چندی پیش از این، فردی موسوم به عبدالکریم سروش _ شخصیتی که دین پژوهان و حتی غیر دین پژوهان نیز این روزه کم و بیش با کتابهایش آشنایند _ در مصاحبه ای با یک نشریه، ادعاهای موهنی را مطرح نموده بود. این که قرآن کلام خدا نیست، بلکه وحی خدا از کلام محمّد است، و فراز و فرود آیات نیز نشانه ی شیرین و دشوار احوالات فردی پیامبر است؛ و این کلام خدا نیست که خود ادعا میکند کلام خداست، بلکه کلام محمّد است، کلامی نه مصون از اشتباه، بلکه پیامبر به زبان مردم خویش با آنها سخن گفته است و میتوانسته اشتباه کرده باشد؛ او پیامبر بوده است نه دانشمند یا مورخ(!):
اما پیامبر به نحوی دیگر نیز آفرینندهی وحی است. آنچه او از خدا دریافت میکند، مضمون وحی است. اما این مضمون را نمیتوان به همان شکل به مردم عرضه کرد؛ چون بالاتر از فهم آنها و حتی ورای کلمات است. این وحی بیصورت است و وظیفهی شخص پیامبر این است که به این مضمون بیصورت، صورتی ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد. پیامبر، باز هم مانند یک شاعر، این الهام را به زبانی که خود میداند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل میکند.
شخصیت او نیز نقش مهم در شکل دادن به این متن ایفا میکند. تاریخ زندگی خود او: پدرش، مادرش، کودکیاش و حتی احوالات روحیاش [در آن نقش دارند]. اگر قرآن را بخوانید، حس میکنید که پیامبر گاهی اوقات شاد است و طربناک و بسیار فصیح در حالی که گاهی اوقات پرملال است و در بیان سخنان خویش بسیار عادی و معمولی است. تمام اینها اثر خود را در متن قرآن باقی گذاشتهاند. این، آن جبنهی کاملاً بشری وحی است.
بعد از خواندن آن مصاحبه، درگیر این بودم که چنین فردی، یعنی عبدالکریم حاج فرج دباغ که او را با دفاعیاتش در برابر مارکسیستها میشناختیم، چطور شد که کارش کشید به قبض و بسط تئوریک شریعت و آمد و آمد تا رسید به بسط تجربهی نبوی … . تا این که چندی پیش تصادفاً به آیاتی از قرآن برخوردم که سرنوشت فردی _ ولید ابن مغیره _ را ترسیم میکرد که به شدت شبیه دکتر قصهی ما _ یعنی دکتر سروش _ بود.
قصدم از نگارش این سطور، جواب دادن به ادعاهای یک طرفه و غیر علمی جناب سروش نیست؛ بلکه تذکریست به خودم و هم فکران که چگونه میتوان گمراه شد(!) که گمراه نشویم، و به شیفتگان آن حضرت _ جناب سروش _ که چگونه میتوان دنباله رو شیطان شد(!) که نشوند. ما أکثَرَ العِبَر و أقلَّ الاعتبار!
سورة المدثر
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
یَأَیهَُّا الْمُدَّثِّرُ(۱) قُمْ فَأَنذِرْ(۲) وَ رَبَّکَ فَکَبرِّْ(۳) وَ ثِیَابَکَ فَطَهِّرْ(۴) وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ(۵) وَ لَا تَمْنُن تَسْتَکْثرُِ(۶) وَ لِرَبِّکَ فَاصْبرِْ(۷) فَإِذَا نُقِرَ فىِ النَّاقُورِ(۸) فَذَلِکَ یَوْمَئذٍ یَوْمٌ عَسِیرٌ(۹) عَلىَ الْکَفِرِینَ غَیرُْ یَسِیرٍ(۱۰) ذَرْنىِ وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِیدًا(۱۱) وَ جَعَلْتُ لَهُ مَالًا مَّمْدُودًا(۱۲) وَ بَنِینَ شهُُودًا(۱۳) وَ مَهَّدتُّ لَهُ تَمْهِیدًا(۱۴) ثمَُّ یَطْمَعُ أَنْ أَزِیدَ(۱۵) کلاََّ إِنَّهُ کاَنَ لاَِیَتِنَا عَنِیدًا(۱۶) سَأُرْهِقُهُ صَعُودًا(۱۷) إِنَّهُ فَکَّرَ وَ قَدَّرَ(۱۸) فَقُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ(۱۹) ثمَُّ قُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ(۲۰) ثمَُّ نَظَرَ(۲۱) ثمَُّ عَبَسَ وَ بَسَرَ(۲۲) ثمَُّ أَدْبَرَ وَ اسْتَکْبرََ(۲۳) فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلَّا سحِْرٌ یُؤْثَرُ(۲۴) إِنْ هَذَا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ(۲۵) سَأُصْلِیهِ سَقَرَ(۲۶) وَ مَا أَدْرَئکَ مَا سَقَرُ(۲۷) لَا تُبْقِى وَ لَا تَذَرُ(۲۸) لَوَّاحَةٌ لِّلْبَشَرِ(۲۹)
و این هم خلاصه ای از تفسیر آیات ۱۸ تا ۲۶ این سوره ی مبارکه از تفسیر مبارک المیزان (جلد ۲۰، اواخر صفحه ی ۱۳۵)
“إِنَّهُ فَکَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ“.
«تفکیر» که مصدر«فکر» است به معناى اندیشیدن است، و «تقدیر» که مصدر«قدر» است به معناى اندازهگیرى و سنجیدن است، و «تقدیر از روى تفکیر» به معناى آن است که چند معنا و چند وصف را در ذهن بچینى، یعنى آنها را در ذهن جابجا کنى، یکى را بگذارى و دیگرى را بردارى تا از ردیف شدن آنها غرض مطلوب خود را نتیجه بگیرى، ولید بن مغیره هم در این اندیشه بود که چیزى بگوید که با آن گفته، دعوت اسلام را باطل کند، و مردم معاند مثل خودش آن گفته را بپسندند، پیش خود فکر کرد آیا بگوید این قرآن شعر است، یا بگوید کهانت و جادوگرى است؟ آیا بگوید هذیان ناشى از جنون است، یا بگوید ازاسطورهها و افسانههاى قدیمى است؟ بعد از آنکه همه فکرهایش را کرد اینطور اندازهگیرى کرد که بگوید: قرآن سحرى از کلام بشر است، چون بین زن و شوهر و پدر و فرزند جدایى مىاندازد.
“فَقُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ“
این جمله_ به طورى که از سیاق بر مىآید_ نفرینى است بر او، نظیر جمله”قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یُؤْفَکُونَ” ۱ و جمله”ثُمَّ قُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ” تکرار همان نفرین و تاکید آن است.
“ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَکْبَرَ فَقالَ إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ إِنْ هذا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ“
این آیات حال ولید را که بعد از تفکیر و تقدیر به خود گرفته بود ممثل مىسازد، و با لطیفترین و در عین حال رساترین تمثیلى مجسم مىکند، چون معناى اینکه فرموده “ثُمَّ نَظَرَ” _ به طورى که از سیاق استفاده مىشود_ این است که: وى بعد از تفکیر و تقدیر مثل کسى نظر کرد که مىخواهد درباره امرى که از او نظریه خواسته باشند، نظریه بدهد.
“ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ“
فعل “عبس” از ماده عبوس است که به معناى تقطیب چهره است، در مجمع البیان مىگوید: عبوس کردن چهره و تقطیب و تکلیح آن در معنا نظیر همند، و جامع همه، ترش کردن رو، و گرفتگى صورت است در مقابل طلاقت و بشاشت که به معناى گشادهرویى است. و فعل”بسر” از مصدر”بسور” است، که به معناى بىمیلى و کراهت نمایان از چهره است. پس معناى جمله این است که ولید بعد از نظر کردن، چهره خود را گرفت و اظهار کراهت نمود ۲.
“ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَکْبَرَ“
«ادبار از هر چیزى» به معناى اعراض از آن است، و «استکبار» به معناى امتناع ورزیدن از در کبر و طغیان است، و این دو یعنى ادبار و استکبار از احوالات روحى و درونى است، و اگر آن را فرع و نتیجه تمثیل بر نظر و عبوس و بسور که از احوالات ظاهر و محسوس آدمى است گرفته، از این جهت است که اثر ادبار و استکبار ولید در ظاهر حالش هم اثر گذاشته، و آن اثر را قرآن کریم نقل کرده که گفت: “إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ …“، و به همین جهت این جمله را با فاى تفریع و نتیجهگیرى عطف کرده، فرمود: “ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَکْبَرَ فَقالَ إِنْ هذا …” و گرنه مىتوانست این را هم با کلمه “ثم” عطف کند.
“فَقالَ إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ“
یعنى در نتیجه ادبار و استکبار، باطن خود را اینطور اظهار کرد که “ان هذا” نیست این_ یعنى قرآن_ “إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ“، مگر سحرى که از قدیم روایت شده و هم اکنون نیز دانایان آن به نادانان تعلیم مىدهند.
“إِنْ هذا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ“
یعنى این قرآن آن طور که محمد (ص) ادعا مىکند کلام خدا نیست، بلکه کلام بشر است. بعضى ۳ گفتهاند: این آیه به منزله تاکید آیه قبلى است، هر چند دو معناى مختلف دارند، ولى مقصود از هر دو این است که قرآن کلام خدا نیست و چون هر دو یک معنا را مىرساندند، جمله دوم را با واو به جمله اول عطف نکرد.
“سَأُصْلِیهِ سَقَرَ وَ ما أَدْراکَ ما سَقَرُ“
یعنى به زودى او را داخل سقر مىکنم، و” سقر” در عرف قرآن یکى از نامهاى جهنم و یا درکهاى از درکات آن است، و جمله” سَأُصْلِیهِ سَقَرَ” یا بیان” سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً” است، و یا بدل از آن است و جمله” وَ ما أَدْراکَ ما سَقَرُ” به این منظور آورده شده که بفهماند سقر بسیار مهم و هراسآور است.
__________________________________________________
۱. خدا ایشان را هلاک و نابود کند، چگونه دروغ مىگویند؟! سوره توبه، آیه ۳۰.
۲. مجمع البیان، ج ۱۰، ص ۳۸۶.
۳. تفسیر کشاف، ج ۴، ص ۶۵۰.
روشنفکر
تاریخ همواره تکرار می شود!
اینم چند آیه جدید برای تازی نامه:
انا خلقنا الاحمدی نجاد سهوا و انا لخلقهم لنادمین(ما احمدی نژاد را اشتباهی آفریدیم واز خلقتش پشیمانیم) سوره توبه آیه اصلاحیه
*********
««اذا خلقنا کم بیضتا بیضا »» فکر کردید ما شما را تخمی تخمی آفریدیم
سلام دوست عزیز
امیدوارم خدا هدایتت کنه
واقعاْ در گمراهی آشکار هستی کاش به جای این سخنان باطل و بیهوده کمی به تفکر می نشستی و اینگونه خودت را به بازی نمی گرفتی.
حالا خودت قضاوت کن، آیا یگانگی خداوند و بی همتا بودن کلامش درست نیست؟
برایت آرزویی جز هدایت از سوی پروردگار یگانه ندارم.
الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم مگه نه توام موافقی
سلام دوست عزیزم حسین جان
بله من نیز موافقم
salam aghaie pakravan man faghat ie chiz migam moteasafam ke defa az dine moghadase eslam be daste be estelah roshan fekrani mesle sroosh oftade va bishtar az in narahatam va moteasafam ke bazi ha ishoon ro roshan fekr khatab mikonan!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 1
سلام دوست گرامی
بد برداشت نکنید، دفاع از اسلام وظیفه ی تمام مسلمین است، هر کس در حد توانش. امیدوارم بتوانیم در حد توانمان از اسلام که می دانیم بر حق است دفاع کنیم.
ان الله یحب المتوکلین ( آیه شریفه ۱۵۹ سوره مبارکه ی آل عمران)
و من الله توفیق