قصد سفر داشتم .گفتم چه می خواهی ز دیار زیبایی ؛
گفتی : برایم دریا بیاور من پذیرفتم.پنداشتم و
میدانستم که آسان است .در راه از جوی پرسیدم
که چگونه دریا را برای او بیاورم .جوی پاسخ
داد : از دریا خواهش کن او مهربان است
حتما قسمتی از وجودش را به می دهد تا
به عنوان هدیه به او تقدیم کنی . به سخنان
جوی می اندیشیدم که به درختی رسیدم از
او هم این سوال را پرسیدم ؛ او گفت : دریا
بسیار سخت دل است اجازه نمید هد تا قسمتی
از وجودش را به عنوان هدیه به او بدهی .از کوه
و پرنده و خورشید و آسمان و شب و ماه و ستاره
هم پرسیدم که همگی گفتند به دریا بستگی دارد
که با تو مهربان باشد یا سخت گیر . با این
اضطراب به دریا رسیدم ؛ بسیار آرام بود و
مهربان به نظر می رسید . از او در خواست کردم
که قسمتی از وجودش را به عنوان هدیه به شخصی
بدهم . او با مهربانی گفت : اجازه چنین کاری داری
ولی ابتدا به سخنانم گوش کن و بعد تصمیم بگیر.
دریا به من گفت : اگر روزی فردی از آن دور ها به
سراغ تو آید و از تو بخواهد که دستت را به عنوان
هدیه به او بدهی تا برای دوستش برد چه پاسخ
می دهی گفتم : با صراحت پاسخم منفی خواهد بود
گفت : چرا ؟ . گفتم : نباید برای خشنود کردن
کردن فردی ؛ فرد دیگری را ناراحت کنی یا
باعث رنج و عذاب او شوی . خندید و گفت حالا
بیا این قسمتی از وجودم با خود ببر من گفتم :
نمی خواهم تو را دچار رنج کنم پس نمی پذیرم.
ولی از طرفی ناراحت و شرمنده بودم رو به دریا
کردم وگفتم : من در مقابل او شرمنده خواهم شد
گفت : داستان را برایش شرح بده و این گردنبد
صدف را به او بده . من خوشحال و شادمان از کنار
دریا آمدم اما نمی دانم
آیا او می پذیرد یا مرا ملامت می کند ؟
امید وارم بپذیره
eyval be hese khobi ke az darya gefti.....ghashng bood nevshtat vahid jan
فکر می کنم بپذیرد!
(ولی اگه ملامت کرد گردنبندرو بهش ندی ها! حقش نیست!)
این که دارم میگیم واقعیه !!!!
من به جای دریا یه قسمت از خودمو بردم گذاشتم کف دستم ( قلبم ) و بردم پیشش اما اون قبول نکرد ، منم انو انقدر نگه می دارم ( تا موقعی که می تپه )تا ازم بگیره !
یا میگیره یا قلبم میمیره
وای وای بازم دریا...باز هم امدی تو بر سره راهم ای عشق می کنی دوباره گمراهم...دریا من جوانی را بسر کردم تنها از دیار خود سفر کردم دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است...دریااااااااااااااااااااااااااااا اولین عشقه مرا بردی دریا دم به دم مرا تو ازردی..دریااااااااااااااا سرنوشتم را به یاد اور دنیااااااااااا سرگذشتم را مکن باور ...دریا من غریبی قصه پردازم گم شدم در غربت دریاااااااااااا...بی نشان و بی هماوازم...میروم شبها به ساحل ها تا بیابم خلوت دریاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.روی موج خسته ی دریا مینویسم اوج غم ها را