بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد.
روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.
بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.
مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.
مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از
خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.
بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى.
اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»
سلام
وبلاگ خوبی داری
یه سری هم به ما بزن
اگه خواستی میتونیم با هم تبادل لینک کنیم
متن زیبایی بود . ورود شما را به همکلاسی تبریک می گم
ممنون
جالب بود!
منم ورودتونو تبریک میگم!
خیلی خوبه که پروفایلتونو در ابتدای فعالیت تکمیل کردید!
خیلی ممنون
بسیار زیبا بود
خیلی جالب بود
من که نمیرفتم پسش بدم !!

هم این سنگرو ازش میگرفتم هم اون محبت و بخشش رو ...
مطلب زیبایی بود ..
زیبا بود
نمی دونم اگر من بودم این کارو میکردم یا نه؟
مهربانی هم با ارزشه٬
هم کمیاب!!
ممنون متن جالبی بود!!
خیلی خیلی داستان زیبایی بود!