مسافر تاکسی آهسته روی شونه ی راننده زد،چون می خواست ازش یه سوال بپرسه...
راننده جیغ زد ،کنترل ماشین و از دست داد..نزدیک بود بزنه به یه اتوبوس..از جدول کنار خیابون رفت بالا..نزدیک بود که چپ کنه..اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد..برای چند ثانیه هیچ حرفی بین مسافر و راننده رد و بدل نشد...سکوت سنگینی حکم فرما بود تا اینکه راننده رو به مسافر کرد و گفت: *هی مرد !دیگه هیچ وقت این کار وتکرار نکن..من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!*مسافر عذر خواهی کرد و گفت:*من نمی دونستم که یه ضربه ی کوچولو آنقدر تو رو می ترسونه!*راننده جواب داد:*واقعا تقصیر تو نیست..امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده ی تاکسی دارم کار می کنم ..آخه من ۲۵ سال راننده ی ماشین جنازه کش بودم...!!!*
بیچاره!!
خیلی ترسیده...
جالب بود- مرسی
اخی

نازی
ترس نداره که ، فوقش طرف میگه نمیای باهم بریم؟
با مزه بود!!
!
مرسی!
الان ساعت ۱:۳۵ هستش ....یعنی امکان داره که یه مرده تو این اتاق باشه؟...

صابره منو صدا کردی؟؟ اسمایلی دراکولایی!!
!
!
خیلی باحال بود فائزه جون! دیگه سعی میکنم راننده هارو نترسونم!!
چه باحال بود
.
.
یعنی اینو نوشتی که دیگه نترسونمت
خیلی بامزه بود.مرسی عزیزم.