اول جوونیم بوود٬ عاشق رالی بودم٬ رانندگی هم بلد بودم٬ یکی٬ روز اول بهم یه کتاب داده بود که از روش یاد گرفته بودم. شبا خوابشو زیاد میدیدم٬ اما چون گواهی نامه نداشتم نمی تونستم بگم بلدم. آخه میدونی چیه به هرکی میگفتم٬ ازم مدرک میخواست٬ میگفتن تو اصلا کی هستی؟ بورو و با گواهی نامه بیا٬ میخواد از حسن اباد باشه٬ یا از شهر یا از ........ مدرکی باشه که تو آدمی!
گفتم آخه ببینید بلدم تو رالی هم شرکت میکنم٬ گفتند :
غضنفر رو ببین از اونور رودخونه گواهی نامه گرفته!!!!!
آخه باباش قایق داشته و اونو فرستاده اونور. من هم که بیچاره و بی ...... نمیتونستم برم کلاس و گواهی نامه بگیرم.
حالا میدونی غضنفر کجاست؟ توی دفتر ریاست اهدای گواهی! گواهی خودش رو هم زده به دیوار و هر روز چای تازه میخوره!
من چی؟ میدونی کجا هستم؟ از ۸ صبح توی دفتر غضنفر خوان پادوئی میکنم تا ۲ بعد از ظهر. از ۲ عصر میرم ماشین های رالی رو میبینم و حسرت میخورم تا ۸ شب. آخر سر هم پیاده میرم خونه!
حالا به نظر شما من باید چه کار میکردم تا امروز چایی برای غضنفر درست نکنم؟!
داستان نمادین قشنگی بود!!
من درکش می کنم! چون خودمم یه آرزوی دست نیافتنی دارم و
هر روز افسوس می خورم!!
اگه منم قایق داشتم...
دوست عزیز٬ ممنون که درک میکنید. این مشکل رو همه درک نمیکنن!
متاسفانه اینجور مواقع کاری از عهده آدم برنمیاد!!
نامردی روزگاره!
یکی باباش قایق داره یکی نداره!!
گاهی اوقات یکی قایق داره٬ اما دیگری درک نداره! و با یه ..... خدا رو ....
جالب بود محمد جان !
آدما هر چیزی رو که دوست دارن می تونن به دست بیارن اگه نتونستن میتونن باهاش کنار بیان اگه نتونستن باهاش کنار بیان می تونن باهاش بجنگن.