شمع چهارم!
شمع ها به آرامی می سوختند.فضا به قدری آرام بود که می توانستی
صحبت های آن ها را بشنوی!
اولی گفت:من صلح هستم! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد.من معتقدم که ازبین می روم!!
سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت!
دومی گفت:من ایمان هستم! با این وجود من هم ناچارا مدت زیادی روشن نمی مانم، بنابراین معلوم نیست که چه مدت روشن باشم!!
وقتی صحبتش تمام شد، نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد!
شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم! مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند. آن ها حتی عشق ورزیدن به نزدیک ترین کسانشان را هم فراموش می کنند!!
کمی بعد او هم خاموش شد!
ناگهان...
پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش رادید و گفت:
چرا خاموش شدید؟ قرار بود که شما تا ابد روشن بمانید!!
و شروع کرد به گریه کردن!
سپس شمع چهارم گفت: نترس! تا زمانی که من روشن هستم، می توانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم. من امید هستم!!
کودک با چشم هایی درخشان، شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد!!
روز دانشجو مبارک!
کودک با چشم هایی درخشان،
شمع امید را برداشت و فوت کرد!!
روز کودک مبارک!!
مزاحم!!
حالا این مال کودکان بود یا دانشجو ها
جالب بود
بستگی داره کسی که داره می خونه کدوم باشه!!
دانشجوی عزیز روزت مبارک!!
akse faghat 2 ta sham dare dotaye digash koooooooooo
۲ تای دیگه خانم بودن.
موافقت نکردن عکس شون رو بندازم توی اینترنت!
متاسفم!
ghashang bood
ممنون!
زیبا بود
ممنون!!
و این امید حس درونی همیشگی ماست٬ که اگر او هم نباشد دیگر ما هم نخواهیم بود
با امید به روزهای بهتر٬ بدرود
قشنگ گفتید!
بیایید امید رو هم گازسوز کنیم !
پیشنهاد شما جای بحث دارد!
فکر خوبی است ولی من با انرژی خورشیدی
بیشتر موافقم!!
هم ارزون تره، هم آلودگی هوا نداره!
خیلی قشنگ بود رویا جون!
موفق باشی!
مرسی عزیزم!