شگفتا ...
صدای چکاچاک شمشیر رزم آوران، همانند پولادی است که می کوبند آهنگران
نبرد حکایت دیرینه ایست میان فرشته خو یان و دیو صفتان . نبرد بر سر حق و عدالت
هستی بخش جهان عشق آفرید و از عشق روشنایی آمد پدید
آنگاه از شب تیره صبحدمی شگفت زاده شد
با آوایی برخاستم ، ماه را نگریستم ، و تیری که از چشم ستاره میگذشت
دیدم که ظلمت و نور تیغ برکشیدند تا برای پیروزی روشنایی ، زشتی و پلیدی را از آسمان جهان بزدایند
جوانمردان پاک با نیروی جسم و روح خود اهریمن را شکست خواهند داد...
این دفه حال داشتم که بخونم اما حوصله نداشتم .ایشالاه متن بعدی
ادبی - ورزشی!
ترکیب جالبی بود!
چه پست خوشگلی بود!!

مرسی سپیده جون!
یادم افتاد اینو کجا شنیدم!!لینخو چون!!

افسانه ی شجاعان!!!