پزشکی به تیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می امد . وی را صدا زد و با کمال ادب از او پرسید:می بخشید اقا شما را به چه علت به تیمارستان اورده اند؟
مرد جواب داد : ...
اقای
دکتر بنده زنی گرفتم که دختری 18 ساله داشت . روزی پدرم از این دختر خوشش
امد و با او ازدواج کرد از ان روز به بعد زن من مادرزن پدر شوهرش شد و
چندی بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسری زایید که نامش را چنگیز گذاشتند
و چنگیز برادر من شد زیرا پسر پدرم بود اما حال چنگیز نوه زنم بود و از
این قرار نوه من هم می شد و من پدر بزرگ برادر تنی خود شده بودم.چندی بعد
زن من پسری زایید و از ان روز زن پدرم
خدا بهش صبر بده
همین
شعرشو گذاشتم که many many years ago when i was 23! i marry to a widow in a party asked be!... حالا کاملشو بدن مینویسم!