مجازی مشکلی ندارم
گفتم که این صرفا انتقادی هست بر نحوه آموزش

ارش شنبه 10 اسفند 1387 ساعت 11:06

امیر خان این دیو جاسبی خیلی مهربون تر از اون دیو مجازیه! شک نکن!
این ترم گیر نیفتادی ولی راه زیادی باقی است جوان مظلوم!!
در ضمن این اموزش مجازی نیست -مسخره بازیه!
احمقانه ترین سیستمیه که تا حالا دیدم!
بهش میگن منبع درامد کاملا مفت.
حتما داستان رو ادامه بده!
موفق باشی رفیق!

آره اونو قبول دارم
البته من نه ها
امیر خان تو قصه قبول داره
امیدوارم یکی از مسئولای دانشگاه هم حداقل این داستان ها رو بخونه
آقا میخواید ادامه داشته باشه سوژه بدید طنزش کنیم براتون
ممنون

حسین رنجبر ٬ نرم افزار شنبه 10 اسفند 1387 ساعت 15:41

آهان ازون نظر اون که بله وضعش که مفتضحه
من فک کردم چون تیترش غم انگیزه شاد میخواد داستان غم انگیزی شه ٫اما حالا که اینطوره ادامه بده ٫تب وتابشو هم بیشتر کن و هیجانیترش کن.سوژه هم میگم بهتون باد فک کنم.
موفق باشی.

ف.م شنبه 10 اسفند 1387 ساعت 16:22

به نظر منم تکرار این داستان ها فقط داغ دل ماهارو تازه میکنه ادامه ندید...یهداستان دیگرو شروع کنید!

امیر رباط شنبه 10 اسفند 1387 ساعت 16:42

خوب شما سوژه بدید من اونو داستان کنم

رویا۸۷ شنبه 10 اسفند 1387 ساعت 20:45

مثل اینکه همه حال منو داشتن لطفا ادامه بدید ما که انقدر واسه این شرایط غصه خوردیم حالا که درست بشو نیست لاقل یکم از این به بعد بهش بخندیم

امیر رباط شنبه 10 اسفند 1387 ساعت 23:08

چشم حتما ادامه میدم
سوژه های من تا یکی دوتا داستان دیگه ادامه داره
سوژه بگید تا بازم اینو ادامه بدیم

iman moayedi industrial شنبه 10 اسفند 1387 ساعت 23:40

karet khoobe mamnoon az matlabet

امیر رباط شنبه 10 اسفند 1387 ساعت 23:43

ممنون ایمان جان بازم ادامه میدیم

امیر A² یکشنبه 11 اسفند 1387 ساعت 03:35

امیر جان شرمنده که دارم این نظر رو با فاصله دو-سه روزه از انتشار پستت میدم آخه چند روزی نبودم

میخواستم من هم بگم با ادامه دادنش موافقم و یکی دوتا سوژه هم تو ذهنم هست با اجازت یه ذره روشون کار میکنم و اگه عمری باقی موند برات ارسال میکنم

ممنون
اگه سوژه رو که بدید که خیلی ممنون میشم

ایتی جمعه 16 اسفند 1387 ساعت 16:31

خواهش می کنم ادامه ندید

چشم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد