KNToosi.in - همکلاســــی

وبلاگ گروهی دانشجویان ِ دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی

KNToosi.in - همکلاســــی

وبلاگ گروهی دانشجویان ِ دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی

فرار با دوست دختر جدیدم!

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.

با عشق،
پسرت،
John

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوستت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

نظرات 10 + ارسال نظر
, , یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 19:29

خیلی باحال بودD:

hani, , یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 19:32

عجب ترفنده باحالی بود یادم میمونه ...لازم میشه یه وقت :D:D:D:D:

, , یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 19:35

ey val kheili ghashang bood

, , یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 20:09

عجبا چه کارایی که این پسرا نمیکنن.خوبه باباهه سکته نکرده

, , یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 20:21

((:

مجتبی معصوم پور, نرم افزار, یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 20:27

جالب بود فقط یه خورده قدیمی بود چون من اینو سال ۸۲ تو سایتم گذاشته بودم

رویا, IT, دوشنبه 20 اسفند 1386 ساعت 00:21

خیلی باحال بود!
یادمه دبیرستان که بودم٫ وقتی یه امتحانی رو بد می دادم می گفتم من تجدید می شم!!
بعد که ۱۳-۱۴ می شدم همه چیز به خیر و خوبی می گذشت!!

حمید توکلی, IT, خواجه نصیر دوشنبه 20 اسفند 1386 ساعت 02:15 http://kntu.Blogsky.com

دوست عزیز ، عضو شماره ی ۳ همکلاسی ، بالاخره بعد از ۵ ماه اولین متنتو منتشر کردی ، موفق باشی !

اگه چند روز زودتر این متنو منتشر میکردی به یه دردی میخورد ، الان که همه ی بابا ها فهمیدن ! دیگه چه فایده ! D:

ایشالا که ترم بعد دیگه این نامه ها لازم نباشه !

متن جالبی بود!

جویا, , سه‌شنبه 21 اسفند 1386 ساعت 03:33

متن باحالی بود...به قول حمید اگه زودتر میگفتی بیشتر استفاده داشت برای بچه ها

, , چهارشنبه 22 اسفند 1386 ساعت 19:40

آگر این نامه را تو ایران بنویسی نتنها کار درست نمیشه بلکه بدترهم میشه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد