به نام آن بی نام ، که در نام نگنجد
آدم خوبی بود...
دین داشت
اما چیزی درونش کم بود!
عمق نداشت
با کمترین موجی درونش غوغا می شد
به هم میریخت درونش
و برونش را هم!
چه باید می کرد ؟
من چه می کردم ؟
...
بارخدایا ظرف وجودمان لبریز کن و بزرگ...بزرگ...بزرگ...ب.ز.ر.گ
آمین!
چاره شاید که همین است... نه اینکه بی موج بماند دلمان
یاحق
پر مفهوم بود!
زیبا بود ممنون!
خوشگل بود.
ممنون.
قشنگ بود!!
مرسی!
من میگم کلاً فقط یه کار کن: هیچوقت هیچوقت و هیچوقت قضاوت نکن. نگــــــــــــــــــــــــــــاه کن.
فکر همه جا میپره، جلوشو نمیشه گرفت ولی خیلی کمکه به خودته اگه بیانش نکنی. همین.
متنت رو دوست داشتم. خوشکل بود.
من بر این قائلم تلاطمی که یه سؤال واحد بوجود مییاره برای آدما متفاوته! به عمقشون هم ربط نداره، چون در این صورت سونامیی که یک سؤال دیگه در درون امثال من و تو به وجود مییاره و در اون شخص نه، چطور توجیه میشه و...
کلاً ما هیچ گیجی برای اندازهگیری درون و قلب آدما نداریم، مال اینکار نیستیم، پس اینکارو نکنیم بهتره...
با سلام

دوش وقتی که از ک چه یار گذر می کردم یار فریاد بر آورد که عشقش بازیست با همین جمله ساده کار دلم پایان یافت
.
.
.
.
.
.
ای دلم بایست شکست را پذیرا مباش
آمین از ته ته دلم
خیلی قشنگ بود
یاد خودم افتادم...
ممنون
بیش از این فتنه خون ریزی اشوب مجوی دیگر از شمس تبریزی نگوی موفق باشید